از همان ابتدا، عظمت روابط آمریکا و ایران در انتخابات ۲۰۲۶ آشکار بود. به نظر میرسید لفاظیهای رئیسجمهور ترامپ در پارادوکسی زبانی گرفتار شده است که تقریباً بحران را کاملاً پنهان میکند. هر زمان که صحبت از احتمال مذاکره نزدیک میشد، سطح تهدید افزایش مییافت؛ و هر زمان که نشانههایی از «توافق جامع» ظاهر میشد، با اظهارات شومی مانند «نابودی کامل»، «محو وجود»، «ریشهکن کردن تمدن ایران»، «پاسخی که جهان هرگز شاهد آن نبوده است» یا «جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای با زور» دنبال میشد. این همافزایی مکرر میان پیشنهاد مذاکره و تهدید به لغو، صرفاً یک تاکتیک خام مذاکره یا نمایش ترامپی نیست، بلکه ساختاری لفاظی را آشکار میکند که بر این فرض استوار است: تهدیدِ ادراکشده شرط لازم برای نتیجه مذاکره است.
با این حال، مشکل آنجاست که روند جنگ، تأثیری را که طرفدارانش انتظار دارند ایجاد نمیکند. عملگرایی سیاسی حکم میکند که یک تهدید صرفاً به دلیل صدور از سوی یک ابرقدرت موفق نمیشود، بلکه زمانی اثرگذار است که دریافتکننده هنوز مذاکره را راهحلی ممکن بداند. دقیقاً در همین نقطه است که تغییر داخلی در گفتمان آمریکایی آغاز میشود؛ زیرا گذار از فشار به تهدید وجودی، دشمن را به پای میز مذاکره نمیکشاند، بلکه او را به سمت بازگشت به مجموعهای از بهانهها سوق میدهد؛ بهانههایی برای بقا، نه برای رفع تهدید. بنابراین، وقتی ترامپ از «محو ایران» سخن میگوید و سپس از «فرصت نهایی برای معامله» صحبت میکند، خودِ این بیان به دو عنصر متناقض تقسیم میشود: از یک سو دعوت ضمنی به مذاکره، و از سوی دیگر، لغو ضمنی همان شرایط.
بر این اساس، مشکل از آنچه واشنگتن میگوید آغاز نمیشود، بلکه از نحوه دریافت این گفتمان در تهران شروع میشود. رژیم ایران که پایههای آن از زمان انقلاب بر اصل مقاومت در برابر هژمونی آمریکا بنا شده است، نمیتواند تهدید وجودی را صرفاً ابزاری برای اعمال زور بیرحمانه تلقی کند. پذیرش مذاکره در سایه چنین تهدیدی، ناگزیر به از دست رفتن «وجهه حاکمیتی» رژیم میانجامد. از این رو، واکنش ایران از یک واکنش سیاسی به ضرورتی عملگرایانه برای بازیابی وجهه دولت در برابر تهدید فرضی تبدیل میشود. در اینجا، شعارهایی مانند «استقامت پیروزی است» دیگر بازتاب شکوه گذشته نیستند، بلکه تحریف کامل معنای پیروزیاند؛ بهگونهای که شکوه بقا و عدم تعهد، به نفی نمادین اختلاف تبدیل میشود.
از این منظر، میتوان فهمید چرا گفتمان آمریکایی، با وجود تفاوت چشمگیر در قدرت نظامی، انتظار نتیجهای قاطع دارد. واشنگتن با منطقی سخن میگوید که فرض میکند ترس موجب تردید میشود، در حالی که تهران با منطقی متفاوت عمل میکند که تهدید خارجی را تقویتکننده روحیه مقاومت میبیند. یعنی هیچیک از طرفین در چارچوب اقتصاد معاملاتی یکسانی حرکت نمیکنند. بنابراین، آنچه در واشنگتن «دام مذاکره» تلقی میشود، در تهران به عنوان دامِ مذاکره تفسیر میشود.
