نصراله نجات بخش

از اقتدارگرایی رضا شاه تا معمای امروز رضا پهلوی

چرا بازگشت پهلوی در ایران غیر ممکن است؟
چکیده
موضوع بازگشت سلطنت در ایران و نقش رضا پهلوی، بدون بازخوانی تجربۀ تاریخی دولت پهلوی، مبحثی نا سنجیده و غیر معقول است. این مقاله با تحلیل ساختار اقتدارگرای حکومت پهلوی
در دو دوره رضاشاه و محمدرضاشاه، نشان می‌دهد که چگونه نوسازی از بالا، همراه با سرکوبسیاسی در پائین ، به انسداد اصلاحات و در نهایت فروپاشی نظام انجامید. سپس با بررسی جایگاه
رضا پهلوی در شرایط کنونی، استدلال می‌شود که فقدان پایگاه اجتماعی، ابهام در گسست ازگذشته، و تغییر مطالبات جامعه ایران، بازگشت سلطنت را به گزینه‌ای نا ممکن تبدیل کرده است.
موضوع بازگشت سلطنت در ایران، بویژه در سالهای اخیر و در سایۀ بحران‌های فزایندۀ اقتصادی،اجتماعی و سیاسی در جمهوری اسلامی، بار دیگر به یکی از محورهای اصلی بحث در میان
نیروهای سیاسی و افکار عمومی تبدیل شده است. این پرسش، اگرچه در ظاهر ناظر به آینده است،اما در واقع، به‌طور بنیادی در گذشته ریشه دارد، گذشته‌ای که نه‌تنها به‌عنوان یک واقعیت
تاریخی، بلکه به‌مثابه یک حافظۀ جمعی زنده و مناقشه‌برانگیز، همچنان در شکل‌دهی به افق‌های سیاسی امروز ایران نقش ایفا می‌کند. از این‌رو، هرگونه تحلیل دربارۀ امکان یا عدم امکان
بازگشت سلطنت، بدون بازخوانی انتقادی تجربه دولت پهلوی و فهم منطق درونی آن، ناگزیر یا به سطحی‌نگری خواهد انجامید یا به بازتولید روایت‌های ایدئولوژیک و یک‌ سویه.
دولت پهلوی، از بدو شکل‌گیری خود در دهه ۱۳۰۰ شمسی، بر بستر یک وضعیت بحرانی تاریخی ظهور کرد: فروپاشی نظم قاجاری، ضعف ساختارهای اداری، مداخلات خارجی، و ناتوانی نهادهای برآمده از انقلاب مشروطه در تثبیت یک نظم پایدار سیاسی. در چنین شرایطی، ظهور رضاشاه را می‌توان پاسخی به نیاز به «نظم» و «تمرکز» تلقی کرد، اما این پاسخ، از همان ابتدا، حامل یک تناقض ساختاری بود. از یک سو، پروژه‌ای برای ایجاد دولت مدرن، یکپارچگی سرزمینی، ونوسازی اقتصادی و اداری مطرح شد، و از سوی دیگر، این پروژه از طریق حذف نظام‌مند نیروهای اجتماعی، سرکوب سیاسی و انسداد فضای عمومی پیش برده شد. به بیان دیگر، آنچه شکل گرفت، نوعی «مدرنیزاسیون اقتدارگرا» بود که در آن، ابزارهای مدرن دولت‌سازی با شیوه‌های
سنتی و خشن اعمال قدرت درهم آمیخته شدند، اعمال قدرتی که باعث شکست انقلاب مشروطه
گردید. (1)
2 رضاشاه، در مقام بنیانگذار این نظم، فرآیند تمرکز قدرت را با شدتی کم‌سابقه دنبال کرد. ایلات و عشایر، که در ساختار سیاسی پیشین نقش مهمی داشتند، با عملیات نظامی گسترده سرکوب و خلع
سلاح شدند. نیروهای محلی و منطقه‌ای، به‌جای آنکه در ساختار جدید ادغام شوند، از صحنه حذف
گردیدند. (2)
رضاشاه خون بسیاری از رجال سیاسی و هنرمندان و روشنفکران آزادیخواه همچون فرخی‌یزدی،میرزاده عشقی، نسیم شمال، دکتر ارانی و مدرس را بر زمین ریخت.(3) رضاخان قزاق توسط
لشکر بدنام عین الدوله در تبریز، با مجاهدان مشروطه می‌جنگید. او در جنگ با مجاهدان جنگل درصفوف باراتف روسی مزدوری می‌کرد، سرانجام خالو قربان، سرِ بریده میرزا کوچک‌خان رابه‌عنوان هدیه برای رضاخان سردار سپه به تهران برد. او (رضا خان) در ۲۲ تیر ۱۳۱۴ بیش از
