افسانه نجاتی

! ایران را به یاد آوریم!

بیهقی و حقیقت روایت!
▪️درباره‌ی مسئولیت راوی در برابر آنچه رخ داده است
اخبار گذشته را چگونه باید شناخت؟ از گفته‌ی کسانی که خود شاهد ماجرا بوده‌اند، از روایت کسانی که از شاهدان شنیده‌اند، یا از کتاب‌هایی که پیش از ما نوشته شده‌اند؟ و اگر خبری از یکی از این راه‌ها به دست ما رسیده باشد، چه چیز ما را به پذیرفتن آن مجاز می‌کند؟ آیا صرف اعتماد به گوینده یا اعتبار یک کتاب برای باور کردن روایت کافی است؟
ابوالفضل بیهقی، در «باب خوارزم» تاریخ خود، پیش از آنکه به شرح رویدادها بپردازد، مسئله را با دقتی کم‌نظیر پیش می‌کشد:
«و اخبار گذشته را دو قسم گویند که آنرا سه دیگر نشناسند: یا از کسی بباید شنید و یا از کتابی بباید خواند. و شرط آن است که گوینده باید که ثقه‌ و راستگوی باشد و نیز خرد گواهی دهد که آن خبر درست است.»۱
در این سخن کوتاه، بیهقی دو شرط را کنار هم می‌گذارد: اعتماد به منبع و داوری خرد. راوی باید «ثقه و راستگو» باشد، اما همین کافی نیست؛ خبر باید از آزمون عقل نیز بگذرد. اعتبار گوینده، جای اندیشیدن را نمی‌گیرد.
این نکته در زمانه‌ی ما نیز اهمیت خود را از دست نداده است. انبوه خبرها و روایت‌هایی که هر روز با آنها روبه‌رو می‌شویم، بیش از هر چیز مسئله‌ی اعتماد را پیش روی ما می‌گذارند: چه کسی این را گفته است؟ از کجا می‌داند؟ آیا خود شاهد بوده یا از دیگری شنیده؟ آیا روایت او با شواهد دیگر سازگار است؟ و آیا میل ما به باور کردن یک خبر، در داوری‌مان دخالت نکرده است؟
بیهقی در ادامه، از داستان‌هایی یاد می‌کند که از شگفتی و ناممکنی سرشارند و مردمان آنها را نقل می‌کنند و می‌پذیرند. مسئله برای او فقط دروغ‌گویی راوی نیست؛ میل شنونده به شنیدن امر شگفت نیز بخشی از ماجراست. انسان همیشه فقط آنچه را
حقیقت دارد نمی‌شنود؛ گاه آن چیزی را می‌خواهد بشنود که هیجان‌انگیزتر است.
با این همه، بیهقی در داوری خود نیز محتاط است. قرار نیست هر امر نامعمولی را تنها به دلیل نامعمول بودن دروغ بدانیم. سخن او بیشتر دعوت به سنجش است: خبر باید هم از حیث منبع و هم از حیث امکان و معقولیت بررسی شود.
پس از این مقدمه، بیهقی درباره‌ی روش خود نیز سخن می‌گوید:
«و من که این تاریخ پیش گرفته‌ام، التزام این قدر بکرده‌ام تا آنچه نویسم یا از معاینه‌ی من است یا از سماع درست از مردی ثقه.»۲
این جمله، شاید یکی از روشن‌ترین صورت‌بندی‌های بیهقی از مسئولیت راوی باشد. او برای خود محدوده‌ای تعیین می‌کند: یا دیده‌ام، یا درست شنیده‌ام؛ و آن شنیدن نیز باید از کسی باشد که بتوان به او اعتماد کرد.
اما همین‌جا پرسش دیگری آغاز می‌شود. آیا می‌توان به سادگی میان «آنچه رخ داده» و «آنچه روایت می‌شود» فاصله‌ای نگذاشت؟
بیهقی خود، ناخواسته یا آگاهانه، ما را به این پرسش نزدیک می‌کند. او فقط ثبت‌کننده‌ی وقایع نیست. درباره‌ی انگیزه‌ی خود از نوشتن نیز سخن می‌گوید: می‌خواهد نام بزرگان باقی بماند، یادگاری از خود برجای بگذارد و حال بزرگی خاندان و روزگار خویش را به آیندگان بشناساند. بنابراین تاریخ او در خلأ نوشته نمی‌شود. نویسنده‌ای در میان تاریخ ایستاده است؛ با حافظه، تعلق، داوری، تجربه و حتی میل به ماندگاری.
این امر الزاماً از ارزش روایت او نمی‌کاهد. برعکس، شاید یکی از دلایل زنده ماندن تاریخ بیهقی همین باشد که با یک گزارش خشک و بی‌صدا روبه‌رو نیستیم. راوی حضور دارد، می‌بیند، می‌شنود، می‌سنجد، انتخاب می‌کند و گاه درباره‌ی آدم‌ها و کردارشان داوری می‌کند. اما حضور راوی، مسئولیت او را نیز سنگین‌تر می‌کند.
بیهقی در روایت حسنک، با صراحت بیشتری درباره‌ی شیوه‌ی تاریخ‌نویسی خود سخن می‌گوید:
«و در تاریخی که می‌کنم سخنی نرانم که آن بتعصبی و تزیّدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند: شرم باد این پیر را، بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندرین موافقت کنند و طعنی نزنند.»۳
در اینجا بیهقی خود را از تعصب و زیاده‌گویی برحذر می‌دارد. اما جمله‌ی او درباره‌ی خوانندگان، نکته‌ی ظریفی را نیز پیش روی ما می‌گذارد: راوی فقط با گذشته روبه‌رو نیست؛ با خواننده‌ای فرضی نیز روبه‌روست که ممکن است روایت او را بپذیرد یا بر آن طعن بزند.
این به معنای آن نیست که بیهقی را به قصد جلب رضایت خواننده متهم کنیم. چنین حکمی از این عبارت به دست نمی‌آید. اما می‌توان دید که او نسبت به رابطه‌ی میان روایتگر و مخاطب بی‌اعتنا نیست. می‌داند که تاریخ، وقتی نوشته می‌شود، وارد ذهن
دیگری خواهد شد و تصویری از آدم‌ها و رویدادها خواهد ساخت.
در روایت حسنک، این حضور داوری‌کننده‌ی نویسنده آشکارتر می‌شود. بیهقی تنها نمی‌گوید چه اتفاقی افتاد؛ شخصیت‌ها را نیز در معرض نگاه اخلاقی خود قرار می‌دهد. در توصیف بوسهل زوزنی، برای نمونه، مقام و دانش او از داوری درباره‌ی منش و کردار او جدا نیست.خواننده با گزارشی خنثی از آدم‌ها روبه‌رو نمی‌شود؛ با جهانی روبه‌روست که در آن کردارها معنای اخلاقی دارند.این همان نقطه‌ای است که مسئله‌ی حقیقت روایت پیچیده می‌شود.
راوی، حتی اگر صادق باشد، نمی‌تواند همه‌چیز را روایت کند. باید انتخاب کند که چه چیزی را بگوید، از کجا آغاز کند، کدام گفت‌وگو را بیاورد، کدام حادثه را برجسته کند و کدام را در حاشیه بگذارد. ترتیب رویدادها نیز به روایت معنا می‌دهد. بنابراین، میان «واقعیت» و «روایت واقعیت» فاصله‌ای وجود دارد که نمی‌توان آن را با ادعای صداقت از میان برداشت. شاید مسئولیت راوی دقیقاً در همین فاصله آغاز می‌شود
. راوی مسئول است که آنچه نمی‌داند، به جای دانسته‌هایش ننویسد؛ آنچه شنیده است، به جای دیده هایش ننشاند؛ و داوری شخصی خود را چنان عرضه نکند که گویی خودِ واقعیت است. مسئولیت او فقط راست گفتن نیست؛ شناختن حدود دانستن نیز هست.
از این منظر، اهمیت بیهقی برای ما فقط در قدمت تاریخی یا زیبایی نثر او نیست. او مسئله‌ای را پیش روی ما می‌گذارد که هنوز حل نشده است: چگونه می‌توان درباره‌ی گذشته سخن گفت، بی‌آنکه فاصله‌ی میان واقعه و روایت را فراموش کنیم؟
گذشته، وقتی به دست ما می‌رسد، دیگر خودِ واقعه نیست؛ روایتی از واقعه است. این روایت می‌تواند ما را به گذشته نزدیک کند، اما میان آنچه رخ داده و آنچه برای ما نقل شده است، همواره فاصله‌ای برای سنجش باقی می‌ماند.
وفاداری به حقیقت، با اعلام صداقت به پایان نمی‌رسد. به مراقبت از زبان، سنجش شواهد، شناخت حدود دانسته‌ها و آمادگی برای بازنگری نیاز دارد. شاید وفاداری امروز ما به بیهقی نیز در همین باشد: سخن او را جدی بگیریم، بی‌آنکه آن را از پرسش معاف کنیم؛ همان‌گونه که از هر روایت دیگری انتظار داریم.
حقیقت‌جویی، بیش از آنکه ادعای بی‌خطا بودن باشد، پذیرش مسئولیتی دشوار است: مسئولیت راوی در برابر آنچه نقل می‌کند و مسئولیت خواننده در برابر آنچه می‌پذیرد.
پانویس‌ها:
۱و ۲- ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی، تاریخ بیهقی، تصحیح محمدجعفر یاحقی و مهدی سیدی، تهران: انتشارات سخن، ۱۳۸۸، ص ۷۰۹، «باب خوارزم.»
.۳-همان، ص ۱۶۸، «بر دار کردن حسنک وزیر»

