در کشور ما، خیانت دیگر یک اتهام استثنایی نیست که فقط در موارد شدید مطرح شود، بلکه به عملی روزمره و ابزاری ارزان در دست گروهی از نظر اخلاقی مضطرب تبدیل شده است؛ گروهی که به سوءاستفاده، تهمت، افترا و جعل روی آوردهاند، از هرجومرج و درد و بدبختی مردم تغذیه میکنند و حضور خود را بر تحریف دیگران بنا مینهند، تنها به این دلیل که دیگران حاضر نیستند با آنان در مسیر دلالی و دادوستد بر سر مسائل فقرا همراه شوند. امروز کافی است مخالفت کنید، اعتراض کنید، از صفکشیدن کورکورانه پشت این یا آن جریان خودداری کنید، یا در برابر گله بگویید «نه»، تا فوراً کثیفترین اتهامات را نثار شما کنند: خائن، دلال محبت، فروشنده خانواده و مردم، اخلاقاً سقوطکرده، مزدور، بیآبرو و…؛ اتهاماتی بیهیچ مبنا و مدرکی.
اینها نه عقیدهاند، نه موضع سیاسی، و نه حتی احساسات لحظهای. این یک فرهنگ انحطاط است که با ذهنیت اوباش اداره میشود، با شعارهای اخلاقی و سیاسی نادرست به بازار عرضه میگردد و توسط کسانی بهکار گرفته میشود که نه ظرفیت اخلاقی دارند و نه تاریخ پاکی که به آنان اجازه دهد درباره کسی قضاوت کنند.
بدتر آنکه این افراد خود را بیهیچ مجوزی در مقام قاضی مینشانند، بدون قانون حکم میدهند، و گواهی افتخار و انزجار توزیع میکنند؛ گویی کلیدهای بهشت و جهنم را در اختیار دارند. شعارهایی مانند «خانوادهات تو را بالا میبرند اگر هلاک شوی» سر میدهند و پشت آن پنهان میشوند، گویی سند بخششاند؛ در حالی که در حقیقت تنها چوبدستیهایی هستند برای زدن هر کسی که این مرتدان را ستایش نکند و بر اساس ریا، اختلافافکنی و قلدری پا جای پای آنان نگذارد. «ای روح مادرت»؛ کسی که تو را از رفتن به راه نادرست برحذر میدارد، خائن نیست، بلکه مشاوری وفادار است که بهترین را برایت میخواهد.
اگر این شعارها واقعاً از حس انسانی خالصانه یا از غیرت واقعی نسبت به مردم، حیثیت و رنجهایشان سرچشمه میگرفت، سزاوارتر بود که ابتدا خود را در برابر دیگران پاسخگو بدانند و پیش از انگشتنشاندادن، در آینههایشان نگاه کنند. اما آنچه رخ میدهد دقیقاً برعکس است: شعارهای مصرفی، احساسات سرمایهگذاریشده، و درد و مصیبت مردم به سوخت جنگها و منافع شخصی کثیف و رسواکننده تبدیل میشود.
این فرهنگ خیانت نهتنها افراد، بلکه کل جامعه را نابود میکند. هر بحث عقلانی را میکشد و هر فضایی را برای تفاوت از بین میبرد.
وقتی به زندگینامه این افراد «پاک» ــ در پرانتز ــ نگاه میکنیم، رسوایی بزرگ آشکار میشود. درمییابیم بسیاری از کسانی که امروز از شرافت و وفاداری دم میزنند، خود از جمله کسانیاند که بیش از همه درگیر ریاکاری، خودنمایی، دروغ، حیلهگری، کلاهبرداری و دزدی بودهاند. آنان تاجران بحراناند، نه صاحبان پرونده؛ فروشندگان توهماند، نه فعالان؛ متخصصان گفتار اوباشاند، نه اهل عمل.