هزار نفر از مردم مشهد را در کشتار جمعی مسجد گوهرشاد قتل‌عام کرد. (4)
نهادهای مشروطه از مجلس گرفته تا مطبوعات بتدریج کارکرد واقعی خود را از دست دادند و به ابزارهایی برای تأیید تصمیمات دولت مرکزی تبدیل شدند. فعالیت سیاسی مستقل، جرم‌انگاری شد و
روشنفکران، روزنامه‌نگاران و فعالان سیاسی، در معرض بازداشت، تبعید یا حذف فیزیکی قرار گرفتند.
در این میان، نکته‌ای که اهمیت تحلیلی دارد، نه صرفاً وجود سرکوب، بلکه منطق حاکم بر آن است. خشونت دولتی در دوره رضاشاه، صرفاً واکنشی به تهدیدات مقطعی نبود، بلکه بخشی از
سازوکار ساخت دولت محسوب می‌شد. دولت، برای تثبیت خود، نیاز به حذف هرگونه قدرت رقیب داشت و این حذف، از طریق قهر عریان اعمال می‌شد. زندان قصر، که در همین دوره تأسیس شد، نه‌فقط یک نهاد کیفری، بلکه ابزاری سیاسی برای مهار و حذف مخالفان بود. مرگهای مشکوک وقتل‌های سیاسی، اگرچه همواره در پوشش روایت‌های رسمی پنهان می‌شدند، اما در حافظۀ
تاریخی جامعه، به‌عنوان نشانه‌هایی از خشونت ساختاری دولت ثبت شدند. (5)
پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، با انتقال قدرت به محمدرضاشاه، این الگوی اقتدارگرایی وارد مرحله‌ای جدید شد. اگر رضاشاه دولت را با قهر عریان بنا نهاد، محمدرضاشاه آن را با
سازوکارهای پیچیده‌تر، نهادمندتر و به‌ظاهر «مدرن‌تر» تثبیت کرد. تأسیس سازمان اطلاعات و
امنیت کشور (ساواک)، نقطۀ عطف این تحول بود. ساواک، با شبکه‌ای گسترده از نظارت، کنترل،بازداشت، بازجویی و نفوذ در عرصه‌های مختلف اجتماعی، به ستون فقرات نظم سیاسی پهلوی دوم تبدیل شد. در این مرحله، خشونت دولتی از حالت مستقیم و پراکنده، به شکلی سازمان‌یافته،
بوروکراتیک و سیستماتیک تغییر یافت. (6)
در کنار این تحول امنیتی، نهادهای سیاسی نیز بتدریج از معنا تهی شدند. مجلس، که می‌توانست عرصه‌ای برای نمایندگی اراده عمومی باشد، به نهادی فرمایشی تبدیل شد. انتخابات، بیش از آنکه
رقابتی واقعی باشد، به سازوکاری برای بازتولید وفاداری سیاسی بدل گردید. احزاب مستقل یا منحل شدند یا به حاشیه رانده شدند و در نهایت، با ایجاد حزب واحد رستاخیز، هرگونه تکثر سیاسی رسمی
پایان یافت. در چنین فضایی، سیاست، از عرصۀ رقابت و مشارکت، به عرصۀ اطاعت و وفاداری
به شخص شاه تقلیل پیدا کرد. (7)
با این حال، محمدرضاشاه کوشید با اجرای پروژه‌های گستردۀ نوسازی اقتصادی و اجتماعی بویژه
«انقلاب سفید» پایه‌های مشروعیت خود را تقویت کند. این اصلاحات، شامل تغییراتی در مالکیت زمین، گسترش آموزش، صنعتی‌سازی و افزایش درآمدهای نفتی بود. اما مسئلۀ اساسی این بود که
این تغییرات، بدون مشارکت واقعی جامعه و در شرایط انسداد سیاسی انجام می‌شد. در نتیجه،به‌جای آنکه به ایجاد اعتماد و همبستگی اجتماعی منجر شود، به تعمیق شکاف میان دولت و جامعه
انجامید. نوسازی از بالا، بدون آزادی، نه‌تنها مشروعیت ایجاد نکرد، بلکه نارضایتی‌های پنهان را
انباشته ساخت.
در دهه‌های پایانی حکومت پهلوی، این نارضایتی‌ها در قالب‌های مختلفی بروز یافتند : ازاعتراضات دانشجویی و فعالیت‌های سیاسی زیرزمینی گرفته تا شکل‌گیری گروههای مسلح. پاسخ
حکومت به این تحولات، نه اصلاح ساختاری، بلکه تشدید سرکوب بود. شکنجه، بازداشت‌های طولانی‌مدت، و حذف مخالفان، به بخشی از رویۀ عادی حکمرانی تبدیل شد. این وضعیت، به‌تدریج
