مصطفی العبسی:مترجم علی سرداری

آینده به کجا رسید؟

در سال‌های اخیر متوجه چیزی شده‌ام که بیش از آنچه انتظار داشتم تکرار می‌شود. دوستان را در فرودگاه‌ها و شهرهای مختلف می‌بینم، یا پس از غیبت طولانی، بالای یک فنجان قهوه یا سر میز شام با آن‌ها می‌نشینم و درمی‌یابم که مکالمات‌مان خیلی زود به گذشته برمی‌گردد؛ به شهرهایی که رفته‌ایم، محله‌هایی که تغییر کرده‌اند، دوستانی که زندگی ما را از هم جدا کرده است، و روزهایی که فکر می‌کردیم عادی‌اند اما بعدها فهمیدیم چیزی در خود داشتند که آن زمان متوجهش نبودیم.
موضوع فقط نوستالژی به معنای معمول کلمه نیست. نوستالژی به‌تنهایی همهٔ این‌ها را توضیح نمی‌دهد. چیز دیگری وجود دارد که درک یا نام‌گذاری دقیقش دشوار است؛ گویی آینده دیگر جایگاهی را که پیش‌تر در تخیل ما اشغال می‌کرد، ندارد.
سال‌هایی را به یاد می‌آورم که واژهٔ «فردا» حامل انرژی خاصی بود. می‌دانستیم چه چیزی در راه است و باور داشتیم چیزی آن‌سوی زمان منتظر ماست. سال‌های آینده فضایی باز برای همهٔ احتمالات به نظر می‌رسید. این فقط دربارهٔ زندگی شخصی ما نبود؛ بسیاری از ما عرب‌ها نیز معتقد بودیم جوامع‌مان، هرچند آهسته، به‌سوی افقی وسیع‌تر و بهتر حرکت خواهند کرد. رویاها یکسان نبودند، اما یک احساس مشترک داشتند: زمان طرف ما بود.
ما دربارهٔ اینکه آینده چگونه خواهد بود اختلاف نظر داشتیم، اما بر سر وجود داشتنش توافق داشتیم. او در مکالمات، برنامه‌ها و رویاهای کوچک و بزرگ ما حضور داشت. امروز اما اوضاع کمی متفاوت است. جهان رو به جلو حرکت می‌کند و آیندهٔ بهتری را نوید می‌دهد، به‌جز برای نسل‌های عرب. دنیای اطراف ما هرگز تا این اندازه سریع حرکت نکرده است. شهرها رشد می‌کنند، تکنولوژی تغییر می‌کند، دانش چند برابر می‌شود و چیزهایی که زمانی علمی‌تخیلی به نظر می‌رسیدند، بخشی از زندگی روزمره شده‌اند. تقریباً همه چیز رو به جلو است.
طنز ماجرا اینجاست که این پیشرفت همیشه به احساسی که انتظارش را داشتیم تبدیل نشده است. در حالی که جهان با سرعتی سرسام‌آور تغییر کرده، تصویری که ما دهه‌ها پیش از آینده در ذهن داشتیم لزوماً محقق نشده است. طنز دیگر این است که بسیاری از نسل من دیگر همان اشتیاق را نسبت به آینده احساس نمی‌کنند. فاصلهٔ روانی میان ما و آینده بیش از آن چیزی شده که باید باشد. گاهی با احتیاط، نه با شور؛ و با اضطراب، نه با کنجکاوی به آن فکر می‌کنیم. شاید چون آن‌قدر عمر کرده‌ایم که بفهمیم جاده همیشه به سمتی که انتظار داشتیم نمی‌رود.
در جوانی، آینده یک «ایده» بود. حالا تبدیل به «تجربه» شده است. تجربه‌ها تنها نمی‌آیند؛ ناامیدی‌ها، تعویق‌ها و عقب‌نشینی‌ها همراهشان می‌آید، همان‌طور که موفقیت‌ها، فرصت‌ها و دگرگونی‌ها. با گذشت زمان، آدم می‌آموزد که زندگی پیچیده‌تر از تصاویری است که ابتدا از آن کشیده بود. اما فکر نمی‌کنم دلیلش فقط همین باشد.
گاهی احساس می‌کنم یک نسل کامل در حال تجربهٔ پارادوکسی عجیب است. ما نخستین کسانی هستیم که می‌بینیم جهان با چنین سرعتی گشوده می‌شود؛ نخستین کسانی که می‌بینیم مرزهای میان کشورها و فرهنگ‌ها این‌گونه کوچک می‌شود؛ و نخستین کسانی که انقلاب‌های فناوری را یکی پس از دیگری تجربه می‌کنیم. با این حال، بسیاری از ما احساسی پنهان داریم که بخشی از وعدهٔ قدیمی محقق نشده است. حتی کسانی که مهاجرت کرده‌اند و زندگی گسترده‌تری در خارج یافته‌اند، در درون خود نوعی وفاداری به کشورهایی دارند که نه به آن‌ها و نه به کسانی که مانده‌اند، به وعدهٔ خود عمل نکرده‌اند.
گذشته لزوماً بهتر نبود. در واقع، بسیاری چیزها خسته‌کننده و سنگین بود. بحران‌ها، ترس‌ها و دشواری‌هایی بود که نمی‌خواستیم به آن‌ها برگردیم. اما گذشته یک مزیت داشت: آینده هنوز در پیش بود. امروز آینده کوتاه‌تر از گذشته به نظر می‌رسد. شاید به همین دلیل است که برخی از ما بیش از حد به خاطرات بازمی‌گردیم، در جست‌وجوی آن احساس قدیمی که زندگی کاملاً باز و گسترده به نظر می‌رسید؛ زمانی که جاده طولانی‌تر بود و سال‌های آینده نوید تجدید می‌دادند.
اما هرچه بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر متقاعد می‌شوم که مشکل نه پیری است و نه تغییر جهان. مشکل واقعی زمانی آغاز می‌شود که رابطهٔ خود را با آینده از دست می‌دهیم.
آدم‌ها فقط با خاطرات زندگی نمی‌کنند؛ ملت‌ها نیز با شکوه‌های باستانی خود زنده نمی‌مانند. آنچه ما را از نظر روانی زنده نگه می‌دارد، توانایی تصور فردایی است که ارزش رفتن به سوی آن را دارد. نه فردایی کامل، بلکه فردایی که در ادامهٔ آن معنا می‌بینیم. وقتی این ظرفیت کاهش می‌یابد، گذشته وسیع‌تر و شلوغ‌تر از آنچه باید باشد می‌شود، زیرا آینده کوچک شده و کم‌نورتر شده است.
شاید چالش واقعی در این مرحله از زندگی با آنچه تصور می‌کردیم متفاوت باشد. چالش امروز این است که بیاموزیم چگونه رابطه‌ای تازه با آینده بسازیم؛ رابطه‌ای کمتر تکانشی از رویاهای نوجوانی، اما بالغ‌تر؛ کمتر قطعی، اما واقعی‌تر.
زندگی با افزایش سن متوقف نمی‌شود؛ چیزی که گاهی متوقف می‌شود تخیل ما دربارهٔ آن است. وقتی این اتفاق می‌افتد، نیازی به بازگشت به گذشته نیست؛ بلکه باید دلایل تازه‌ای برای نگاه کردن به آینده کشف کنیم..
منبع العربی الجدید

