آیا اسلام سیاسی معاصر، در جلوهها و اشکال متنوع خود، به میراث فکری، مذهبی و اصلاحطلبانه تعلق دارد؟ به عبارت دیگر، آیا ادامهٔ تلاشها و ایدههای اصلاحطلبانهای است که در جهان اسلام ظهور کرده و از سوی علما، متفکران، اصلاحطلبان، رهبران سیاسی، گروهها، دولتها و نهادها بیان شده است؟ یا نشاندهندهٔ بحرانی در این مسیر است؟ آیا خودِ بحرانِ اصلاحات است، بحران دولتها و جوامع، یا بحران دوران کنونی و تحولات اقتصادی و اجتماعی که همهٔ ملتها، از جمله اعراب و مسلمانان، در حال تجربهٔ آن هستند؟ آیا پدیدهای است که باید با آن مقابله و اصلاح شود، یا نشانهای از پدیدهای عمیقتر و گستردهتر؟
همچنین بخوانید: اسلام سیاسی بهعنوان بحرانی در تاریخ اندیشهها
در طول تاریخ اسلام (و در واقع تاریخ جهان)، مکاتب فکری، سیاسی، اصلاحطلبانه و اجتماعی به فعالیت، تکامل و ناپدید شدن خود ادامه دادهاند. تاریخ بیتردید همچون آزمایشگاهی برای ایدهها، تجربهها و فرضیهها عمل میکند و دروازهای برای الهام و پیشبینی آینده است. با این حال، متأسفانه (یا شاید خوشبختانه) تاریخ خود را بهطور صریح و مستقیم عرضه نمیکند و دانش را از یک منبع یا رشتهٔ واحد ارائه نمیدهد. بلکه این دانش چندوجهی و درهمتنیده به نظر میرسد و درک آن را دشوار میکند. دشوارتر از آن، درک خردی است که آینده را هدایت میکند. خرد تقریباً همیشه جستوجوی حقیقت است؛ مسیر است، نه مقصد. یا شاید مقصد تنها ستارهٔ قطبی باشد که راه را نشان میدهد. پس از رسیدن به آن، دانش متوقف میشود و خرد از دست میرود.
تاریخ عمدتاً سیاسی است و تقریباً بهطور کامل از وقایع، جنگها و روایتهای رهبران، سلاطین و حوادث مرتبط تشکیل شده است.
در این زمینه، وقتی تاریخ اجتماعی را بهعنوان یک مبارزهٔ اجتماعی و سیاسی بررسی میکنیم، درمییابیم که تاریخ ایدهها، در اعماق پنهان خود، چیزی جز تضاد نیست؛ حتی اگر ایدهها مستقل از تضاد به نظر برسند. بهطور مشابه، وقتی تاریخ اقتصادی را بهعنوان توسعه و تعامل منابع، فناوریها، مشاغل و بازارها بررسی میکنیم، درمییابیم که ایدهها پیرامون پول و نیازهای اساسی مردم، پیگیری آن نیازها و فراوانی یا کمبود آنها شکل میگیرند.
متأسفانه ما در تاریخ با دو معضل روبهرو هستیم: نخست، تاریخ عمدتاً سیاسی است و تقریباً بهطور کامل از وقایع، جنگها و روایتهای رهبران و حاکمان تشکیل شده است. دوم، ما اطلاعات بسیار کمی از تاریخ داریم و از صحت همان اندک نیز مطمئن نیستیم. ما به دنبال چیزی گمشده میگردیم و نمیتوانیم آن را بیابیم، اما سرنخهایی پیدا میکنیم که برای اثبات وجود آن کافی نیستند، هرچند آن را نیز رد نمیکنند. شاید در این امر درسها و حکمتهایی نهفته باشد؛ زیرا در ابهام و اسرار تاریخ، دانشی نهفته است که فراتر از آن چیزی است که در گزارشهای خبری و رویدادها آشکار میشود.
همچنین بخوانید: سعید نورسی؛ اسلام اجتماعی در تقابل با اسلام سیاسی
در سپیدهدم دولت عربی و تمدن آن، مردان و زنان جوان نویسندگی، دین، شعر و داستانسرایی را میآموختند. آنها درگیر سیاست بودند و با قبایل، شهرها و مناطق خود همکاری میکردند. برخی به جایگاه علمی دست یافتند اما فاقد جایگاه اجتماعی یا سیاسی بودند. آنها در مسجد حدیث تدریس و روایت میکردند، اما مواضع سیاسیشان یا مخالف بود یا موافق. آنان در نقل حدیث قابل اعتماد تلقی میشدند، اما درک و فقهشان متفاوت بود و همین بعدها به اختلاف نظر میان پیروانشان انجامید؛ از بدعت تا نوآوری.