به شکل‌گیری نوعی بحران مشروعیت انجامید که در نهایت، در سال ۱۳۵۷ به فروپاشی نظام انجامید.
در این معنا، انقلاب ۱۳۵۷ را نمی‌توان صرفاً یک انفجار ناگهانی یا نتیجه تحریکات سیاسی دانست؛ بلکه باید آن را پیامد منطقی یک روند تاریخی طولانی تلقی کرد که در آن، اقتدارگرایی،
انسداد سیاسی، نابرابری اقتصادی و وابستگی خارجی، به‌طور همزمان عمل کرده‌اند. مهم‌تر از آن، این تجربه تاریخی، یک الگوی پایدار از حکمرانی را نیز آشکار می‌کند: الگویی که در آن،
دولت به‌جای تکیه بر رضایت و مشارکت، بر کنترل و زور متکی است.
این الگو، پس از انقلاب نیز، در قالبی متفاوت اما با منطقی مشابه، در جمهوری اسلامی بازتولیدشد. از این منظر، مسئلۀ اصلی در ایران معاصر، نه صرفاً تغییر رژیم‌ها، بلکه تداوم یک منطق
اقتدارگرایانه در اشکال مختلف است. این نکته، برای فهم بحث بازگشت سلطنت اهمیت اساسی دارد،زیرا نشان می‌دهد که مسئله، تنها انتخاب میان دو نظام سیاسی نیست، بلکه انتخاب میان دو نوع
منطق حکمرانی است.
در چنین زمینه‌ای، رضا پهلوی در موقعیتی خاص و در عین حال محدود قرار دارد. او نه وارث یک دولت مستقر، بلکه وارث یک حافظۀ تاریخی است که به‌شدت دوگانه و مناقشه‌برانگیز است.
از یک سو، بخشی از جامعه، در واکنش به بحران‌های کنونی، به نوعی بازخوانی نوستالژیک ازدوران پهلوی روی آورده است، بازخوانی‌ای که در آن، نظم، امنیت و توسعه برجسته می‌شود. اما
این نوستالژی، بیش از آنکه بازتابی دقیق از گذشته باشد، محصول نارضایتی از وضع موجود است.|
از سوی دیگر، همان گذشته برای بخش بزرگی از جامعه، یادآور سرکوب، شکنجه، فساد و فقدانآزادی‌های سیاسی است.
این دوگانگی، به‌طور مستقیم بر موقعیت سیاسی رضا پهلوی تأثیر می‌گذارد. او از سرمایۀ نمادین گذشته بهره می‌برد، اما این سرمایه، همزمان حامل بار منفی سنگینی نیز هست. افزون بر این، او
فاقد مؤلفه‌های اساسی یک آلترناتیو سیاسی واقعی است : نداشتن پایگاه اجتماعی سازمان‌یافته درداخل کشور، شبکه نهادی، و برنامه‌ای روشن و عملی برای گذار سیاسی. تلاش‌های او برای
معرفی خود به‌عنوان چهره‌ای دموکراسی‌خواه، در غیاب نقد صریح و مسئولانه از اقتدارگرایی پهلوی، با نوعی تناقض درونی مواجه است. بدون این گسست، هرگونه ادعای مشروعیت سیاسی، با
بی‌اعتمادی گسترده روبرو خواهد شد.
امکان بازگشت به سلطنت، تنها در صورتی معنا دارد که به شرایط واقعی جامعه ایران توجه شود.
نارضایتی گسترده از جمهوری اسلامی، بی‌تردید زمینه‌ساز تمایل به تغییر است، اما این نارضایتی، لزوماً به معنای تمایل به بازگشت به گذشته نیست. آنچه در بخش‌های مهمی از جامعه
دیده می‌شود، خواست گذار به نظمی دموکراتیک، سکولار و مبتنی بر حقوق شهروندی است.
درچنین شرایطی، اگر گذار سیاسی رخ دهد، به احتمال زیاد از مسیرهایی چون رفراندوم یا فرآیندهای مشارکتی جمعی شکل خواهد گرفت، نه از طریق احیای یک نظام موروثی که توسط مردم ایران سرنگون شده است.
از این منظر، بازگشت سلطنت در ایران را باید نه‌تنها از نظر سیاسی نا ممکن، بلکه از نظرتاریخی نیز مسئله‌دار دانست. تجربه پهلوی نشان داده است که اقتدارگرایی درپوشش نوسازی در