#ایران_فردا
#افسانه_نجاتی
#ابوالفضل_بیهقی

مطالب مرتبط

نصر الله نجات بخش

از این منظر، کتاب صرفاً گزارشی درباره گذشته نیست. هشدار آن متوجه آینده نیز می باشد: اگر مخالفان استبداد نتوانند پیش از
رسیدن به قدرت، دموکراسی را در مناسبات درونی خود تمرین کنند، چه تضمینی وجود دارد که فردای تغییر، همان فرهنگ استبدادی
با نام‌ها، نمادها و رهبرانی تازه بازتولید نشود؟

سلوى زكزك:مترجم علی سرداری

برخی هنرمندان تجسمی می‌گویند انتخاب عضویت در دانشکده‌ی هنرهای زیبا تحت تأثیر استاد طراحی بوده است، نه نتیجه‌ی آگاهی اولیه از استعداد و تمایلاتشان و نه به دلیل راهنمایی خانواده. برخی افراد ناگهان از عبارت «می‌دانم چگونه طراحی کنم» به «عاشق طراحی هستم» یا «نقاش خواهم شد» می‌رسند؛ و طراحی را از یک سرگرمی ساده به پیگیری جدی و صمیمانه برای شناخت مدارس هنر و درگیر شدن در مطالعه‌ی آکادمیک تبدیل می‌کنند، تا پس از فارغ‌التحصیلی به‌عنوان هنرمند مشغول به کار شوند.

مطالب پربازدید

مقاله