طنز این تناقض زمانی آشکار میشود که از زبان به بافت سیاسی حاکم بر دو گفتمان برویم. گفتمان ترامپ با ذهنیت «معامله قرن» عمل میکند؛ تهدید سطح بالا، سپس لحنی سریع و تمسخرآمیز که امکان چرخش به عرصه سیاسی را فراهم میکند. این لفاظی یک تاجر است که فشار زمان را بخشی از ایجاد توافق میداند. در مقابل، گفتمان ایران بازه زمانی کاملاً متفاوتی را نشان میدهد؛ جایی که صبر خود به ابزاری برای قدرت تبدیل میشود. تحریمهای طولانیمدت، محاصرههای گسترده و حتی حملات محدود نه صرفاً هزینههایی قابل تحمل، بلکه شواهدی از اتکای مداوم رژیم به هدفگیری خارجی تلقی میشوند. این امر به رژیم اجازه میدهد شرایط خود را از طریق خود-تداومبخشی بازتولید کند. در اینجا، لفاظی آمریکایی برای دستیابی به نتیجه مطلوب خود ترجیح داده میشود، زیرا زمانی که برای تضعیف دشمن در نظر گرفته شده بود، به مزیت تبدیل میشود. بنابراین، رفتار ایران در تنگه هرمز یا در موضوع هستهای را نمیتوان از این بُعد بینالمللی جدا کرد. مانور بینالمللی نه یک اقدام سیاسی، بلکه پیامی متقابل است: فشار آمریکا تنها به ایران محدود نخواهد ماند. برنامه هستهای دیگر صرفاً پروژهای نظامی یا ابزار چانهزنی نیست؛ بلکه به تدریج پاسخی به لفاظیهای تهدیدآمیز تبدیل میشود. تهدید نابودی، کشور هدف را به کنار گذاشتن قابلیتهای بازدارنده وادار نمیکند، بلکه آن را به جستوجوی قویترین تضمینها برای بقا سوق میدهد. در اینجا، خطر تغییر موضع آمریکا آشکار میشود: لفاظیهایی که میخواهند ایران را از سلاح هستهای دور کنند، ممکن است خود به عواملی تبدیل شوند که آن را به سمت دستیابی به این سلاح سوق میدهند. ضرورت و جدیت ذهنیت استراتژیک ایران در اینجا روشن است.
با این حال، این پارادوکس در محدوده تهدیدها متوقف نمیشود و به لفاظیهای ترامپ نیز گسترش مییابد. ترامپ که از تهدید به عنوان ابزار مذاکره استفاده میکند، بهتدریج خود را در دام لفاظیهایش گرفتار میبیند یا در وضعیتی از سردرگمی قرار میگیرد. دلیل آن است که تهدیدهای مکرر، انتظارات داخلی و انتظارات متحدان را افزایش میدهد، تا جایی که هر اقدام بعدی صرفاً نمادین تلقی میشود. در اینجا، لفاظی از ابزار فشار به محدودیتی برای متحدان تبدیل میشود؛ زیرا هر تهدید تأییدنشدهای اعتبار گوینده را تضعیف کرده و او را به سمت تشدید تنش سوق میدهد، بهویژه برای حفظ تصویر «عقبنشینیناپذیر.»
در این مرحله، بُعد اسرائیلی بحران آشکار میشود. اسرائیل نزدیکی ایران به توانمندیهای راهبردی را تهدیدی بلندمدت میبیند و استفاده از زور را وسیلهای برای تحمیل معاملهای پنهانی میداند؛ معاملهای که هدف آن ایجاد تصویری از پیروزی آمریکا بدون گرفتار شدن در جنگی فرسایشی است. اما این دو گفتمان، با وجود تفاوت اهداف، در نقطهای به هم میرسند که تهدید به حدی پنهان میشود که عقبنشینی را قریبالوقوع میکند. در نتیجه، خودِ تشدید تنش به ساختاری مستقل تبدیل میشود که همه را به سمت تشدید بیشتر سوق میدهد، حتی اگر اهداف نهایی متفاوت باشند.
بنابراین، بحران کنونی صرفاً رویارویی میان دو رقیب نیست، بلکه برخورد میان دو نظام متفاوت برای تولید معنا، تهدید و بقاست.
منبع رای الیوم
دکتر مولای احمد صابر نویسنده مراکشی:مترجم علی سرداری
این روند ایدئولوژیک، به تحریف «نمادهای فرهنگی» ملی و به حاشیهراندن پوششهای سنتی متناسب با محیطهای گوناگون ـ مانند پوششهای روستایی و واحهای ـ انجامیده و آنها را قربانی یک «لباس استاندارد» فراملی کرده است که در خدمت هویت سازمانی قرار دارد. بدین ترتیب، حیا از یک «فضیلت درونی» و بخشی از آداب اجتماعی، به «ابزار طرد» سیاسی تبدیل شده و نماد را از زیبایی و خودانگیختگیاش تهی کرده است. رهایی روسری از این قید ایدئولوژیک و بازگرداندن آن به فضای فرهنگی و زیباییشناختیاش، نقطه آغاز بهبود جامعه و بازگشت به وضعیت طبیعی آن است؛ وضعیتی که در آن دین رابطهای والا میان فرد و خداست و حیا و عفت واقعی در هماهنگی با رودخانهها و نور خورشید معنا مییابد، نه در چارچوب «وسواس بصری» ایدئولوژیای که خودانگیختگی اجتماعی را به نبردهای سیاسی بر سر یک تکه پارچه تقلیل داده و وسعت دین را به نفع تنگنای فضاهای محصور مصادره کرده است.
- 1405/03/14