محمد محمد بوفتاس :مترجم علی سرداری

وقتی آگاهی به یک محدودیت تبدیل می‌شود: چگونه توهمات خود را با دستان خود خلق می‌کنیم؟

هیچ چیز برای یک فرد خطرناک‌تر از این نیست که باور کند به حقیقت نهایی رسیده است؛ نه به این دلیل که به‌طور گسترده جست‌وجو کرده، بلکه به این دلیل که هرگز شک نکرده است. مشکل هرگز جهل آشکار نبوده است—نوعی جهل که در آن فرد از کمبود دانش خود آگاه است—بلکه آن شکل موذیِ «دانش» است که نقاب یقین به چهره می‌زند و در ذهن‌ها جای می‌گیرد، گویی حقیقت مطلق است. دقیقاً همین‌جاست که رکود فکری آغاز می‌شود؛ نه زمانی که پاسخ‌ها وجود ندارند، بلکه زمانی که پاسخ‌ها آن‌قدر فراوان‌اند که مانع از پرسیدن پسش می‌شوند.
در اصل، ما آن‌قدر که برای انطباق تربیت می‌شویم، برای فکر کردن تربیت نمی‌شویم. از کودکی، جهان به شکلی آماده و کامل به ما ارائه می‌شود؛ جهانی که گویی نیازی به بازنگری ندارد. ما ایده‌ها را همان‌طور که زبان را دریافت می‌کنیم، می‌پذیریم، بی‌آنکه متوجه باشیم خودِ زبان انعطاف‌پذیر است و ایده‌هایی که داریم لزوماً امتداد آگاهی ما نیستند، بلکه شاید امتداد یک ترس جمعیِ به‌ارث‌رسیده باشند. بنابراین، پیش از آنکه به سن پرسشگری برسیم، از پاسخ‌هایی که انتخاب نکرده‌ایم اشباع می‌شویم و بی‌آنکه بدانیم، به نگهبانان سیستم‌های فکری‌ای تبدیل می‌شویم که در ساختنشان نقشی نداشته‌ایم.
انسان‌ها ذاتاً کوته‌بین یا دشمن تفاوت‌ها نیستند؛ اما این را از طریق اندوخته‌های کوچک، از طریق اظهارات اتفاقی و مطمئن، از طریق فرضیاتی که به‌عنوان حقیقتی غیرقابل‌تردید ارائه می‌شوند، و از طریق ترس ناگفته از اینکه تفکر ممکن است آن‌ها را به مکان‌های ناامن ببرد، می‌آموزند. با گذشت زمان، این ترس بخشی از ساختار خودآگاهی می‌شود، تا جایی که فرد دیگر نیازی به کسی ندارد که مانع پرسشگری‌اش شود؛ زیرا خودش این کار را انجام خواهد داد.
در جوامع ما، احترام ظریفی برای ثبات وجود دارد؛ گویی حرکت خطری است و تغییر تهدیدی که باید مهار شود. هر چیز قدیمی به‌طور خودکار مشروعیت می‌یابد، نه به این دلیل که در برابر انتقاد مقاومت کرده، بلکه صرفاً به این دلیل که «وجود داشته است». برعکس، هر چیز جدیدی با احتیاط فراوان مواجه می‌شود، نه به این دلیل که اشتباه است، بلکه چون ناآشناست. در اینجا معادله وارونه می‌شود: زمان، به‌جای آنکه افقی از پیشرفت باشد، به ابزاری برای بازتولید گذشته در اشکال مختلف تبدیل می‌شود. اما پرسشی که به ندرت مطرح می‌شود این است: آیا ما ارزش‌ها را حفظ می‌کنیم یا ترس از دست دادن آن‌ها را؟ زیرا تفاوت میان این دو به آن سادگی که به نظر می‌رسد نیست.
آگاهی کاذب به صورت جهل ظاهر نمی‌شود، بلکه به شکل یقینی آرامش‌بخش نمود پیدا می‌کند؛ همان احساس درونی که «همه چیز روشن است»، «نیازی به تجدیدنظر نیست» و «آنچه می‌دانیم برای توضیح جهان کافی است». این نوع آگاهی خطرناک است، زیرا به دارنده‌اش حس کاذب کنترل می‌دهد، در حالی که در واقع او را در محدوده‌هایی باریک محصور می‌کند. کسی که باور دارد می‌داند، جست‌وجو را متوقف می‌کند؛ و کسی که جست‌وجو را متوقف کند. اگر خلافش را تصور کند—رشد را متوقف کرده است.
