ایکی از برجستهترین مورخان جهان، بنیانگذار جنبش «مورخان جدید» و استاد بازنشسته روابط بینالملل در دانشگاه آکسفورد.
جنگ نابودی ارتش اسرائیل در نوار غزه ادامه دارد (خبرگزاری آناتولی).
نسلکشی در غزه که پس از حمله حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۱۳ آغاز شد، همچنان ادامه دارد و تاکنون انبوهی از کتابها را پدید آورده که این درگیری را از دیدگاههای مختلف بررسی کردهاند. کتاب «اسرائیل: چه اشتباهی رخ داد؟» نوشته عمر بارتوف، یکی از آثار تحسینشده و شایسته توجه در دو سوی اقیانوس اطلس است.
همانطور که از عنوان کتاب پیداست، این اثر به زوال اخلاقی و سیاسی دولت اسرائیل میپردازد. نویسنده، عمر بارتوف، بیتردید صلاحیت پرداختن به این موضوع را دارد؛ او در یک کیبوتص متولد شده، به عنوان افسر در نیروهای دفاعی اسرائیل خدمت کرده و اکنون استاد مطالعات هولوکاست و نسلکشی در دانشگاه براون در ایالات متحده است. او کتاب خود را به پدرش، هانوخ بارتوف، «آخرین صهیونیست» تقدیم کرده است؛ اشارهای به جنبش لیبرال صهیونیستی که خانوادهاش همواره به آن وفادار بودهاند.
با این حال، این اثر بیش از آنکه با خشم نوشته شده باشد، آمیخته با غم و اندوه است. هدف آن محکوم کردن اسرائیل نیست، بلکه توضیح نزول آن از یک نماد لیبرال به یک منفور بینالمللی؛ از یک رویا به کابوسی که نمونه بارز آن جنگ علیه غزه است.
در دو سال و نیم نخست پس از حمله حماس، ارتش اسرائیل بیش از ۷۳ هزار نفر را کشت که یکسوم آنان کودک بودند؛ ۹۰ درصد جمعیت را ـ برخی بیش از ده بار ـ به زور آواره کرد؛ ۸۲ درصد خانهها و زیرساختهای غیرنظامی را ویران ساخت؛ و به مراکز درمانی و نظام آموزشی آسیب جدی زد. بارتوف استدلال میکند که همه چیز از همان ابتدا، بهویژه از زمان تأسیس اسرائیل، اشتباه پیش رفت. او در فصلی با عنوان «قانون اساسی گمشده» از شکست پدران بنیانگذار در حل معضل حفظ کشوری چندقومیتی که هم یهودی باشد و هم دموکراتیک، ابراز تأسف میکند؛ به عبارت دیگر، ناتوانی آنان در یافتن فرمولی برای آشتیدادن ملیگرایی قومی با کثرتگرایی.
نویسنده میگوید اگر قانون اساسی مکتوبی تصویب میشد و نسلهای اسرائیلی با احترام به آن و گرامیداشت منشور حقوقی که همه مردم را در بر میگرفت، رشد میکردند، «شاید نژادپرستی خزنده در جامعه اسرائیل کاهش مییافت و شاید بیتفاوتی حیرتانگیز نسبت به نسلکشی در غزه و جنایات و قتلعامهای روزانه در کرانه باختری، احساس شرم عمیقتری را برمیانگیخت.»
شاید این درست باشد؛ تاریخ اما جایگزین ارائه نمیدهد. با این حال، دلایل خوبی برای تردید وجود دارد که یک قانون اساسی مکتوب و منشور حقوق میتوانست مسیر تاریخ اسرائیل را تغییر دهد. در واقع، یک سند مکتوب از همان ابتدا شخصیت دولت نوپا را تعیین کرده بود. اعلامیه استقلال که در ۱۵ مه ۱۹۴۸ توسط پدران بنیانگذار صهیونیست امضا شد، وعده برقراری «برابری کامل اجتماعی و سیاسی برای همه شهروندان بدون تمایز از نظر نژاد، مذهب یا جنسیت» را میداد.
با این حال، این وعده هرگز محقق نشد. این تنها نمونهای از شکاف عظیم میان لفاظیهای لیبرال صهیونیستی درباره ارزشهای جهانی و واقعیت نژادپرستانه و تبعیضآمیز اسرائیل بود؛ شکافی که رهبران این کشور بهطور سنتی با ریاکاری و فریب بر آن پل زدهاند.
