نخست، دروغ‌گویی نظام‌مند و تخریب حقیقت به‌مثابه بنیان سیاست.

ترامپ؛ ضدسیستم یا معمار فرسایش امپریالیسم آمریکا؟

چرا معتقدیم دونالد ترامپ، از منظری مشخص، به یک نیروی ضدسیستم تبدیل شده است؟ نه از این جهت که دشمن سرمایه‌داری یا مخالف امپریالیسم آمریکاست، بلکه دقیقاً از آن رو که با انتقال عریان منطق سودجویی شخصی، معامله‌گری و منفعت‌طلبی افسارگسیخته به رأس قدرت سیاسی، به سازوکارهای بازتولید قدرت امپریالیستی آمریکا آسیب می‌زند.
ترامپ پیش از آنکه یک سیاست‌مدار به معنای متعارف کلمه باشد، تجسم نوعی عقلانیت کاسب‌کارانه است؛ عقلانیتی که در آن همه‌چیز، از روابط انسانی و تعهدات سیاسی گرفته تا متحدان بین‌المللی، نهادهای حقوقی و حتی جنگ و صلح، با معیار سود و زیان آنی سنجیده می‌شود. در چنین نگرشی، حقیقت تا زمانی اعتبار دارد که به معامله لطمه نزند، تعهد تا زمانی محترم است که هزینه‌ای تحمیل نکند و متحد تا زمانی ارزشمند است که بتوان از او امتیازی گرفت. این منطق هنگامی که از سطح یک بنگاه اقتصادی به رأس قدرت نظامی و اقتصادی جهان منتقل می‌شود، دیگر صرفاً مسئله اخلاق فردی یک رئیس‌جمهور نیست؛ به بحرانی در شیوه حکمرانی و بازتولید قدرت دولتی تبدیل می‌شود.

نخست، دروغ‌گویی نظام‌مند و تخریب حقیقت به‌مثابه بنیان سیاست.
ترامپ سیاست را به صحنه‌ای برای تولید روایت‌های متناقض، وعده‌های متغیر و ادعاهای شخصی تبدیل می‌کند؛ جایی که مرز میان واقعیت و تبلیغات، نه بر اساس شواهد، بلکه بر مبنای نیازهای روزمره قدرت تعیین می‌شود. در این منطق، اعتراف به اشتباه نشانه مسئولیت‌پذیری نیست، بلکه نوعی شکست در معامله سیاسی تلقی می‌شود. اما دولتی که اعتبار سخن رئیس‌جمهورش قابل اتکا نباشد، به‌تدریج بخشی از سرمایه راهبردی خود را از دست می‌دهد. قدرت جهانی صرفاً از تعداد ناوهای هواپیمابر، کلاهک‌های هسته‌ای و حجم تولید ناخالص داخلی ناشی نمی‌شود؛ اعتماد متحدان، قابلیت پیش‌بینی تصمیمات و اعتبار تعهدات نیز از منابع قدرت آن هستند. ترامپ با تبدیل بی‌ثباتی به یک روش حکمرانی، همین منابع را فرسوده می‌کند.

دوم، جنگ ایران و تناقض میان قدرت تخریبی و ناتوانی در تحقق اهداف راهبردی.
جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، که از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد، نمونه‌ای برجسته از تناقض میان برتری نظامی و محدودیت قدرت سیاسی است. حملات نظامی می‌توانند زیرساخت‌ها را تخریب کنند، توان نظامی یک کشور را کاهش دهند و هزینه‌های انسانی و اقتصادی عظیمی به بار آورند؛ اما از این واقعیت نمی‌توان نتیجه گرفت که مهاجم الزاماً قادر است نظم سیاسی مطلوب خود را تحمیل کند. گزارش‌های منتشرشده در سال ۲۰۲۶ نشان می‌دهند که این جنگ، با وجود خسارت‌های گسترده به ایران، به یک تقابل فرسایشی تبدیل شده و اهداف حداکثری واشنگتن با موانع جدی روبه‌رو شده‌اند.
ترامپ با تکیه بر همان ذهنیت معامله‌گرانه، گویی تصور می‌کند که می‌توان با افزایش فشار اقتصادی، تهدید نظامی و نمایش قدرت، اراده سیاسی طرف مقابل را مانند یک طرف معامله تجاری درهم شکست. اما سیاست بین‌الملل دفتر حسابداری یک شرکت نیست. کشورها، جوامع و ساختارهای سیاسی الزاماً مطابق محاسبات واشنگتن رفتار نمی‌کنند. نتیجه چنین خطایی می‌تواند گرفتارشدن در جنگی باشد که هزینه‌هایش افزایش می‌یابد، افق پیروزی در آن مبهم می‌ماند و خروج از آن نیز به پذیرش محدودیت‌های قدرت آمریکا نیازمند می‌شود.در این میان، هزینه جنگ تنها در میدان نبرد پرداخت نمی‌شود. فشار بر بازار انرژی، افزایش هزینه‌های زندگی، مصرف ذخایر تسلیحاتی و تشدید اختلافات سیاسی داخلی، همگی می‌توانند به جبهه داخلی آمریکا بازگردند. در چنین شرایطی، قدرتی که برای نمایش اقتدار وارد جنگ شده است، ممکن است در عمل با فرسایش منابع، کاهش محبوبیت و محدودشدن آزادی عمل سیاسی خود مواجه شود. گزارش رویترز در ۲۴ اکتبر ۲۰۲۶ نیز از تبدیل پیامدهای جنگ ایران و سیاست‌های تعرفه‌ای ترامپ به یک نقطه‌ضعف سیاسی برای جمهوری‌خواهان، در آستانه انتخابات میان‌دوره‌ای، حکایت دارد.

