در سیاست بینالملل، شکستها همیشه با تعداد مرگومیر یا میزان ویرانی سنجیده نمیشوند، بلکه در لحظهای رخ میدهند که جهان درمییابد قدرت بزرگتر دیگر نمیتواند اراده خود را مانند گذشته تحمیل کند. این دقیقاً همان چیزی است که باعث شد رویارویی اخیر آمریکا و ایران از یک درگیری منطقهای گذرا فراتر رود. مسئله دیگر فقط این نیست که چه کسی بیشتر بمباران کرد یا چه کسی تأسیسات بیشتری را نابود ساخت، بلکه این است که خودِ جنگ چه چیزی را درباره ماهیت نظم بینالمللیِ در حال شکلگیری پیشِ چشم ما آشکار کرده است.
برای نخستین بار در چند دهه اخیر، به نظر میرسد ایالات متحده با وجود برتری نظامی عظیم، دیگر قادر نیست آن را به یک پیروزی سیاسی قاطع تبدیل کند. و اینجا نقطه آغاز مشکل است. هژمونی آمریکا هرگز تنها بر نیروی نظامی استوار نبوده، بلکه بر یک ایده عمیقتر بنا شده بود: اینکه واشنگتن همواره میتواند در هر درگیری بزرگ، پایان دلخواه خود را تحمیل کند. ممکن است لغزشهایی رخ دهد، ممکن است در نبردهایی شکست بخورد، ممکن است از جنگهای طولانی عقبنشینی کند، اما نظم جهانی بر یک فرض ثابت استوار بود: در نهایت، ایالات متحده همچنان قدرتی است که میتواند تعادل را دوباره تنظیم کند.
اما آنچه در خلیج فارس رخ داد، واقعیتی کاملاً متفاوت را آشکار کرد. پس از هفتهها بمباران شدید، ترورها و نابودی بخش مهمی از ساختار نظامی ایران، هدف سیاسی اصلی محقق نشد: رژیم ایران سقوط نکرد، هیچ امتیاز واقعی داده نشد و واشنگتن نتوانست کنترل کامل قواعد بازی در منطقه را به دست آورد. در اینجا خطرناکترین پارادوکس جنگ آشکار میشود: برتری نظامی آمریکا واضح بود، اما کسری استراتژیک آن حتی واضحتر. ایالات متحده میتواند اهداف را نابود کند، اما دیگر همیشه قادر نیست پس از نابودی، نظم سیاسی جدیدی ایجاد کند. این یک مشکل تاکتیکی نیست؛ بلکه بحرانی در ماهیت قدرت آمریکاست.
قرن بیستویکم تنها با ارتشها تعیین نمیشود، بلکه با توانایی برهمزدن محاسبات حریف قویتر، افزایش هزینه تسلط او و عقب راندنش بدون اجازه دادن به تحقق اهداف سیاسیاش تعریف میشود.
از پایان جنگ سرد، واشنگتن به مدیریت جهان با منطق بازدارندگی مطلق عادت کرده بود: قدرت دریاییاش تجارت جهانی را تضمین میکرد، برتری نظامیاش مانع از به چالش کشیده شدن نظم بینالمللی میشد و متحدانش زیر چتر آمریکا حرکت میکردند. اما بحران خلیج فارس محدودیتهای این مدل را آشکار کرد. ایران، با وجود اختلاف فاحش در توازن قوا، موفق شد معادلهای متفاوت تحمیل کند: لازم نیست آمریکا را نظامی شکست دهد؛ کافی است هزینه پیروزی آمریکا را بالاتر از توان تحمل سیاسی و اقتصادی واشنگتن قرار دهد.
این همان چیزی است که به تنگه هرمز اهمیت استثنایی میدهد. مشکل فقط امکان بستن تنگه نیست، بلکه توانایی ایران در تبدیل آن به یک کارت فشار دائمی بر اقتصاد جهانی است. جهان مدرن تنها بر ارتشها استوار نیست، بلکه بر جریان انرژی، زنجیرههای تأمین و ثبات بازارها تکیه دارد. هرگونه اختلال طولانیمدت در این شبکه، نه تنها خاورمیانه بلکه کل ساختار اقتصاد جهانی را تهدید میکند.
