دکتر. نوین مسعود : مترجم علی سرداری

رژیم ایران چهل‌وهفتمین سال خود را سپری می‌کند.

چهل‌وهفتمین سالگرد انقلاب ایران در فضایی بین‌المللی و منطقه‌ای فرا رسید که با آنچه پیش از آن بود کاملاً متفاوت است. شکی نیست که از زمان سرنگونی رژیم شاه در فوریهٔ ۱۹۷۹، رژیم ایران با انواع چالش‌های خارجی مواجه بوده است؛ از نخستین جنگ طولانی‌مدت با عراق و ترور رهبران نظامی و دانشمندان هسته‌ای گرفته تا محاصرهٔ اقتصادی خفه‌کننده. زنجیره‌های تحریم نیز منابع و اهداف متعددی داشته‌اند.
در مواجهه با همهٔ این چالش‌ها، دو مشاهدهٔ اساسی می‌توان انجام داد. نخست اینکه رژیم ایران تلاش کرده است از درگیری‌های بی‌پایان، چه در سطح خاورمیانه و چه درون آن، بیشترین بهره را ببرد. به‌این‌ترتیب، با حملهٔ عراق به کویت، جمهوری اسلامی توانست با پیروی از سیاست «بی‌طرفی مثبت» علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس‌جمهور وقت، از انزوای خود خارج شود؛ بی‌آنکه در جنگ طوفان صحرا علیه عراق درگیر شود، و در عین حال تأکید کرد که اجازه نخواهد داد مرز عراق و کویت به‌گونه‌ای تغییر کند که تعادل منطقه‌ای در خلیج فارس بر هم بخورد.
هنگامی که ایالات متحده در سال ۲۰۰۱ به افغانستان و سپس در سال ۲۰۰۳ به عراق حمله کرد، ایران در دوران ریاست‌جمهوری محمد خاتمی به‌طور غیرمستقیم در سرنگونی حکومت طالبان نقش داشت؛ چنان‌که پیش‌تر نیز در مبارزه با نفوذ شوروی در افغانستان مشارکت کرده بود. در عراق نیز پس از سقوط صدام حسین، نخبگان سیاسی شیعهٔ نزدیک به ایران به اشکال مختلف به قدرت رسیدند. مشاهدهٔ دوم این است که رژیم ایران توانایی بالایی در جذب شوک‌های خارجی، انطباق با تحولات و معکوس کردن آن‌ها، و اعمال انعطاف تاکتیکی بدون قربانی کردن اهداف استراتژیک خود نشان داده است؛ اهدافی که ماهیت آن‌ها تبدیل شدن به یک قدرت منطقه‌ای قابل توجه است.
به‌این‌ترتیب، ایران در سوریه برای محدود کردن قدرت نظامی خود در دوران حکومت بشار اسد، با تفاهمات روسی–اسرائیلی کنار آمد. همچنین از مخالفت با حکومت کمونیستی افغانستان در دههٔ ۱۹۸۰ به ایجاد یک مشارکت استراتژیک جدید و قدرتمند با روسیه رسید. جمهوری اسلامی از سال ۲۰۰۱ که برای سرنگونی طالبان تلاش می‌کرد، پس از بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱ روابط خود را با آن‌ها عادی کرد و نمایندگی دیپلماتیک خود را در کابل حفظ نمود؛ برخلاف مواضع بسیاری از کشورها.
اکنون شرایط کاملاً متفاوت است و برای ایران دشوار شده است که از درگیری‌های خاورمیانه سود ببرد یا خود را با پیامدهای آن وفق دهد. تحولات منطقه به‌شدت به هم پیوسته و تحت تأثیر دیدگاه اسرائیلی–آمریکایی از «خاورمیانهٔ جدید» است؛ دیدگاهی که در آن، رژیم ایران با شکل سنتی و سیاست‌های شناخته‌شدهٔ منطقه‌ای خود جایی ندارد. چه این امر مستلزم تغییر رژیم ایران باشد ــ چنان‌که اسرائیل می‌خواهد ــ و چه مستلزم اعمال حداکثر فشار برای تضعیف موقعیت مذاکرهٔ ایران از نگاه ایالات متحده.
در این زمینه، تعیین تکلیف پروندهٔ عراق توسط توماس باراک، همراه با مدیریت پرونده‌های سوریه و لبنان و سفیر آمریکا در ترکیه، بیانگر پیوند متقابل مهم‌ترین پرونده‌های حساس در شام عربی است. هنگامی که باراک از «رژیم انتقالی» در سوریه تمجید می‌کند و ادعاهای فدرالیسم در سوریه و تجربهٔ عملی آن در عراق را نقد می‌کند، این امر نشان‌دهندهٔ تغییر در اتحادهای آمریکا از همکاری با شیعیان و کردها به سمت اتحاد با یک تیم سنی خاص است که روی آن کار شده، آموزش دیده و تقویت شده است. نباید فراموش کرد که توماس باراک در خاورمیانه تنها مجموعه‌ای از قبایل، ملیت‌ها، مذاهب و فرقه‌ها را می‌بیند. چنین دیدگاه به‌هم‌پیوسته‌ای چیزی برای رقابت با اتحادیهٔ اروپا باقی نمی‌گذارد. در مقابل، امانوئل مکرون، رئیس‌جمهور فرانسه، مایل بود توافق با دولت آمریکا دربارهٔ سوریه و ایران را برجسته کند، به امید دستیابی به تفاهم دربارهٔ گرینلند. روسیه نیز که در سال ۲۰۱۵ با قدرت به خاورمیانه بازگشته بود، سوریه را بدون مقاومت ترک کرد و نفوذ خود را در جریان جنگ دوازده‌روزه علیه ایران از دست داد.
