بیش از چهار هفته پس از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، معضل بنبست میان فقدان پیروزی نظامی قاطع و توقف مذاکرات، به دلیل سه متغیر آشکار شده است: نخست، سیاستهای طرفهای آمریکایی، اسرائیلی و ایرانی بهطور سیستماتیک به سمت تشدید تنشها گرایش دارد، بهگونهای که دولت ترامپ در موارد متعدد به «فریب استراتژیک» برای تضعیف موقعیت مذاکره ایران متوسل شده است. دوم، اتحاد آمریکا و اسرائیل تکامل یافته و سطح هماهنگی عملیاتی، اطلاعاتی و همکاری استراتژیک میان دو طرف افزایش یافته و نوعی «تقسیم نقش» میان آنها شکل گرفته است. سوم، بیشتر قدرتهای بینالمللی تمایلی به ایفای نقش میانجی در این جنگ ندارند؛ شاید به این دلیل که ارزیابی میکنند شرایط برای کاهش تنش یا پایان کامل درگیری هنوز فراهم نیست. در مقابل، برخی قدرتهای منطقهای، بهویژه پاکستان، ترکیه و مصر، بهطور فزایندهای در تلاش برای میانجیگری میان واشنگتن و تهران هستند.
در تحلیل روند جنگ علیه ایران، ناتوانی آن در دستیابی به «راهحل نظامی سریع» و احتمال بازگشت طرفهای آمریکایی و ایرانی به مسیر مذاکره برای حل این بحران پیچیده، میتوان به چهار نکته اشاره کرد. نخستین نکته به پیامدهای سیاست «زور» دولت ترامپ مربوط است؛ بهویژه شتابی که تحت تأثیر موفقیت الگوی دستگیری نیکلاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا، در تلاش برای اعمال سیاستی مشابه در ایران شکل گرفت، با وجود اینکه ترور رهبر عالی ایران، علی خامنهای، نه به فروپاشی رژیم منجر شد و نه به خیزش عمومی برای سرنگونی آن.
هرگونه ارزیابی از موضع واشنگتن در قبال جنگ، نمیتواند میزان نفوذ اسرائیل بر تصمیم آمریکا برای آغاز یا دستکم تسریع زمانبندی آن را نادیده بگیرد. این امر بر تحول اتحاد آمریکا و اسرائیل و سطح بیسابقه هماهنگی عملیاتی و اطلاعاتی میان آنها تأکید میکند. این موضوع در سه سطح قابل مشاهده است: نخست، تلاشهای مداوم نتانیاهو برای تحریک واشنگتن علیه تهران و حمایت او از لغو مذاکرات مسقط–ژنو توسط آمریکا، با وجود اظهارات امیدوارکننده عمانی و ایرانی که نشاندهنده سطحی از توافق میان واشنگتن و تهران بود. دوم، «تقسیم نقش» میان آمریکا و اسرائیل: واشنگتن قابلیتهای هستهای و موشکی ایران را هدف قرار میدهد و در عین حال منابع انرژی ایران را حفظ میکند، در حالی که اسرائیل دامنه اهداف خود را به زیرساختها و ظرفیتهای علمی و انسانی گسترش داده است تا ایران را از معادلات نفوذ منطقهای و امنیت انرژی حذف کند. روشن است که اسرائیل در پی استفاده از این فرصت برای «حلوفصل نهایی» مناقشه با ایران و محور منطقهای آن و تحقق ایده «اسرائیل بزرگ از نیل تا فرات» است. نتانیاهو همچنین میکوشد ننگ حمله گروههای فلسطینی به شهرکهای اطراف غزه (۷ اکتبر ۲۰۲۳) را پیش از انتخابات آتی از ذهن جامعه هراسان اسرائیل پاک کند. سوم، نقش عوامل شخصی و روانی، به دلیل هماهنگی آشکار میان مقامات دولت نتانیاهو و همتایان آمریکایی و توانایی اسرائیل در تبلیغ جنگ علیه ایران در ساختار تصمیمگیری آمریکا، برجستهتر از حالت معمول شده است. با این حال، ابهام درباره اهداف نهایی جنگ، گستره جغرافیایی و دامنه تخریب آن، میتواند به طولانی شدن جنگ منجر شود و بر محبوبیت رئیسجمهور ترامپ و حزب جمهوریخواه در آستانه انتخابات میاندورهای کنگره در نوامبر تأثیر منفی بگذارد.