نهایت به بحران مشروعیت و فروپاشی می‌انجامد. بازگشت به چنین الگویی، نه عبور از بحران،بلکه بازتولید همان بن‌بست تاریخی در شکلی دیگر خواهد بود. آیندۀ ایران، اگر قرار است از
چرخه‌های مکرر استبداد عبور کند، نه در احیای گذشته، بلکه در گسست واقعی از منطق اقتدارگرایی و استقرار نظمی مبتنی بر مشارکت، پاسخ‌گویی و آزادی شکل خواهد گرفت.
در کنار این محدودیت‌های ساختاری، نقش عوامل استعماری و رسانه‌های بین‌المللی وابسته نیز دربازنمایی چهره‌هایی چون رضا پهلوی قابل تأمل است. برخی از این رسانه‌ها، که در چارچوب
5منافع ژئوپولیتیکی دولت‌های متبوع خود عمل می‌کنند،(9) با برجسته‌سازی گزینشی، اعطای
تریبون‌های مکرر و بازتولید نوعی روایت ساده‌سازی‌شده از اپوزیسیون ایرانی، می‌کوشندچهره‌هایی خاص را به‌عنوان «گزینه‌های آماده» برای آینده سیاسی ایران معرفی کنند. این فرایند،
نه لزوماً به‌معنای «تحمیل مستقیم»، بلکه بیشتر به‌مثابه نوعی مهندسی گفتمانی قابل فهم است که در آن، تنوع واقعی نیروهای اجتماعی و سیاسی ایران نادیده گرفته شده و یک یا چند چهره،
به‌واسطۀ قدرت رسانه‌ای، بیش از وزن واقعی خود در صحنه داخلی برجسته می‌شوند. با این حال، تجربه‌های تاریخی نشان داده است که مشروعیت سیاسی، حتی در عصر رسانه‌های فراملی،
در نهایت نه از طریق بازنمایی بیرونی، بلکه از دل کنش اجتماعی و پذیرش درونی جامعه شکل می‌گیرد، ازاینرو، هرگونه تلاش برای ساختن یک آلترناتیو سیاسی صرفاً از مسیر رسانه‌ای، در
غیاب پایگاه اجتماعی واقعی، با محدودیت‌های جدی مواجه خواهد بود، اگر برای تحقق دموکراسی حضور و انتخاب مردم شرط باشد، در سایه پروپاگاندا و خلع این انتخاب چیزی جز باز تولید گذشته نخواهد بود.
کلیدواژه‌ : پهلوی، اقتدارگرایی، خشونت دولتی، ساواک، انقلاب ۱۳۵۷، رضا پهلوی، سلطنت،
گذار سیاسی
منابع :
(1) Ervand Abrahamian، A History of Modern Iran: Cambridge University Press, 2008, p. 62-84. Nikki R.
Keddie، Modern Iran: Roots and Results of Revolution،: Yale University Press, 2006, p. 87-105.105. Homa
Katouzian، State and Society in Iran: The Eclipse of the Qajars and the Emergence of the Pahlavis: I.B.Tauris,
2000, p. 192-220.220.
(2) Homa Katouzian, State and Society in Iran: The Eclipse of the Qajars and the Emergence of the Pahlavis,
London: I.B. Tauris, 2000, pp. 185–210.
(3) Ervand Abrahamian, Iran Between Two Revolutions, Princeton, Princeton University Press, 1982, pp.
136–140.
(4) Fereydun Adamiyat, Andisheh-ye Taraqqi va Hokumat-e Qanun, Tehran: Kharazmi, 1972, pp. 345–350.
(5) Stephanie Cronin, The Army and the Creation of the Pahlavi State in Iran, London: I.B. Tauris, 1997, pp.
95–105.
(6) حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، تهران: اطلاعات، ۱۳۶۹، ج ۱، صص ۲۹۷–۳۰۵
(7) Abbas Milani, The Shah, New York: Palgrave Macmillan, 2011, pp. 347–350.
(8) Asef Bayat, Revolution without Revolutionaries: Making Sense of the Arab Spring, Stanford: Stanford
University Press, 2017, esp. pp. 1–20.
(9) Hamid Dabashi، Iran: A People Interrupted: The New Press, New York ,2007, p. 221-245.