علاوه بر این پیوستگی و تسلط دیدگاه اسرائیلی–آمریکایی که فرصت‌های مانور ایران را محدود می‌کند، فوریت اجرای این دیدگاه نیز عنصر دیگری از فشار بر جمهوری اسلامی است. روشن است که دیپلماسی ایران در زمان‌گذاری و شرط‌بندی روی آن مهارت دارد تا بتواند واقعیت را در میدان تغییر دهد و سپس از موضع قدرت مذاکره کند. اما این امر اکنون ممکن نیست، زیرا با رئیس‌جمهوری در آمریکا روبه‌رو هستیم که برای اعلام بسته شدن پرونده‌های پیچیده عجله دارد تا دستاوردی تازه به کارنامهٔ خود بیفزاید و به جنگ‌هایی که پایان داده است ببالد. این همان کاری است که دونالد ترامپ با پروندهٔ غزه و با حملهٔ اسرائیل به ایران در ژوئن گذشته انجام داد؛ و نیز در قبال جنگ هند و پاکستان، درگیری آذربایجان و ارمنستان، و زمانی که اعلام کرد به جنگ روسیه و اوکراین پایان داده است.
اینکه آیا این پرونده‌های پیچیده با پسوندهای تاریخی خود ــ به قول شامی‌ها ــ «با فشار یک دکمه» قابل بسته شدن هستند یا نه، موضوع اصلی نیست. آنچه اهمیت دارد نمایش پیروزی در دورانی است که پوپولیسم سیاسی ویژگی بارز آن بوده است. به همین ترتیب، توانایی ایران برای بازسازی قدرت خود و متحدانش در منطقه محدود به نظر می‌رسد و شرط‌بندی بر مذاکرات طولانی‌مدت دربارهٔ برنامهٔ هسته‌ای آن نیز مطرح نیست. ترامپ پیش‌تر شصت روز برای رسیدن به توافق جدید تعیین کرده بود و در روز شصت‌ویکم به اسرائیل اجازه داد به ایران ضربه بزند. شکی نیست که ضرب‌الاجل جدید آمریکا با آغاز مذاکرات مسقط کوتاه‌تر خواهد بود. موضوعات مذاکره نیز اگرچه پیچیده‌تر و بحث‌برانگیزتر شده‌اند، اما فراتر از برنامهٔ هسته‌ای به برنامهٔ موشکی و حمایت ایران از متحدانش در منطقه می‌رسند.
پس چهل‌وهفتمین سالگرد انقلاب اسلامی در بستری کاملاً متفاوت فرا می‌رسد. اما من ــ برخلاف برخی که با اطمینان زیاد و بدون منبع روشن ادعا کرده‌اند ــ نمی‌گویم که امسال آخرین سال عمر رژیم ایران خواهد بود. همچنین مانند برخی دیگر معتقد نیستم که چنین تحولی، اگر رخ دهد، لزوماً در خدمت امنیت ملی اعراب باشد؛ با وجود اینکه جمهوری اسلامی از نگاه آنان اصلی‌ترین و شاید تنها منبع تهدید است.
از یک سو، پیش‌بینی پایان رژیم ایران در سال ۲۰۲۶ دشوار است؛ مهم‌ترین دلیل آن این است که نیروی مستحکم آن، یعنی سپاه پاسداران، ارتش و بسیج، نیرویی منسجم است که برای رژیم می‌جنگد نه علیه آن. تمام تجربیات فروپاشی رژیم‌ها در یمن، سوریه و لیبی پس از سال ۲۰۱۱ با تجزیهٔ نیروی مستحکم و تقسیم آن در درون خود پیوند خورده بود. در چنین شرایطی، جهان خارج می‌تواند نارضایتی‌های سیاسی، اعتراضات مردمی و مشکلات اقتصادی را تشدید یا از آن‌ها بهره‌برداری کند، اما نمی‌تواند سیستم را از بین ببرد؛ به‌ویژه اگر جایگزینی قوی، متقاعدکننده و مورد پذیرش داخلی وجود نداشته باشد.
بنابراین، بله، رژیم ایران با روزهای سختی روبه‌رو است، اما در چارچوب تحولات کنونی ادامه خواهد یافت. از سوی دیگر، به نفع اعراب نیست که رژیم ایران فروبپاشد؛ حتی برای حفظ درجه‌ای محدود از توازن منطقه‌ای. تجربهٔ تاریخی نشان داده است که مقابله با یک منبع تهدید واحد آسان‌تر از مقابله با منابع تهدید چندگانه است؛ امری که در صورت چندپارگی جمهوری اسلامی محتمل خواهد بود.
پس بله، سخن گفتن از خطر «پروژهٔ ایرانی» درست است، اما نابودی رژیم ایران هژمونی اسرائیل بر خاورمیانه را تثبیت می‌کند و راه را برای گسترش بیشتر آن به هزینهٔ سرزمین عربی باز می‌گذارد. همچنین به احساسات فرقه‌ای و ناسیونالیستی دامن می‌زند که از پیش آمادهٔ شعله‌ور شدن هستند.
منبع الاهرام