بیمیلی قدرتهای بینالمللی برای میانجیگری در جنگ، احتمالاً ناشی از ارزیابی آنهاست که شرایط برای کاهش تنش یا پایان کامل جنگ هنوز فراهم نیست.
نکته دوم به ابعاد بینالمللی جنگ مربوط است؛ بهویژه مواضع چین، اروپا و روسیه که با وجود اختلافاتشان، محدودیتهای مرحله گذار در نظامهای منطقهای و بینالمللی را آشکار میکند. نگرانی از پیامدهای به چالش کشیدن سیاستهای واشنگتن و خلقوخوی متغیر رئیسجمهور ترامپ، مواضع محتاطانه بسیاری از کشورها را توضیح میدهد. فرانسه، بریتانیا و آلمان به نوعی همسویی با واشنگتن بازگشتهاند و اجازه استفاده از پایگاههای نظامی خود را دادهاند، در حالی که سیاست «محافظت استراتژیک» را دنبال کرده و از دخالت مستقیم در جنگ اجتناب میکنند. در همین راستا، «رویکرد محتاطانه چین» نیز برجسته است؛ چین میکوشد روابط اقتصادی و نفتی خود با ایران و کشورهای خلیج فارس را حفظ کند، صرفنظر از اینکه چه رژیمی در تهران بر سر کار باشد. پکن در عین حال در لفاظیهای دیپلماتیک خود بر ضرورت پایان جنگ و بازگشت به مذاکرات تأکید میکند تا از تأثیر جنگ بر تأمین نفت جلوگیری کند. به نظر میرسد چین منافع اقتصادی و تنوعبخشی به منابع انرژی خود (از جمله از طریق کشورهای آسیای مرکزی) را بر استفاده از جنگ برای تحمیل موازنههای جدید بر واشنگتن ترجیح میدهد.
از سوی دیگر، مسکو فرصتی برای شکستن انزوای بینالمللی و ازسرگیری صادرات نفت به چین و هند یافته است؛ بهویژه پس از اختلال در عرضه نفت ایران و خلیج فارس، تشدید تنشهای ژئوپلیتیکی و بسته شدن تنگه هرمز. این وضعیت با احتمال منحرف شدن توجه جهانی، دستکم موقتاً، از بحران اوکراین ــ که بهطور عمیق با جنگ ایران درهمتنیده است ــ پیچیدهتر میشود؛ بهویژه در زمینه نقش پهپادها و تلاش کییف برای جلوگیری از هر توافقی که منطقه دونباس را به روسیه واگذار کند.
تعامل این مواضع بینالمللی میتواند به سه نتیجه احتمالی منجر شود: ۱. تشدید قطبیشدن جنگ ایران، که میتواند آن را طولانیتر کرده و بازیگران بیشتری را وارد آن کند، بهویژه اگر کشورهایی مانند هند یا روسیه به یکی از طرفین نزدیک شوند. ۲. کاهش احتمال میانجیگری قدرتهای بینالمللی میان واشنگتن و تهران، که در نتیجه فرصت بیشتری برای قدرتهای منطقهای مانند ترکیه، پاکستان و مصر ــ به دلیل مواضع متعادل و برخورداری از اعتماد دو طرف ــ ایجاد میکند. ۳. برجسته شدن لفاظیهای «قدرتهای متوسط» مانند اسپانیا درباره ضرورت احترام به قوانین مشروعیت بینالمللی؛ چنانکه در بیانیه پدرو سانچز (۴ مارس ۲۰۲۶) درباره رد جنگ ایران، با وجود تهدیدهای آمریکا به اعمال تحریم علیه کشورش، و تأکید بر اینکه «مشکلات بینالمللی با بمباران و جنگ حل نمیشود و راهحل واقعی در سیاست، دیپلماسی و احترام به قوانین بینالمللی است»، دیده شد.
نکته سوم به ابعاد منطقهای جنگ مربوط است که بهطور اجتنابناپذیر عواملی را وارد معادله میکند که محرکهای درگیری در خاورمیانه را تقویت میکنند؛ بهویژه در شرایطی که نظام منطقهای با رقابت شدید و درگیریهای پیچیده در ارتباط با نظام بینالمللی مواجه است، آن هم در مرحلهای گذار که هر دو نظام در حال تجربه آن هستند.