سوم، ونزوئلا و تبدیل سیاست خارجی به منطق تصاحب و تحمیل اراده.
در سیاست ترامپ نسبت به ونزوئلا نیز می‌توان همین منطق را مشاهده کرد: تصور اینکه با اعمال فشار حداکثری و استفاده مستقیم از نیروی نظامی می‌توان موانع سیاسی را کنار زد و مناسبات قدرت را مطابق خواست واشنگتن بازآرایی کرد. عملیات نظامی ژانویه ۲۰۲۶ آمریکا که به دستگیری نیکلاس مادورو انجامید، نمونه‌ای روشن از این رویکرد بود. بااین‌حال، تغییر موازنه در رأس قدرت یا واداشتن یک دولت به عقب‌نشینی، لزوماً به معنای تحقق دموکراسی، ثبات سیاسی یا حل تضادهای اجتماعی نیست.

مطالب مرتبط

ابراهیم اجوا نویسندهٔ فلسطینی:مترجم علی سرداری

وقتی همهٔ این استدلال‌ها با هم در نظر گرفته شوند، نقشه‌ای واحد و چندوجهی پدیدار می‌شود که در اصل متحد است و نشان می‌دهد مدرنیتهٔ عرب سطحی باقی مانده است، زیرا به ساختار عمیق نپرداخته است. حجازی قبیله‌گرایی را افشا می‌کند، لاروئی خواستار تاریخ‌گرایی است، الوردی دوگانگی را آشکار می‌کند، جابری معضل عقل را برجسته می‌کند، شرابی مردسالاری را آشکار می‌کند، بن نبی آسیب‌پذیری در برابر استعمار را نشان می‌دهد و سعید از گفتمان هژمونی پرده برمی‌دارد. این دیدگاه‌های به‌هم‌پیوسته، مدرنیته‌ای معلق را تشخیص می‌دهند: دولت‌هایی با نهادهای رسمی و جوامعی با نماهای شهری، اما آگاهی جمعی و رفتار سیاسی و فرهنگی آن‌ها اسیر ساختارهای کهنه است.

حسن مدن:مترجم علی سرداری

اتحادیه‌ها و انتخابات لزوماً به این معنی نیست که جوانان احساس می‌کنند صدایشان شنیده می‌شود یا منافع آنها به اندازه کافی نمایندگی می‌شود. بنابراین، خیابان به فضایی برای بازیابی صدای آنها تبدیل می‌شود، اما می‌تواند به فضایی برای اعتراضات مکرر تبدیل شود که در دستیابی به تغییر ملموس شکست می‌خورند. این از آموزش و پرورش آموزشی و فرهنگی که جوانان دریافت می‌کنند، جدایی‌ناپذیر است. آموزشی که بر انتقال اطلاعات و آماده‌سازی دانشجویان برای بازار کار تمرکز دارد، بدون اینکه فضای کافی برای تفکر انتقادی، گفتگو و نظرات متفاوت به آنها بدهد، به آماده‌سازی شهروندانی که برای درک و تأثیرگذاری بر امور عمومی مجهز هستند، کمکی نمی‌کند. دانشگاه‌ها در فرانسه و سایر کشورهای اروپایی فضاهایی برای اعتراض و بحث در مورد مسائلی که از مرزهای آموزش فراتر می‌روند، فراهم می‌کنند، در حالی که در بسیاری از کشورهای عربی، نقش‌های فرهنگی و فکری دانشگاه‌ها کاهش یافته است و فضاهایی که زمانی به دانشجویان اجازه می‌داد با ایده‌ها و جریان‌های متنوع درگیر شوند، کاهش یافته است. با این وجود، وجود سنت‌های گسترده‌تر دانشگاهی در فعالیت اتحادیه‌ای و اعتراض، جوامع اروپایی را از زیر سوال بردن میزان توانایی مؤسسات آموزشی خود در آماده‌سازی جوانان برای مواجهه با جهانی که در آن فشارهای اقتصادی رو به افزایش و تضمین‌های ثبات رو به کاهش است،