مطالب مرتبط

نصراله نجات بخش

پرسش اصلی این نوشتار آن است که چرا نیروهایی که خود را حامل آزادی و عدالت میدانستند، در بزنگاه های تاریخی نتوانستند بهبدیلی پایدار در برابر استبداد بدل شوند؟ از تجربه مشروطه و جبهه ملی تا انقالب ۱۳۵۷ و تشکل های نوبنیاد خارج از کشور، یک مسئله همچنان پابرجاست: فاصله میان آرمانهای اعالم شده و رفتار واقعی احزاب. این کتاب کوششی است برای آسیب شناسی همین فاصله؛ فاصله ای میان مرامنامه و عمل، میان آزادیخواهی و انحصارطلبی، میان نقد استبداد و بازتولید شیوه های اقتدارگرایانه در درون گروه های سیاسی.

دکتر مولای احمد صابر نویسنده مراکشی:مترجم علی سرداری

این روند ایدئولوژیک، به تحریف «نمادهای فرهنگی» ملی و به حاشیه‌راندن پوشش‌های سنتی متناسب با محیط‌های گوناگون ـ مانند پوشش‌های روستایی و واحه‌ای ـ انجامیده و آنها را قربانی یک «لباس استاندارد» فراملی کرده است که در خدمت هویت سازمانی قرار دارد. بدین ترتیب، حیا از یک «فضیلت درونی» و بخشی از آداب اجتماعی، به «ابزار طرد» سیاسی تبدیل شده و نماد را از زیبایی و خودانگیختگی‌اش تهی کرده است. رهایی روسری از این قید ایدئولوژیک و بازگرداندن آن به فضای فرهنگی و زیبایی‌شناختی‌اش، نقطه آغاز بهبود جامعه و بازگشت به وضعیت طبیعی آن است؛ وضعیتی که در آن دین رابطه‌ای والا میان فرد و خداست و حیا و عفت واقعی در هماهنگی با رودخانه‌ها و نور خورشید معنا می‌یابد، نه در چارچوب «وسواس بصری» ایدئولوژی‌ای که خودانگیختگی اجتماعی را به نبردهای سیاسی بر سر یک تکه پارچه تقلیل داده و وسعت دین را به نفع تنگنای فضاهای محصور مصادره کرده است.

احراز هویت «ملیت»

«احراز هویت ملیت» (با الهام از معنی این واژه که باز‌تعریف و تایید مجدد هویت یک فرد است) در ایران امروز جز با تشخص یافتن دوباره مردم - با همه تکثر و گونه‌گونی موجود- در عرصه عمومی ممکن نیست.تلاش‌های نظری عزت سحابی برخلاف تئوری‌های قدرت‌محور و ضدتکثر ستیز «ایرانشهری» جواد طباطبایی و ناسیونالیسم شیعی- ایرانی جمهوری اسلامی، می‌تواند نکته اتکایی برای شروع یک حرکت ملی نظری- عملی در میان نخبگان سیاسی و فرهنگی و بخش‌های خواهان اصلاح در حاکمیت باشد.اگر گفته شده است «قانون برای مردم است و نه مردم برای قانون» به الهام از آن تاکید باید کرد که «آرمانها برای مردم است و نه مردم برای آرمانها»- حتی اگر شعارها رَدای «تقدس ملت » بر تن کند.