در این میان، فرصتی برای مسکو فراهم شده است تا انزوای خود را بشکند و صادرات نفت خود به چین و هند را از سر بگیرد.
اگرچه تصمیم برای پایان دادن به جنگ بر عهده رئیسجمهور ترامپ است، اما فشار طرفهای غیرمستقیم درگیر در جنگ ــ از جمله کشورهای خلیج فارس، ترکیه، پاکستان و مصر ــ میتواند به بازگرداندن واشنگتن به سیاستی متعادلتر کمک کند؛ بهجای آنکه همه چیز به منافع استراتژیک اسرائیل تقلیل یابد، امری که به طولانی شدن نبرد با ایران منجر شده است، زیرا اسرائیل همچنان از شکنندگی نظام منطقهای در خاورمیانه و ضعف واکنشها نسبت به «تجاوزهای» خود در سراسر منطقه سوءاستفاده میکند.
همزمان با شتاب گرفتن چرخهای جنگ در ایران، خلیج فارس و منطقه، روشن است که روابط ایران و کشورهای خلیج فارس ــ بهویژه روابط ایران و عربستان سعودی ــ به دلیل اشتباهات استراتژیک در حوزه امنیت ملی ایران، به «نقطهای بسیار پایین» سقوط کرده است؛ اشتباهاتی که همه کشورهای خلیج فارس، از جمله عمان و قطر ــ دو میانجی اصلی در درگیری آمریکا و ایران ــ را هدف قرار داده است. همچنین نمیتوان خشم فزاینده کشورهای خلیج فارس و جهان عرب از تهران را نادیده گرفت؛ خشم ناشی از این تصور که ایران درگیری خود با واشنگتن را به کشورهای خلیج فارس صادر میکند، در حالی که این کشورها یکی از مهمترین دروازههای یافتن راهی برای خروج از این جنگ دیوانهوار هستند. درگیری اسرائیل و ایران اکنون به «بازی با حاصل جمع صفر» برای تعیین قدرت اول منطقهای تبدیل شده است.
در نتیجه، خاورمیانه بهسرعت به مرحلهای از «پیچیدگی شدید» وارد میشود، به چند دلیل: ۱. تشدید درگیری ایران و آمریکا (که بهوضوح از سوی اسرائیل تحریک شده است) افزایش و همپوشانی نقش قدرتهای منطقهای خارج از خاورمیانه، مانند هند، پاکستان، اندونزی، آذربایجان و اتیوپی. ۳. 2کاهش احتمالی نقش بازیگران ایرانی و اسرائیلی در کوتاهمدت و میانمدت، که این پرسش را مطرح میکند: کدام قدرتهای منطقهای و بینالمللی از این کاهش بهره خواهند برد؟ (روسیه، چین، اسپانیا، ترکیه، هند، پاکستان و دیگران). ۴. افزایش درهمتنیدگی صحنههای درگیری منطقهای و بینالمللی، ناشی از تشدید تقابل میان سیاستهای آمریکا، اسرائیل و اروپا از یک سو و سیاستهای روسیه و ایران از سوی دیگر. این وضعیت عملاً به این معناست که حلوفصل جداگانه هر یک از این درگیریها دشوار شده است، زیرا همگی در قالب یک عرصه ژئوپلیتیکی واحد به هم گره خوردهاند؛ همانگونه که «ناتوانی منطقهای» در توقف جنگ ویرانگر غزه آشکار شد، جنگی که تجاوز اسرائیل به شام ــ بهویژه سوریه و لبنان ــ را تشویق کرد و در نهایت به تشدید درگیری در دریای سرخ و مشارکت یمنیها/حوثیها در حمایت از مردم محاصرهشده فلسطین انجامید.
تشدید و طولانی شدن جنگ علیه ایران، نقش سپاه پاسداران را افزایش داده و کنترل آن بر مواضع کلیدی تصمیمگیری را تقویت خواهد کرد.