مشکل نه در دین، نه در میراث و نه در هویت نهفته است؛ زیرا همه این‌ها اجزای طبیعی هر جامعه‌ای هستند. مشکل در نحوه تبدیل این اجزا به ابزارهایی برای بستن است، نه فهمیدن. وقتی دین به پاسخ نهایی همه پرسش‌ها تبدیل می‌شود، بُعد معنوی خود را از دست می‌دهد و به سیستمی انعطاف‌ناپذیر بدل می‌شود که به‌جای تحریک تفکر، آن را خفه می‌کند. وقتی میراث به مرجع نهایی تبدیل می‌شود، انعطاف‌پذیری‌اش را از دست می‌دهد و به‌جای منبع الهام، به باری سنگین بدل می‌شود. و وقتی هویت به ترس از دیگری تبدیل می‌شود، دیگر بیانِ خود نیست؛ بلکه دیواری است که فرد را از جهان جدا می‌کند.
مشکل ما کمبود دانش نیست، بلکه کمبود شک است. و منظور از شک، هرج‌ومرج یا انکار نیست؛ بلکه توانایی بازنگری، پرسیدن پرسش و اذعان به این است که آنچه می‌دانیم ممکن است کامل نباشد. هر ایده‌ای که نتواند در برابر پرسش مقاومت کند، ایده‌ای است که از فروپاشی می‌ترسد؛ و هر یقینی که بازنگری را نمی‌پذیرد، ذاتاً شکننده است، هرچند محکم به نظر برسد. با این حال، ما اغلب طوری تربیت می‌شویم که از شک بترسیم؛ آن را خطری می‌بینیم که باید از آن اجتناب کرد، نه گامی ضروری برای درک عمیق‌تر.
رهایی فکری به معنای رد کردن آنچه به ارث برده‌ایم نیست، بلکه به معنای بررسی دوباره آن است. یعنی انتخاب آنچه می‌فهمیم، نه آنچه به ما تحمیل شده است؛ و حفظ آنچه معنای خود را ثابت می‌کند، نه آنچه صرفاً به دلیل قدیمی بودن پابرجاست. همه چیزهای به‌ارث‌رسیده اشتباه نیستند، همان‌طور که همه چیزهای جدید درست نیستند؛ تفاوت در پرسشگری است، نه پذیرش کورکورانه.
شاید امروز بیش از هر زمان دیگری به شجاعت تفکر نیاز داریم؛ نه به‌عنوان مفهومی نظری، بلکه به‌عنوان عملی روزمره. اینکه پیش از باور کردن، پرسش کنیم؛ پیش از قضاوت، بیندیشیم؛ و به خود حق تردید بدهیم، به‌جای آنکه با عجله به سوی قطعیت بپریم. زیرا قطعیت شتاب‌زده اغلب جبرانی است برای ترس عمیق از پیچیدگی، در حالی که حقیقت، اغلب پیچیده، درهم‌تنیده و ناقص است.
آنچه اغلب نادیده می‌گیریم این است که ما همیشه توسط نیروهای خارجی گمراه نمی‌شویم؛ بلکه زمانی که راحتی را به حقیقت ترجیح می‌دهیم، و زمانی که به ایده‌هایمان نه به خاطر درستی‌شان، بلکه به دلیل اینکه به ما حس امنیت می‌دهند، می‌چسبیم، در گمراه کردن خود سهیم می‌شویم. این زمانی رخ می‌دهد که از گوش دادن امتناع می‌کنیم، خود را به صداهای یکسان محدود می‌کنیم، و تفاوت را به‌جای فرصتی برای فهم، تهدید می‌بینیم.
یک فرد واقعاً آزاد کسی نیست که همه پاسخ‌ها را دارد، بلکه کسی است که ظرفیت زیستن در دلِ پرسش را دارد. کسی نیست که به انتهای اندیشه برسد، بلکه کسی است که توان بازنگری آن را دارد. در جهانی مملو از یقین‌های آماده، پرسش می‌تواند به عملی نادر—شاید حتی عملی از مقاومت—تبدیل شود. زیرا خطرناک‌ترین اتفاقی که می‌تواند برای ما رخ دهد، اشتباه کردن نیست؛ بلکه دست کشیدن از تشخیص این است که ممکن است اشتباه کنیم.
منبع العربی الجدید

