انسان معاصر شاهد دگرگونی عمیقی در نظام ارزشی است؛ نظامی که زمانی اعمال او را چارچوببندی میکرد و به زندگیاش معنا و تداوم میبخشید. وقتی ارزشها ثبات خود را از دست میدهند، چه بر سر آنها میآید؟ چگونه جهان به فضایی بدل میشود که با سرعت تغییر میکند، در ارتباطاتش شکننده است و پیوسته در معرض دگرشکلیابی قرار دارد؟ و چرا فرد، با وجود فراوانی گفتمانهای اخلاقی، احساس خلأ هنجاری فزایندهای میکند؟ این پرسشها ما را به قلب مفهومی میبرد که زیگموند باومن، جامعهشناس و فیلسوف، آن را «مدرنیتهٔ سیال» مینامد؛ مرحلهای از مدرنیته که در آن ساختارهای سخت فرو میریزند، ارجاعات و روایتهای کلان از میان میروند و ارزشها از اصول راهنما به انتخابهایی موقعیتی و ناپایدار تبدیل میشوند.
باومن در کتاب مدرنیتهٔ سیال استدلال میکند که سیالیت نهتنها اقتصاد و سیاست، بلکه خود اخلاق را نیز دربرمیگیرد. او مینویسد: «در مدرنیتهٔ سیال، به اشکال اجتماعی زمان کافی برای استحکام داده نمیشود؛ آنها پیش از آنکه ریشه بدوانند، حل میشوند.» این انحلال به هستهٔ ارزشها ضربه میزند و آنها را از ماهیت الزامآورشان تهی میکند؛ ارزشها به الگوهای مصرفی بدل میشوند که فرد همچون کالا برمیگزیند و با نخستین نشانهٔ ناراحتی یا زیان کنار میگذارد. در چنین چارچوبی، ارزشها دیگر از مسیر تربیت طولانیمدت یا تجربهٔ مشترک شکل نمیگیرند، بلکه از طریق بازار، رسانههای دیجیتال و گفتمانهای آنی تولید میشوند. مفاهیمی چون خیر و شر، تعهد و مسئولیت، به موضوعاتی برای مذاکرهٔ دائمی تبدیل شدهاند.
فریدریش نیچه، فیلسوف آلمانی، این مسیر را بسیار زود تشخیص داد؛ آنگاه که در علم شاد اعلام کرد: «خدا مرده است و ما او را کشتهایم.» این گزاره بیش از آنکه بیانی مذهبی باشد، نشانهٔ فروپاشی مرجعیتی والا بود که به ارزشها معنایی جهانشمول میبخشید. با غیبت این مرجعیت، بشریت با خلأی ارزشی روبهرو شد که کوشید آن را یا با فردگرایی افراطی پر کند یا با اطاعت کورکورانه از منطق قدرت و منفعت شخصی پر کند.
در عصر مدرنیتهٔ سیال، حس مسئولیت مشترک رو به زوال میرود؛ زیرا روابط انسانی تابع منطق سرعت و شکنندگی شدهاند و ارزشهایی چون خیرخواهی، شفقت، همبستگی، دوستی، عشق و کار به پیوندهایی موقت و ناپایدار تبدیل میشوند. امانوئل لویناس، فیلسوف فرانسوی، خطر این دگرگونی را یادآور میشود و در کلیت و بینهایت تأکید میکند که اخلاق از مواجهه با چهرهٔ دیگری برمیخیزد: «چهره مسئولیتی را بر من تحمیل میکند که نمیتوانم از آن بگریزم.» اما در جهان سیال، این چهره به تصویری گذرا بر صفحهٔ نمایش یا عددی در آمار تقلیل مییابد؛ بُعد اخلاقی رابطه از میان میرود و دیگری به کارکرد یا وسیلهای بدل میشود.
سرمایهداری نیز با کالاییسازی همهچیز، از جمله خود ارزشها، به این فروپاشی اخلاقی دامن زده است. اخلاق به کالا تبدیل میشود، تعهد مورد سوءاستفاده قرار میگیرد و عدالت به شعاری تهی فروکاسته میشود. کارل مارکس در سرمایه از این منطق انتقاد میکند و نشان میدهد که چگونه روابط انسانی به روابط میان اشیاء تبدیل میشوند. در مدرنیتهٔ سیال، این روند تشدید میشود؛ زیرا فرد به پروژهای موقت بدل میگردد که باید پیوسته خود را بازتولید کند تا قابل مصرف باقی بماند.
