وقتی امیل زولا، نویسنده فرانسوی، در رمانهایش به ماهیت «هیولای انسانی» میاندیشید، باور نداشت که شر از خلأ پدید میآید؛ بلکه آن را نتیجه اجتنابناپذیر برخورد هولناک میان ژنهای به ارثرسیده، فشارهای خردکننده محیط و شکست ناگهانی تعادلهای روانی انسان میدانست. در جهان زولا، نه جنایتکار طبیعی وجود دارد و نه قدیسی کامل؛ تنها انسانهایی هستند که میکوشند تعادل خود را بر طنابی کشیده حفظ کنند، تا لحظهای فرا برسد که این تعادل زیر بار زندگی و چالشهای آن فرو میریزد.
امروز، در برابر فاجعهای که نام وکیل حقوق بشر و فعال فمینیست، سالی الجباس را احاطه کرده، ایستادهایم و خود را در برابر رمانی واقعگرایانه مییابیم؛ گویی زولا مسیرهای متقاطع آن را نوشته است. داستان زنی که در مبارزهای دائمی میان نمای آهنین قدرت و مبارزه، و اعماق تاریکی که شکافها و زخمها در آن زندگی میکردند، گرفتار بود.
سالی الجباس تنها یک رهگذر در جامعه مصر نبود؛ صدایی رسا در دفاع از حقوق زنان و کودکان، وکیلی استوار در دادگاهها و چهرهای آشنا در محافل حقوق بشری بود که خواستار کرامت و عدالت بودند. این نقاب اخلاقی و حرفهای، در فلسفه زولا، نمایانگر «انسان متمدن» است که میکوشد انگیزههای بدوی خود را با درگیر شدن در مسائل بزرگ سرکوب کند. اما پشت این درخشش، زندگی دیگری در تاریکی تنیده شده بود؛ زندگیای که نزدیکانش با اندوه و شگفتی روایت میکنند: تجربههای ناموفق ازدواج که بر روح او اثر گذاشت، مادری مملو از چالشها و مسئولیتهای سنگین، و انگ اجتماعی و خانوادگی که با وجود جایگاهش، او را رها نکرد. اینجاست که «هیولا»ی زولایی آغاز به شکلگیری میکند؛ نه بهعنوان موجودی شیطانی، بلکه بهعنوان «واکنش» روانی هولناک به محاصرهای بیپایان.
ادعاهای دادستانی علیه سالی الجباس مبنی بر قتل مادرش و تکهتکه کردن جسد او ـ همراه با اعترافات منتسب به وی ـ ما را در برابر شکافی عمیق قرار میدهد که ذهن را منجمد میکند. چگونه دستی که یادداشتهای حقوقی برای حمایت از ضعیفان مینوشت، طبق اتهامات، ابزاری برای پاره کردن بدنی شد که به آن جان بخشیده بود؟
در رویکرد زولا، چنین عملی ممکن است نتیجه یک «شر ذاتی» نباشد، بلکه نتیجه «انفجار» خودی باشد که دیگر قادر به تحمل تضاد نیست. زنی که از حقوق زنان دفاع میکرد، در نگاه خانواده یا جامعه محدودش، شاید بهدلیل طلاق یا شورش، بهعنوان «انگ» دیده میشد. این فشار مضاعف ـ نمادی از قدرت در ملأعام و قربانی قضاوت اخلاقی در خلوت ـ تنشی ایجاد میکند که میتواند هر ساختار روانی را، هرچقدر هم محکم، از هم بپاشاند.
در رمان طبیعتگرایانه زولا، «جنایت» نقصی در چرخدندههاست. اگر روایت جنایی درست باشد، عمل «تکهتکه کردن بدن» فقط وسیلهای برای پنهان کردن رد نیست؛ بلکه نمادی از پارهپاره کردن گذشته و تلاشی نومیدانه برای جدا شدن از «منشأ» است؛ منشأی که شاید منبع درد غیرقابل تحمل برای سالی بوده یا تجسمی از انگی که او را آزار میداد. لحظهای که «ذهن قانونی» کاملاً غایب میشود و جای خود را به «هیولای انسانی» میدهد؛ هیولایی که در دیگری چیزی جز ماده آلی نمیبیند. این انفصال روانپریشانه توضیح میدهد چگونه فردی تحصیلکرده میتواند مرتکب عملی شود که فاقد کوچکترین نشانه انسانیت است. زولا میگوید «هیولا» در فاصله میان آنچه برای خود میخواهیم و آنچه دیگران بر ما تحمیل میکنند، ساکن است؛ و در مورد سالی، این فاصله پر از ناامیدیها و جنگهای خاموش شخصی بود.