مطالب مرتبط

روزنامه‌نگار مصری– عبدالمجيد الشرفي:مترجم علی سرداری

او خواستار لغو برخی احکام فقهی می‌شود که آنها را ناعادلانه می‌داند؛ از جمله قوانین مربوط به ارث، ازدواج و طلاق. شرفی تأکید می‌کند که قرآن اصولی را در خود دارد که عدالت را ترویج می‌کنند و این اصول باید مبنای هر تفسیر جدیدی برای دستیابی به برابری جنسیتی در جوامع مسلمان باشند.
با وجود حمایت شرفی از اصلاحات دینی، او به ضرورت جدایی دین از دولت باور دارد. به اعتقاد او، اسلام نیازی به تحمیل از سوی قدرت سیاسی ندارد و باید در چارچوب آزادی فردی عمل کند. شرفی معتقد است دولت مدرن باید سکولار باشد و رابطه دین و سیاست باید در چارچوب حقوق بشر و دموکراسی تعریف شود.

صبحی نایل، محقق مصری — مترجم: علی سرداری


او ادعا می‌کند که «تشکیل جامعه اسلامی یک ضرورت انسانی و یک الزام فطری است» و «نظام اسلامی بر اساس عدالت خدا قضاوت می‌کند، با ترازوی خدا وزن می‌کند و پرچم عدالت اجتماعی را تنها به نام خدا برافراشته و آن را پرچم اسلام می‌نامد؛ آن را با هیچ نام دیگری پیوند نمی‌دهد و بر آن می‌نویسد: لا اله الا الله». «جامعه اسلامی جامعه‌ای است که تمام سبک زندگی اسلامی را اتخاذ می‌کند.» چنین شعارهایی عمیقاً—و شاید حتی به‌گونه‌ای جادویی—در میان مسلمانان طنین‌انداز می‌شود. آرزوی هر مسلمانی نظامی است که مطابق عدالت خداوند عمل کند و بر اساس وحی او حکم نماید. اما قطب خود این نظام را تعریف و اداره می‌کند و هرگونه مخالفت با آن را مخالفت با خداوند می‌شمارد.

نویسنده: احمد الدباوی (مصر)مترجم علی سرداری

روشنگری در آثار طه حسین محدود به مسائل ادبی، تاریخی یا آموزشی نبود؛ بلکه به حوزه سیاست نیز گسترش یافت. سیاست هرگز از پروژه او غایب نبود، به‌ویژه پس از آنکه دولت وفد، پیش از انقلاب ۲۳ ژوئیه ۱۹۵۲، او را وزیر آموزش کرد. از آن زمان، او عملاً سیاست را در خدمت آموزش قرار داد. طه حسین سیاست و آموزش را درهم آمیخت. هنگامی که از دموکراسی به‌عنوان وسیله دستیابی به آزادی سیاسی سخن می‌گفت، آن را ضروری می‌دانست، اما آن را ناگزیر به آموزش پیوند می‌زد. او باور داشت که بدون آزادی فکری و علمی، آزادی سیاسی وجود نخواهد داشت. این دو آزادی، دو روی یک سکه‌اند. او می‌گوید: «نظام دموکراتیک باید زندگی، آزادی و صلح را برای همه شهروندان تضمین کند. من باور ندارم که دموکراسی بتواند هیچ‌یک از این‌ها را تضمین کند، مگر آنکه آموزش ابتدایی همگانی را ـ خواه مردم بخواهند، خواه نخواهند ـ فراهم کند. برای اینکه دموکراسی زندگی را تضمین کند، باید پیش از هر چیز آزادی انتخاب میان مکاتب فکری گوناگون را فراهم سازد؛ مکاتبی که افراد را قادر می‌سازد امرار معاش کنند.»

مطالب پربازدید

مقاله