علی سرداری

ایجاد نقشه‌ای تازه از نفوذ جهانی: تحلیلی از تغییرات و تحولات

جهان دیگر مانند گذشته نیست؛ نه از نظر مراکز قدرت، نه از نظر ماهیت درگیری‌ها و نه حتا از نظر ابزارهایی که برای ایجاد هژمونی به کار می‌روند. ما صرفاً در یک مرحله گذار موقت زندگی نمی‌کنیم، بلکه در لحظه‌ای تاریخی و عمیق ایستاده‌ایم؛ لحظه‌ای که در آن جهان نه تنها بر اساس نقشه‌های جغرافیایی، بلکه بر اساس نقشه‌های پیچیده نفوذ ـ اقتصادی، فناوری، فرهنگی، انرژی و حتاروایت‌ها ـ در حال بازترسیم است. آنچه امروز شکل می‌گیرد، یک نظم آماده و کامل نیست، بلکه روندی طولانی و سیستمی است که هنوز به ثبات نرسیده است.
در این زمینه، هژمونی دیگر به معنای کنترل مطلق، مانند مدل‌های قدیمی امپراتوری یا حتا برتری یک‌جانبه‌ای که جهان پس از جنگ سرد تجربه کرد، نیست. هژمونی امروز یعنی توانایی نفوذ در شبکه‌های پیچیده و تغییر مسیر روندهای جهانی، بدون آنکه لزوماً کنترل کامل وجود داشته باشد. ایده «مرکز واحد» جای خود را به مراکز متعدد داده است؛ اما این تکثر الزاماً به معنای تعادل نیست، بلکه اغلب بی‌ثباتی قابل توجهی ایجاد می‌کند.
ایالات متحده که برای دهه‌ها محور نظم جهانی بود، قدرت خود را از دست نداده است، اما قطعیت تاریخی‌اش را در نقش «نیروی سازمان‌دهنده جهان» از دست داده. حضور آن دیگر به‌طور خودکار به معنای اطاعت نیست و مداخله‌اش همیشه ثبات ایجاد نمی‌کند. امروز این کشور بر اساس منطقی دوگانه عمل می‌کند: دفاع از جایگاه خود و هم‌زمان بازتعریف آن در جهانی که دیگر هژمونی مطلق را نمی‌پذیرد. این تغییر به معنای عقب‌نشینی نیست، بلکه تغییر موقعیت در بازی‌ای پیچیده‌تر است؛تا جایی که تحریم‌ها، اتحادهای انعطاف‌پذیر و تسلط تکنولوژیک در کنار قدرت نظامی به کار گرفته می‌شوند.
در مقابل، چین نه به عنوان «قدرت جایگزین» به معنای کلاسیک، بلکه به عنوان قدرتی که خودِ مفهوم جایگزینی را بازتعریف می‌کند، در حال ظهور است. پروژه آن بر رویارویی مستقیم استوار نیست، بلکه بر انباشت آرام نفوذ: کنترل زنجیره‌های تولید، سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌های جهانی، پیشرفت فناوری و ارائه مدلی متفاوت از رابطه دولت و بازار. چین خود را رهبر جهان اعلام نمی‌کند، اما می‌کوشد جهان را با منافع خود سازگارتر و انعطاف‌پذیرتر کند. از این منظر، درگیری میان آن و غرب صرفاً رقابتی برای رهبری نیست، بلکه رقابتی بر سر قواعد بازی است.
در این میان، روسیه خارج از این منطق ساختاری عمل می‌کند؛ بیشتر شبیه قدرتی که به جای ایجاد تعادل، آن را مختل می‌سازد. ابزارهای اصلی آن اقتصاد یا مدل‌های توسعه نیستند، بلکه ظرفیت ایجاد عدم‌تعادل‌اند: در انرژی، در امنیت، در مرزها. این یادآوری دائمی است که قدرت سخت همچنان مؤثر است و جهان هنوز به‌طور کامل به فضایی صرفاً مبتنی بر بازار و فناوری تبدیل نشده است.
اروپا نیز با تنشی میان وزن اقتصادی و ضعف ژئوپلیتیکی خود روبه‌روست. این قاره ابزارهای قدرت نرم را در اختیار دارد، اما فاقد موضعی یکپارچه و قاطع است. از همین رو گاه به نیرویی سازمان‌دهنده اما ناتوان از اقدام مؤثر شباهت دارد. با این حال، حرکت آن به سوی نوعی استقلال استراتژیک نشان‌دهنده آگاهی فزاینده‌ای است از اینکه نظم نوین جهانی نه از بیرون، بلکه از درون توازن‌های موجود شکل می‌گیرد.
اما دگرگونی عمیق‌تر تنها در رفتار قدرت‌های بزرگ نیست، بلکه در ظهور قدرت‌های متوسط و بازیگران جدیدی است که نفوذ را به شکلی بی‌سابقه بازتوزیع می‌کنند. کشورهای جنوب جهانی دیگر صرفاً میدان رقابت نیستند؛ آن‌ها به بازیگرانی مذاکره‌کننده تبدیل شده‌اند که مانور می‌دهند و گاه حتی شرایط خود را تحمیل می‌کنند. این تکثر، سیستمی پایدار ایجاد نمی‌کند، اما در را به روی سیالیت ژئوپلیتیکی می‌گشاید و اتحادها را موقتی و مواضع را قابل تغییر می‌سازد.
در این میان، انرژی بار دیگر نقشی محوری ایفا می‌کند؛ اما به شکلی دوگانه: از یک سو رقابت بر سر منابع سنتی و از سوی دیگر مسابقه برای تسلط بر فناوری‌های انرژی آینده. در اینجا اقتصاد با جغرافیا تلاقی می‌کند و کنترل بر منابع یا فناوری‌های انرژی به شکلی تازه از حاکمیت تبدیل می‌شود.
شاید برجسته‌ترین ویژگی این مرحله آن باشد که درگیری‌ها دیگر فقط بر سر زمین یا منابع نیست، بلکه بر سر کنترل زمان است: اینکه چه کسی آینده را شکل می‌دهد، چه کسی سرعت تحول را تعیین می‌کند و چه کسی استانداردهای فناوری و دانش را دیکته می‌کند. این نبردی است بر سر «آنچه قرار است بیاید»، نه صرفاً «آنچه هست.»
در میان همه این تحولات، جهان به نظر می‌رسد قطعیت‌های قدیمی خود را کنار گذاشته، بی‌آنکه هنوز قطعیت‌های جدیدی یافته باشد. هیچ قانون پایدار و هیچ تعادل نهایی وجود ندارد؛ تنها پویایی‌هایی بی‌پایان در جریان است. این همان چیزی است که نقشه جدید نفوذ را نه یک نقشه ثابت، بلکه فضایی در حال تغییر می‌سازد؛ جایی که خطوط هم‌پوشانی می‌کنند، پاک می‌شوند و دوباره ترسیم می‌گردند.
ما با جهانی روبه‌رو هستیم که در آن قدرت نه تنها بازتوزیع، بلکه بازتعریف می‌شود. جهانی که در آن هژمونی دیگر صرفاً مسئله برتری نظامی یا اقتصادی نیست، بلکه توانایی تأثیرگذاری بر ساختارهای عمیق نظام بین‌الملل است: در دانش، در اقتصاد و در خودِ تخیل سیاسی. در چنین جهانی، پرسش اصلی این نخواهد بود که چه کسی حکومت می‌کند، بلکه این خواهد بود که نفوذ چگونه ساخته می‌شود و چه کسی توانایی تغییر مداوم آن را دارد.