بنابراین نمیتوان با اطمینان گفت که اعدام معبد جُهَنی و غیلان دمشقی به دلیل دیدگاههای عقلگرایانهٔ آنان دربارهٔ تقدیر (قدریه) بوده است یا به دلیل مخالفت سیاسیشان. وقتی مناقشهٔ میان ایدئولوژیهای مختلف (قدریه، خوارج، شیعیان و دیگران) و امویان را بررسی میکنیم، دشوار است آن را به اختلافی صرفاً فکری یا مذهبی تقلیل دهیم؛ حتی اگر امویان ایدئولوژی مذهبیای را پرورش داده بودند که به حکومتشان مشروعیت میبخشید.
همچنین بخوانید: اسلام سیاسی و آیندهٔ دموکراسی در جهان اسلام
معبد جُهَنی، دانشمند مورد اعتمادی که مردم به دلیل دانش دینیاش به او احترام میگذاشتند، از سوی پیروان و گروههای اجتماعی مختلفی که احساس میکردند ادعای مشروعی برای قدرت دارند اما صدایی ندارند، مورد توجه قرار گرفت. آنها میخواستند او موضع خود را دربارهٔ اختلافات میان امویان و هاشمیان بیان کند. از این رو، پیش از دیدار با ابوموسی اشعری برای داوری در این مناقشه، معبد نزد عمرو بن عاص رفت و گفت: «ای عمرو، امور ملت به تو سپرده شده است؛ پس بنگر که چه خواهی کرد.» عمرو پاسخ داد: «ای بزغالهٔ جهینه، تو را با این کار چه؟ نه در نهان سخن میگویی و نه در آشکار. به خدا سوگند، نه حق و نه باطل به تو سودی نمیرساند.» سپس معبد در شورش ابن اشعث (شورش علما) علیه بنیامیه در دوران عبدالملک و حجاج شرکت کرد. حجاج او را دستگیر کرد، شکنجه داد و نزد عبدالملک فرستاد و او نیز وی را به صلیب کشید.
تاریخ عقاید را میتوان با جدا کردن آن از زمینهٔ سیاسی و اقتصادیاش برای مطالعه و درک بررسی کرد.
آیا باید گفت معبد به دلیل عقیدهٔ عقلانیاش دربارهٔ مسئلهٔ جبر کشته شد؟ آیا او در مبارزه با بنیامیه به دلیل «انحراف مذهبی» آنها شرکت کرد، یا این یک درگیری اجتماعی بود که گروهی از اعراب و متحدانشان علیه گروهی دیگر به راه انداختند؟ معبد معتقد بود قریش قدرت را به انحصار خود درآورده است و به پیروانش، «قُرّاء» و اطرافیانش میگفت: «من هرگز مانند قریش ندیدهام؛ گویی قلبهایشان با قفلهای آهنین بسته شده است.» او همچنین میگفت: «بزرگترین مصیبت این است که اینان (امویان) رهبران مردماند!» و شورش علما به رهبری ابن اشعث، که در آن عالم بزرگ تابعی سعید بن جبیر کشته شد، آیا درگیری میان علما و امویان بود یا نزاعی میان حاشیهنشینان به رهبری اشراف کِنده (ابن اشعث) و کسانی که قدرت و ثروت را در انحصار داشتند؟
البته تاریخ اندیشهها را میتوان ـ برای اهداف مطالعه ـ با جدا کردن آن از زمینهٔ سیاسی و اقتصادی بررسی کرد. وقتی این موضوع بهعنوان تاریخ فکری مطرح میشود، به معنای انکار تأثیرات و تعاملات نیست؛ اما یک پدیده را نمیتوان جز با جدا کردن آن از محیطش فهمید. با این حال، باید پذیرفت که این جداسازی به نقص و تحریف دانش میانجامد، زیرا پدیدهها خود را بهصورت جداگانه آشکار نمیکنند. افزون بر این، چنین جداسازیای ما را از دانش جامع محروم میکند.
منبع: حفریات
نصراله نجات بخش
پرسش اصلی این نوشتار آن است که چرا نیروهایی که خود را حامل آزادی و عدالت میدانستند، در بزنگاه های تاریخی نتوانستند بهبدیلی پایدار در برابر استبداد بدل شوند؟ از تجربه مشروطه و جبهه ملی تا انقالب ۱۳۵۷ و تشکل های نوبنیاد خارج از کشور، یک مسئله همچنان پابرجاست: فاصله میان آرمانهای اعالم شده و رفتار واقعی احزاب. این کتاب کوششی است برای آسیب شناسی همین فاصله؛ فاصله ای میان مرامنامه و عمل، میان آزادیخواهی و انحصارطلبی، میان نقد استبداد و بازتولید شیوه های اقتدارگرایانه در درون گروه های سیاسی.
- 1405/03/14