مطالب مرتبط

درباره تغییر مواضع فعالان سیاسی و خطای قهرمان‌سازی از مبارزان و زندانیان سیاسیی

درباره حجت الاسلام غلامرضا حسنی، امام‌جمعه پیشین ارومیه و از چهره‌های تندرو جمهوری اسلامی، نیزگزارش‌هایی وجود دارد که یکی از فرزندانش به گروه‌های مخالف حکومت پیوسته بود و در اوایل انقلاب کشته یااعدام شد. جزئیات این واقعه در روایت‌های مختلف یکسان نیست، اما اصل اختلاف عمیق سیاسی میان پدر و فرزند،

ابراهیم غرایبه – نویسنده اردنی مترجم: علی سرداری

این عبارت پایانی از کتاب سید قطب آینده این دین را تصور کنید، همان‌گونه که در گوش‌ها و قلب‌های کسانی که از شکست، زندان و اختفا زخم خورده‌اند، طنین‌انداز می‌شود: «این یک مبارزه تلخ، یک مبارزه طولانی است، اما مبارزه‌ای صادقانه و بصیرت‌آمیز است، و خدا با ماست... و خدا بر کار خود غالب است، اما بیشتر مردم نمی‌دانند.» و خداوند متعال راست گفته است.

یاسر قتایشات: مترجم علی سرداری

این امر علامت سؤال بزرگی درباره وحدت استانداردهای جهانی ورزش ایجاد می‌کند. اگر ورزش فضایی مستقل از سیاست است، چرا مکانیسم‌ها، رویه‌ها و سیاست‌ها میان طرف‌های درگیر و در توازن قدرت بین‌المللی متفاوت است؟

مطالب پربازدید

مقاله

درباره تغییر مواضع فعالان سیاسی و خطای قهرمان‌سازی از مبارزان و زندانیان سیاسیی