اینجاست که دگرگونی تاریخی رخ میدهد. پیشتر، کنترل آمریکا بر دریاها به معنای آن بود که واشنگتن حرف آخر را در حفاظت از تجارت جهانی میزد. امروز، صرفِ توانایی یک قدرت منطقهای مانند ایران برای تهدید یکی از مهمترین خطوط دریایی جهان نشان میدهد که رژیم قدیمی دیگر کارآمد نیست. به همین دلیل، عقبنشینی دولت دونالد ترامپ تنها یک تصمیم نظامی نبود، بلکه نوعی پذیرش ضمنی محدودیتهای قدرت آمریکا بود. انتخاب دیگر میان پیروزی و شکست نیست، بلکه میان شکستی قابل مهار و جنگی بزرگتر است که میتواند به فاجعهای اقتصادی در سطح جهانی تبدیل شود.
این درک فقط در واشنگتن باقی نمیماند؛ قدرتهای بزرگ نیز آن را مشاهده میکنند. در چین، این وضعیت نشانهای از کاهش توانایی آمریکا برای ورود به درگیریهای طولانی و پرهزینه تلقی میشود. در روسیه، شاهدی دیگر بر فرسایش تدریجی هژمونی غرب است. متحدان واشنگتن در اروپا و آسیا نیز، همزمان با تهدید ترامپ به خروج نیروهای آمریکایی از ناتو، شروع به طرح خطرناکترین پرسش کردهاند: اگر ایالات متحده دیگر نتواند از سیستمی که خود ساخته محافظت کند، چه میشود؟ همین پرسش بهتنهایی میتواند جهان را تغییر دهد، زیرا هژمونی تنها زمانی سقوط نمیکند که ابرقدرت از نظر نظامی شکست بخورد، بلکه زمانی فرو میریزد که دیگران به توانایی آن برای ایفای نقش ضامن نهایی ثبات شک کنند.
در این میان، ایران در تصویری کاملاً متفاوت از آنچه غرب سالها تلاش کرده بود تثبیت کند، ظاهر میشود. تهران امروز قدرتی نیست که بتواند آمریکا را در میدان نبرد شکست دهد، اما کشوری است که توانسته است بهجای مقابله کلاسیک، استراتژیای مبتنی بر فرسایش برتری آمریکا تدوین کند. این تفاوتی اساسی است. قرن بیستویکم با توانایی افزایش هزینه هژمونی و جلوگیری از تحقق اهداف سیاسی قدرتهای بزرگ تعریف میشود.
از این منظر، رویارویی اخیر چیزی فراتر از یک بحران خاورمیانهای است؛ آزمونی برای مدل قدرت آمریکاست. واشنگتن که در دهههای گذشته رژیمها را ظرف هفتهها سرنگون میکرد، امروز کمتر قادر است پیامدهای سرنگونی هر رژیم بزرگی را تحمل کند، زیرا جهان تغییر کرده، بازارهای انرژی دگرگون شده، اقتصاد جهانی شکنندهتر و بههمپیوستهتر شده و جنگها پیچیدهتر و کمقابلحلتر شدهاند.
اکنون پرسش این نیست که آیا آمریکا جنگ با ایران را کاملاً باخته است، بلکه این است که آیا جهان عملاً شروع به رفتار بر اساس این فرض کرده که دوران هژمونی مطلق آمریکا رو به پایان است. اگر چنین باشد، آنچه در خلیج فارس رخ داد، فقط یک بحران گذرا نیست، بلکه لحظهای تاریخی است؛ لحظهای که جهان درمییابد موازنه قدرت قدیمی دیگر قادر به توضیح واقعیت جدید نیست. در این صورت، مسئله فقط ظهور ایران نخواهد بود، بلکه ورود جهان به مرحلهای از بازتوزیع قدرت و نفوذ است؛ مرحلهای بدون قوانین روشن و بدون ضامن نهایی ثبات.
نویسنده: تونسی
منبع القدس العربی
نصراله نجات بخش
پرسش اصلی این نوشتار آن است که چرا نیروهایی که خود را حامل آزادی و عدالت میدانستند، در بزنگاه های تاریخی نتوانستند بهبدیلی پایدار در برابر استبداد بدل شوند؟ از تجربه مشروطه و جبهه ملی تا انقالب ۱۳۵۷ و تشکل های نوبنیاد خارج از کشور، یک مسئله همچنان پابرجاست: فاصله میان آرمانهای اعالم شده و رفتار واقعی احزاب. این کتاب کوششی است برای آسیب شناسی همین فاصله؛ فاصله ای میان مرامنامه و عمل، میان آزادیخواهی و انحصارطلبی، میان نقد استبداد و بازتولید شیوه های اقتدارگرایانه در درون گروه های سیاسی.
- 1405/03/14