اما انصاف حکم میکند که به این حادثه از یک زاویه نگاه نکنیم. سالی الجباس از نظر همکاران و دوستانش فردی بخشنده، قوی و مبارز بود. همین تناقض است که پرونده را «زولایی» میکند. نه «هیولایی» خالص است و نه قربانیای کاملاً بیگناه؛ انسانی پارهپاره است. هیولا در اینجا فرسایش آهسته روح تحت وزن شکستهای شخصی و دیدگاه اجتماعی خشن است؛ دیدگاهی که گاه مرز میان «من» و «عمل» را محو میکند. تکهتکه شدن بدن ـ اگر ثابت شود ـ بالاترین بیان «تجزیه» است: فروپاشی هویت، فروپاشی پیوندها و فروپاشی ذهنی که دیگر قادر به تحمل بار واقعیت نیست.
جامعهای که از جنایت شوکه شده، معمولاً تمایل دارد مرتکب را «شیطانی» کند تا وجدانش آرام گیرد و او را یک ناهنجاری بداند. اما زولا میگفت سالی آینهای است برای همه ما در بزرگترین لحظات شکستگی؛ شکنندگی روکش فرهنگی را آشکار میکند که غرایز و درگیریهای خود را با آن میپوشانیم. این پرونده فقط یک قتل فجیع نیست؛ فریادی خفه درباره بهایی است که فرد میپردازد وقتی میکوشد شعارهای بزرگ خود را با خرابههای درونیاش متعادل کند. انگ خانوادگی و تجربههای شکست، شاید «میکروبهایی» بودند که در محیط حاصلخیز انزوای روانی رشد کردند تا این صحنه وحشتناک را رقم بزنند.
وقتی داستان سالی الجباس را در چارچوب «هیولای انسانی» قرار میدهیم، هدف توجیه جرم نیست؛ هدف «درک» است. درکی که تقلیلگرایی را رد میکند. وکیل فمینیستی که خانوادهها را از فروپاشی نجات میداد، شاید خود قربانی فروپاشی درونی شده باشد. هیولایی که در او بیدار شد، غریبه نبود؛ محصول سالها پنهان کردن درد و بلعیدن تلخی پشت لبخند موفقیت حرفهای بود. این تراژدی انسانی یادآور میشود که روح انسان جنگلی تاریک است و بهترین ذهنها ممکن است راه خود را گم کنند و به موجوداتی بدل شوند که حتی خود را در آینه حقیقت نمیشناسند.
پرونده سالی الجباس نهتنها برای مسائل حقوقی، بلکه برای مسائل وجودی نیز گشوده است. آیا او واقعاً کشت؟ و اگر چنین کرد، چه کسی نخست کشته شد: مادر یا روح دختری که طی سالها متلاشی شده بود؟
زولا پاسخ قطعی نمیداد؛ اما صحنه زنی را که در سلولش نشسته، در محاصره سایههای گذشته و بقایای شعارهایش، پیش چشم ما میگذاشت تا بفهمیم «هیولا» تنها کسی نیست که میکشد؛ بلکه آن سکوتی است که پیش از طوفان میآید، آن نیروی کاذبی که پشت آوارهای انسانی پنهان میشود و تا دیر نشده کسی آن را نمیبیند. این داستانی است درباره درهمشکستن انسان میان چکش جاهطلبی و سندان واقعیت؛ داستانی که در آن نه قهرمان وجود دارد و نه شرور، بلکه فقط انسانهایی هستند که میکوشند زنده بمانند و گاه در وحشتناکترین و مرموزترین شکلها شکست میخورند.
منبع العربی الجدید
سعید مدنی
جنبش مهسا به نظرم لولای ورود کنشهای جمعی به موج سوم و دورهای جدید بود. ازاینرو با شما کاملاً موافقم که اعتراضات دیماه نشان از دور جدیدی از اعتراضات با ویژگیهای متفاوت نسبت به کنشهای جمعی پیشین داشت: چرخش از مطالبات اقتصادی به اعتراضات سیاسی، فراگیری در سطح ملی، تکثر و رادیکالیسم بیشتر برخی از ویژگیهای دور جدید کنشهای جمعی است. علاوه بر اینها، بین اعتراضات دی ماه در فاصلهی ۶ تا ۱۷ دیماه و بعد از فراخوان آقای پهلوی در ۱۸ و ۱۹ دی نیز تفاوتهایی وجود دارد. نگاه به اعتراضات دیماه به شدت تحت تاثیر فاجعهی کشتار هزاران زن و مرد و دختر و پسر جوان در ۱۸ و ۱۹ دی قرار گرفته و اغلب در آن خلاصه میشود؛ اما همچنان که حاجیزادگان (۱۴۰۵) در پژوهش خلاقانهی «جانهای دیماه» بهزیبایی توضیح داده، «همانطور که اعتراضات ۱۴۰۱را نمیشود به واکنشی هیجانی نسبت به یک "اتفاق" فروکاست، اعتراضات ۱۴۰۴ را نیز نمیتوانیم به پذیرش سادهانگارانهی یک "فراخوان" تقلیل بدهیم».
- 1405/05/05