چه تعداد از این افراد به سفارتخانهها رفتند، درِ جوامع را زدند، برای خانوادهها و مردم خود اشک تمساح ریختند و به نام فقرا و نیازمندان کمکهای مالی جمعآوری کردند؟ چه مقدار از این پول هرگز به گرسنگان، بیماران یا نیازمندان نرسید و در عوض به حسابهای شخصی، سرمایهگذاریهای خصوصی، ارزهای دیجیتال و خانههای لوکس در آمریکا، اروپا و دیگر نقاط جهان منتقل شد؟
دردناکترین پارادوکس همینجاست: همان کسانی که در محاصره سوءظنِ استثمار و قاچاق درد مردماند و با رنج انسانها تجارت میکنند، امروز شبکههای اجتماعی را با درسهای افتخار و غیرت پر کردهاند؛ سخنرانیهایی درباره اخلاق، ارزشها، جوانمردی و کرامت، و پستهایی که دیگران را متهم میکنند. آنان از ارزشها سخن میگویند، در حالی که نخستین کسانی بودند که آنها را زیر پا گذاشتند؛ از صداقت میگویند، در حالی که دزدان حرفهایاند؛ از فداکاری میگویند، در حالی که تنها مردم را قربانی کردند.
این رفتار تصادفی نیست؛ بلکه الگویی شناختهشده در روانشناسی اجتماعی است: هر کس سابقهای سیاه داشته باشد، همیشه باید دیگران را تحریف کند تا خود کمتر سیاه به نظر برسد. هر کس دزدی کند، دیگران را به خیانت متهم میکند. هر کس با درد معامله کند، دیگران را به بیانسانیتی متهم میکند. این یک فرآیند فرافکنی روانی است، اما در جوامعی که از هرجومرج، رنج و جنگ خسته شدهاند، بسیار مؤثر است.
خطرناکتر از همه این است که این فرهنگ خیانت نهتنها افراد، بلکه کل جامعه را نابود میکند. هر بحث عقلانی را میکشد، هر فضایی را برای اختلاف خرد میکند و عرصه عمومی را به میدان توهین و اتهام تبدیل میسازد. وقتی هر مخالفی «خائن» میشود، مفهوم خیانت معنای خود را از دست میدهد. وقتی هر منتقدی «دلال» نامیده میشود، زبان فرو میریزد، منطق سقوط میکند و اخلاق به ابزار باجخواهی تبدیل میشود.
خیانت واقعی نه در عقیده است، نه در نگرش، و نه در امتناع از شرکت در گروه کر زوزهکشیدن و پارسکردن. خیانت واقعی دزدیدن پول فقرا، تجارت در اشک داغدیدگان و بهرهبرداری از ترس و گرسنگی برای منافع شخصی است. خیانت واقعی این است که شکوه خود را بر تباهی دیگران بنا کنید و سپس جرأت کنید آنان را به بیشرافتی و بیکرامتی متهم کنید. چه بسیارند کسانی که به نام کرامت تو معامله کردند و از آن بیگناهاند.
وقت آن رسیده که این چرخه کثیف را بشکنیم. باید سوداگران شعار و بحران را افشا کنیم و کسانی را که خیانت را به پیشه، شرارت را به تریبون و وقاحت را به سخن تبدیل کردهاند، رسوا سازیم. وقت آن است که از این افراد درباره پول مردم سؤال شود، نه درباره موضع دیگران؛ درباره اقداماتشان، نه شعارهایشان.
جوامع با فریادکشیدن، با کندن تابلوها یا با توزیع اتهامات آماده علیه هر کسی که از عقل خود برای مقابله با شبیحه، دزدان، فروشندگان درد و کسانی که از بحرانها و رنج مردم سوءاستفاده میکنند استفاده میکند، ساخته نمیشوند؛ بلکه با صداقت، پاسخگویی و شفافیت ساخته میشوند، و با توانایی گفتن حقیقت ــ هرچند دردناک. جایگاه طبیعی کسانی که تنها صدای بلند و اتهامات ارزان دارند، زبالهدان تاریخ است..
منبع القدس العربی
نصراله نجات بخش
پرسش اصلی این نوشتار آن است که چرا نیروهایی که خود را حامل آزادی و عدالت میدانستند، در بزنگاه های تاریخی نتوانستند بهبدیلی پایدار در برابر استبداد بدل شوند؟ از تجربه مشروطه و جبهه ملی تا انقالب ۱۳۵۷ و تشکل های نوبنیاد خارج از کشور، یک مسئله همچنان پابرجاست: فاصله میان آرمانهای اعالم شده و رفتار واقعی احزاب. این کتاب کوششی است برای آسیب شناسی همین فاصله؛ فاصله ای میان مرامنامه و عمل، میان آزادیخواهی و انحصارطلبی، میان نقد استبداد و بازتولید شیوه های اقتدارگرایانه در درون گروه های سیاسی.
- 1405/03/14