مطالب مرتبط

نصراله نجات بخش

پرسش اصلی این نوشتار آن است که چرا نیروهایی که خود را حامل آزادی و عدالت میدانستند، در بزنگاه های تاریخی نتوانستند بهبدیلی پایدار در برابر استبداد بدل شوند؟ از تجربه مشروطه و جبهه ملی تا انقالب ۱۳۵۷ و تشکل های نوبنیاد خارج از کشور، یک مسئله همچنان پابرجاست: فاصله میان آرمانهای اعالم شده و رفتار واقعی احزاب. این کتاب کوششی است برای آسیب شناسی همین فاصله؛ فاصله ای میان مرامنامه و عمل، میان آزادیخواهی و انحصارطلبی، میان نقد استبداد و بازتولید شیوه های اقتدارگرایانه در درون گروه های سیاسی.

دکتر مولای احمد صابر نویسنده مراکشی:مترجم علی سرداری

این روند ایدئولوژیک، به تحریف «نمادهای فرهنگی» ملی و به حاشیه‌راندن پوشش‌های سنتی متناسب با محیط‌های گوناگون ـ مانند پوشش‌های روستایی و واحه‌ای ـ انجامیده و آنها را قربانی یک «لباس استاندارد» فراملی کرده است که در خدمت هویت سازمانی قرار دارد. بدین ترتیب، حیا از یک «فضیلت درونی» و بخشی از آداب اجتماعی، به «ابزار طرد» سیاسی تبدیل شده و نماد را از زیبایی و خودانگیختگی‌اش تهی کرده است. رهایی روسری از این قید ایدئولوژیک و بازگرداندن آن به فضای فرهنگی و زیبایی‌شناختی‌اش، نقطه آغاز بهبود جامعه و بازگشت به وضعیت طبیعی آن است؛ وضعیتی که در آن دین رابطه‌ای والا میان فرد و خداست و حیا و عفت واقعی در هماهنگی با رودخانه‌ها و نور خورشید معنا می‌یابد، نه در چارچوب «وسواس بصری» ایدئولوژی‌ای که خودانگیختگی اجتماعی را به نبردهای سیاسی بر سر یک تکه پارچه تقلیل داده و وسعت دین را به نفع تنگنای فضاهای محصور مصادره کرده است.

احراز هویت «ملیت»

«احراز هویت ملیت» (با الهام از معنی این واژه که باز‌تعریف و تایید مجدد هویت یک فرد است) در ایران امروز جز با تشخص یافتن دوباره مردم - با همه تکثر و گونه‌گونی موجود- در عرصه عمومی ممکن نیست.تلاش‌های نظری عزت سحابی برخلاف تئوری‌های قدرت‌محور و ضدتکثر ستیز «ایرانشهری» جواد طباطبایی و ناسیونالیسم شیعی- ایرانی جمهوری اسلامی، می‌تواند نکته اتکایی برای شروع یک حرکت ملی نظری- عملی در میان نخبگان سیاسی و فرهنگی و بخش‌های خواهان اصلاح در حاکمیت باشد.اگر گفته شده است «قانون برای مردم است و نه مردم برای قانون» به الهام از آن تاکید باید کرد که «آرمانها برای مردم است و نه مردم برای آرمانها»- حتی اگر شعارها رَدای «تقدس ملت » بر تن کند.