چهارمین نکته به پیچیدگیهای بُعد داخلی ایران مربوط است. تهران پس از ترور علی خامنهای، با وجود تلاشهایش برای شکستن اجماع آمریکا و اسرائیل و دور کردن واشنگتن از تمایل نتانیاهو برای «بازی با حاصل جمع صفر» با ایران ــ که هدف نهایی آن سرنگونی رژیم است ــ بهتدریج وارد یک مبارزه وجودی شده است. تشدید و طولانی شدن جنگ علیه ایران دو پیامد اصلی خواهد داشت:
نخست، افزایش نقش سپاه پاسداران و تسلط آن بر اهرمهای تصمیمگیری استراتژیک. این موضوع در اظهارات علیمحمد نائینی، سخنگوی سپاه پاسداران (۸ مارس ۲۰۱۶)، که اعلام کرد نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران با سرعت فعلی عملیات علیه آمریکا و اسرائیل قادرند حداقل شش ماه جنگ شدید را ادامه دهند، مشهود است:
دوم، فرسایش جایگاه سیاسی دولت به نفع سپاه پاسداران، که سردرگمی تصمیمگیری استراتژیک ایران را تأیید میکند؛ همانگونه که در هدف قرار دادن سرزمینهای میانجیگران عمانی و قطری دیده شد. این اقدام با هدف افزایش هزینه استراتژیک برای واشنگتن و وادار کردن آن به درخواست آتشبس صورت گرفت، بهجای آنکه ایران به سمت ماجراجوییهای بزرگتر سوق داده شود (مانند حمله زمینی آمریکا، استفاده از کارت کردهای ایران برای تسریع فروپاشی دولت، یا بسیج خیابانهای ایران علیه حکومت).
در مجموع، پیامدهای دور دوم جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران همچنان در معرض سناریوهای گوناگون است، زیرا این جنگ با توجه به سه عامل بههمپیوسته، یک «نقطه عطف» در تاریخ منطقه و جهان محسوب میشود: ۱. خطرات فزاینده اتحاد رو به رشد آمریکا و اسرائیل برای خلیج فارس، منطقه و جهان.
انتظارات بیش از حد تلآویو درباره چشمانداز عادیسازی روابط منطقهای، بهویژه پس از سفر نارندرا مودی، نخستوزیر هند، به اسرائیل (۲۵–۲۶ فوریه ۲۰۱۶) 2و طرح دوباره موضوع اتحاد اسرائیل با یونان و قبرس. ۳. وجود فرصتی برای خاورمیانه، در صورتی که «منسجم» شود و توانایی خود را برای اعمال فشار بر واشنگتن جهت توقف این جنگ شدید تقویت کند؛ امری که میتواند به شکلگیری یک «ائتلاف جهانی» برای مقابله با چالشهای فزاینده سیاستهای محور آمریکایی–اسرائیلی در فلسطین و منطقه منجر شود. چنین ائتلافی میتواند احترام به قوانین بینالمللی را احیا کند، امکان میانجیگریهای منطقهای و بینالمللی را افزایش دهد و زبان گفتوگو و دیپلماسی را بازگرداند تا با فقدان الگوی تصمیمگیری عقلانی، تشدید ابعاد مسیحایی و متافیزیکی و توهمات «پیروزی مطلق» ترامپ و نتانیاهو ــ که در نهایت به «شکاف غیرقابل ترمیم» و رسیدن به نقطه «بیبازگشت» در سناریوی «هرجومرج فراگیر منطقهای» میانجامد ــ مقابله کند؛ سناریویی که میتواند همه چیز را در منطقه و حتی جهان دربرگیرد..
منبع العربی الجدید
نصراله نجات بخش
پرسش اصلی این نوشتار آن است که چرا نیروهایی که خود را حامل آزادی و عدالت میدانستند، در بزنگاه های تاریخی نتوانستند بهبدیلی پایدار در برابر استبداد بدل شوند؟ از تجربه مشروطه و جبهه ملی تا انقالب ۱۳۵۷ و تشکل های نوبنیاد خارج از کشور، یک مسئله همچنان پابرجاست: فاصله میان آرمانهای اعالم شده و رفتار واقعی احزاب. این کتاب کوششی است برای آسیب شناسی همین فاصله؛ فاصله ای میان مرامنامه و عمل، میان آزادیخواهی و انحصارطلبی، میان نقد استبداد و بازتولید شیوه های اقتدارگرایانه در درون گروه های سیاسی.
- 1405/03/14