فروپاشی ارزشها در عصر مدرنیتهٔ سیال بیش از آنکه بحران اخلاق را آشکار کند، بحران انسان معاصر را نمایان میسازد. این وضعیت اضطرابی وجودی پدید میآورد؛ زیرا افراد قطبنمای اخلاقی خود را از دست میدهند و در میان انتخابهای متناقض، در وضعیتی از تردید دائمی به سر میبرند. سورن کیرکگور این اضطراب را ویژگی وجود مدرن میدانست و در مفهوم اضطراب توضیح میداد که اضطراب زمانی پدید میآید که انسان بدون پایهای درونی و پایدار، در برابر امکانات بینهایت قرار گیرد. در جهان سیال، این وضعیت تشدید میشود؛ زیرا انتخاب به باری اخلاقی و بیپایان تبدیل میگردد.
فروپاشی ارزشها در عصر مدرنیتهٔ سیال به معنای ناپدید شدن گفتمان اخلاقی نیست، بلکه به معنای تورم پوچ آن است. ارزشها پیوسته در عرصههای عمومی و مجازی اعلام میشوند، اما فاقد تحقق عملیاند. هانا آرنت در بحران فرهنگ نسبت به این وضعیت هشدار داده بود؛ او فروپاشی معیارها را با ظهور ابتذال پیوند میزد و تأکید میکرد که خطر نه فقط در شر رادیکال، بلکه در عادیسازی روزمرهٔ آن در نظامهایی نهفته است که توان داوری اخلاقی خود را از دست دادهاند.
در برابر این وضعیت، پرسش معنا دوباره مطرح میشود: آیا ارزشها میتوانند در جهانی سیال احیا شوند؟ باومن خواستار بازگشت به سختی و صلبیت گذشته نیست؛ او اخلاقی مبتنی بر مسئولیت و هوشیاری مداوم نسبت به دیگری را پیشنهاد میکند. از نظر او، اخلاق ذاتاً شکننده است، اما همین شکنندگی میتواند زمانی به قدرت بدل شود که بهعنوان تعهدی آزاد و نه اجبار تحمیلی زیسته شود.
در نهایت، فروپاشی ارزشها در عصر مدرنیتهٔ سیال بیش از آنکه بحران اخلاق باشد، بحران بشریت معاصر است؛ بشریتی که حس تداوم، سرنوشت مشترک و وظیفهٔ خود را نسبت به چیزی فراتر از زندگی خصوصیاش از دست داده است. با این حال، همین فروپاشی امکان بازاندیشی ارزشها را نیز فراهم میکند؛ نه بهعنوان قوانینی سخت و تغییرناپذیر، بلکه بهعنوان کنشهای روزمرهای که بر پایهٔ بهرسمیتشناختن دیگری و مقاومت در برابر تقلیل انسان به موجودی قابل جایگزینی شکل میگیرند. در جهانی که پیوسته در حال تغییر است، شاید اخلاق آخرین چیزی باشد که به انسان فرصت انسانماندن میبخشد.
منبع العربی الجدید
روزنامهنگار مصری– عبدالمجيد الشرفي:مترجم علی سرداری
او خواستار لغو برخی احکام فقهی میشود که آنها را ناعادلانه میداند؛ از جمله قوانین مربوط به ارث، ازدواج و طلاق. شرفی تأکید میکند که قرآن اصولی را در خود دارد که عدالت را ترویج میکنند و این اصول باید مبنای هر تفسیر جدیدی برای دستیابی به برابری جنسیتی در جوامع مسلمان باشند.
با وجود حمایت شرفی از اصلاحات دینی، او به ضرورت جدایی دین از دولت باور دارد. به اعتقاد او، اسلام نیازی به تحمیل از سوی قدرت سیاسی ندارد و باید در چارچوب آزادی فردی عمل کند. شرفی معتقد است دولت مدرن باید سکولار باشد و رابطه دین و سیاست باید در چارچوب حقوق بشر و دموکراسی تعریف شود.
- 1405/03/11