مطالب مرتبط

نصراله نجات بخش

پرسش اصلی این نوشتار آن است که چرا نیروهایی که خود را حامل آزادی و عدالت میدانستند، در بزنگاه های تاریخی نتوانستند بهبدیلی پایدار در برابر استبداد بدل شوند؟ از تجربه مشروطه و جبهه ملی تا انقالب ۱۳۵۷ و تشکل های نوبنیاد خارج از کشور، یک مسئله همچنان پابرجاست: فاصله میان آرمانهای اعالم شده و رفتار واقعی احزاب. این کتاب کوششی است برای آسیب شناسی همین فاصله؛ فاصله ای میان مرامنامه و عمل، میان آزادیخواهی و انحصارطلبی، میان نقد استبداد و بازتولید شیوه های اقتدارگرایانه در درون گروه های سیاسی.

دکتر مولای احمد صابر نویسنده مراکشی:مترجم علی سرداری

این روند ایدئولوژیک، به تحریف «نمادهای فرهنگی» ملی و به حاشیه‌راندن پوشش‌های سنتی متناسب با محیط‌های گوناگون ـ مانند پوشش‌های روستایی و واحه‌ای ـ انجامیده و آنها را قربانی یک «لباس استاندارد» فراملی کرده است که در خدمت هویت سازمانی قرار دارد. بدین ترتیب، حیا از یک «فضیلت درونی» و بخشی از آداب اجتماعی، به «ابزار طرد» سیاسی تبدیل شده و نماد را از زیبایی و خودانگیختگی‌اش تهی کرده است. رهایی روسری از این قید ایدئولوژیک و بازگرداندن آن به فضای فرهنگی و زیبایی‌شناختی‌اش، نقطه آغاز بهبود جامعه و بازگشت به وضعیت طبیعی آن است؛ وضعیتی که در آن دین رابطه‌ای والا میان فرد و خداست و حیا و عفت واقعی در هماهنگی با رودخانه‌ها و نور خورشید معنا می‌یابد، نه در چارچوب «وسواس بصری» ایدئولوژی‌ای که خودانگیختگی اجتماعی را به نبردهای سیاسی بر سر یک تکه پارچه تقلیل داده و وسعت دین را به نفع تنگنای فضاهای محصور مصادره کرده است.

احراز هویت «ملیت»

«احراز هویت ملیت» (با الهام از معنی این واژه که باز‌تعریف و تایید مجدد هویت یک فرد است) در ایران امروز جز با تشخص یافتن دوباره مردم - با همه تکثر و گونه‌گونی موجود- در عرصه عمومی ممکن نیست.تلاش‌های نظری عزت سحابی برخلاف تئوری‌های قدرت‌محور و ضدتکثر ستیز «ایرانشهری» جواد طباطبایی و ناسیونالیسم شیعی- ایرانی جمهوری اسلامی، می‌تواند نکته اتکایی برای شروع یک حرکت ملی نظری- عملی در میان نخبگان سیاسی و فرهنگی و بخش‌های خواهان اصلاح در حاکمیت باشد.اگر گفته شده است «قانون برای مردم است و نه مردم برای قانون» به الهام از آن تاکید باید کرد که «آرمانها برای مردم است و نه مردم برای آرمانها»- حتی اگر شعارها رَدای «تقدس ملت » بر تن کند.