شاید یکی از معدود جنبههای مثبت دولت راست افراطی کنونی اسرائیل، کنار گذاشتن همین لفاظیهای لیبرال و آشکار کردن چهره واقعی جامعه معاصر اسرائیل باشد. در دوران رهبری حزب کارگر، مشت آهنین پشت دستکش مخملی پنهان بود؛ اما امروز، تحت رهبری حزب لیکود و شرکای مذهبی-صهیونیستی آن، تبعیض آشکار علیه نزدیک به دو میلیون شهروند فلسطینی اسرائیل و مشت آهنین بیپرده علیه ۵.۶ میلیون فلسطینی در سرزمینهای اشغالی دیده میشود. البته وحشیگری صهیونیسم برای قربانیان فلسطینی چیز تازهای نیست؛ آنان سالهاست آن را میشناسند و تحمل کردهاند. بدون حمایت غرب، پروژه استعماری صهیونیستی مدتها پیش فرو میپاشید و این مسیر بهترین امید برای همه کسانی است که میان رود اردن و دریای مدیترانه زندگی میکنند.
بارتوف به اندازه کافی به گذشته دور نمیرود تا ریشههای عمیق نژادپرستی اسرائیل را بررسی کند. صهیونیسم جنبشی آشکارا استعماری-مهاجرتی است و برجستهترین محصول سیاسی آن ـ دولت اسرائیل ـ یک دولت استعماری-مهاجرتی. منطق استعمار-مهاجرت بر حذف جمعیت بومی استوار است؛ هدفی که از طریق پاکسازی قومی محقق میشود. در سال ۱۹۴۸، طی نخستین جنگ عربها و اسرائیل، ۷۵۰ هزار نفر ـ بیش از نیمی از جمعیت فلسطین ـ اخراج شدند.
در جنگ ژوئن ۱۹۶۷، اسرائیل موج دیگری از آوارگی را رقم زد و ۲۵۰ هزار نفر را از کرانه باختری بیرون راند. برخی از این افراد برای دومین بار پناهنده شدند و بار دیگر، همانند سال ۱۹۴۸، از بازگشت به خانههایشان منع شدند. وقایع سال ۱۹۴۸ در زبان عربی «نکبت» (فاجعه) نام دارد. با این حال، نکبت یک رویداد گذرا نیست، بلکه فرآیندی مداوم است که در جنگ کنونی علیه غزه به اوج وحشیانه خود رسیده است.
جنگ در ۷ اکتبر آغاز نشد، اما حمله حماس فرصتی مناسب برای آوارگی گسترده غیرنظامیان در نوار غزه فراهم کرد. در سندی فاششده به تاریخ ۱۳ اکتبر ۲۰۲۳، وزارت اطلاعات اسرائیل طرحی برای جابهجایی ۲.۳ میلیون نفر از ساکنان غزه به شبهجزیره سینا ارائه کرده بود.
با این حال، امتناع مصر این طرح را ناکام گذاشت. پس از آن، اسرائیل با مسدود کردن جریان کمکهای بشردوستانه به غزه ـ از جمله غذا، آب، سوخت و تجهیزات پزشکی ـ حمله خود به جمعیت غیرنظامی را تشدید کرد. اسرائیل با استفاده از گرسنگی به عنوان سلاح جنگی، برای نخستین بار در تاریخ خود مرتکب نسلکشی شده است.
در دو سال و نیم نخست پس از حمله حماس، نیروهای دفاعی اسرائیل بیش از ۷۳ هزار نفر را کشتند که یکسوم آنان کودک بودند؛ ۹۰ درصد جمعیت را ـ برخی بیش از ده بار ـ به زور آواره کردند؛ و ۸۲ درصد خانهها و زیرساختهای غیرنظامی را ویران ساختند. این حملات خسارات گستردهای به تأسیسات بهداشتی وارد کرده است.
منبع: الجزیره
پروفسور هادی شلوف:مرجم علی سرداری
زمان ثابت کرده است که آنها حتی نمیدانند چگونه از این منابع استفاده کنند. در همین حال، ایران، به عنوان یک ملت، سیستم آموزشی خود را توسعه داد و قادر به داشتن ویژگیهای یک دولت مدرن و صنعتی شد. پرسش که در اینجا مطرح میشود این است: اگر ایران، به عنوان یک دولت و یک انقلاب، مقاومت خود را در برابر بزرگترین قدرتهای جهان حفظ کرده است، به دلیل انقلاب ایران و تأسیس یک دولت مدرن است. اما آیا همه کشورهای عربی میتوانند حتی 24 ساعت چنین مقاومتی را تحمل کنند؟ من معتقدم که اعراب نه امروز و نه در آینده، یک دولت مدرن تأسیس نکردهاند و نخواهند کرد. در عوض، آنها صرفاً بر ایجاد دولتها و رژیمهایی که قادر به محافظت از مردم خود نیستند، تمرکز کردهاند و همچنان تمرکز خواهند کرد، رژیمهایی که با اولین حمله یا حمله نظامی فرو میریزند، همانطور که در جنگهای اعراب و اسرائیل شاهد بودیم.
- 1405/04/18