ما شاهد وضعیتی هستیم که با سرعت در حال تغییر است و حتی باتجربهترین ناظران را نیز سردرگم میکند. هر روز تحولات تازهای رخ میدهد و هر شب نشانهای جدید ظاهر میشود که با آنچه صبح قطعی به نظر میرسید، در تضاد است. بنابراین، هرگونه تحلیل جدی از تجاوز صهیونیستی–آمریکایی علیه ایران نمیتواند بر قطعیت مطلق استوار باشد؛ زیرا نه با جنگی در یک جبهه واحد روبهرو هستیم و نه با درگیریای که صرفاً بر اساس محاسبات میدانی اداره شود. بلکه با بحرانی چندلایه مواجهیم: نظامی، اقتصادی، دیپلماتیک، روانی و نمادین. بازیگران متعددند و پیامدهای بحران فراتر از منطقه گسترش مییابد، بر اقتصاد جهانی اثر میگذارد و نظمی بینالمللی را شکل میدهد که زیر آتشبسها ساخته میشود، نه در کنفرانسها.
امروز، در میانه آتشبسی شکننده و روندی متزلزل از مذاکرات، دونالد ترامپ اعلام میکند که جنگ «بسیار نزدیک به پایان است»، در حالی که بازیگران منطقهای، از جمله ترکیه و پاکستان، در تلاشاند آتشبس را تمدید و مذاکرات را احیا کنند. با این حال، این آرامش بیشتر شبیه مکثی میان دو دور است تا صلحی پایدار.
ایدهای که در بسیاری از تحلیلهای جریان اصلی نادیده گرفته شده این است که ایران را نمیتوان مانند ارتشهای متعارف شکست داد؛ زیرا قدرت واقعی آن نه فقط در موشکها، جغرافیا یا متحدانش، بلکه در تواناییاش برای تبدیل خودِ جنگ به باری بر دوش دشمن نهفته است. بنابراین، تصویر دقیقتر نه «نبرد برای شکست ایران»، بلکه «شن روان» است: هرچه ترامپ بیشتر در مسیر تشدید تنش پیش میرود، بیشتر در باتلاق جنگ فرو میرود. تشدید تنش شاید در رسانهها تصویری از قدرت نشان دهد، اما در واقع شبکهای از پیامدها ایجاد میکند که گریزی از آن دشوار است: بازارها میلرزند، قیمت نفت بالا میرود، خطوط کشتیرانی مختل میشود، متحدان دچار اختلاف میشوند و مردم آمریکا سرگردان میپرسند: هدف چیست؟ محدودیتها کجاست؟ این مسیر به کجا میانجامد؟ حتی وزرای دارایی کشورهای بزرگ هشدار دادهاند که ادامه یا تجدید جنگ، بهویژه اگر کشتیرانی و انرژی آسیب ببیند، پیامدهای بلندمدتی برای رشد، تورم و زنجیرههای تأمین خواهد داشت.
تناقض اینجاست: آنچه برای ترامپ «فشار برای یک معامله بهتر» به نظر میرسد، میتواند به تکرار اشتباهات گذشته آمریکا تبدیل شود. در ویتنام، ایالات متحده با نیت گرفتار شدن در جنگی طولانی وارد نشد؛ بلکه گامبهگام در آن فرو رفت. هر دولت تصور میکرد تنها مقدار محدودی نیرو اضافه میکند تا اوضاع را کنترل کند، اما در نهایت خود را در موقعیتی یافت که عقبنشینی شبیه شکست بود و تشدید جنگ تنها راه خروج به نظر میرسید. حتی در همان آغاز، مقالاتی در دولت آمریکا منتشر شد که بهوضوح از شکست در ویتنام سخن میگفت و «کاهش تلفات» را پیشنهاد میکرد. اما منطق پرستیژ بر عقل غلبه کرد. این نفرین قدرت است: وقتی شکستن در را با ورود به خانه اشتباه میگیری.
از این منظر، گزینههای ترامپ کمتر از آن چیزی است که لفاظیهایش نشان میدهد. او عملاً با سه مسیر روبهروست: نخست، بازگشت به مذاکرات و تلاش برای عبور از موانع جهت رسیدن به توافقی جدید، حتی اگر اختلافات اساسی—بهویژه درباره برنامه هستهای ایران و مدت هرگونه محدودیت—باقی بماند. دوم، بازگشت به جنگی شدیدتر، نه برای پیروزی کامل نظامی، بلکه برای تغییر ورق و بهبود موقعیت مذاکره. سوم، تمدید آتشبس فعلی و اعمال فشار از طریق محاصره، تحریم، تهدید، محاصره دریایی و جنگ روانی تا زمانی که راهحلی دیپلماتیک بیابد که به او اجازه دهد بدون آنکه عقبنشینی به نظر برسد، عقبنشینی کند. اینها فرضیههای نظری نیستند؛ گزارشهای موجود از آتشبسی شکننده، دورهای بینتیجه مذاکرات و شکاف استراتژیک میان مواضع آمریکا و ایران حکایت دارند.
اما آنچه زمان را به عاملی حیاتی تبدیل میکند این است که اقتصاد جهانی توان تحمل جنگی طولانی در قلب شریانهای انرژی خود را ندارد. تهدید صرفِ تنگه هرمز کافی است تا جهان را در وحشتی استراتژیک فرو ببرد. این مسئلهای محلی در «خاورمیانه» نیست؛ مسئلهای محوری است که بر تورم اروپا، قیمت سوخت آمریکا، هزینه حملونقل آسیا و ثبات بازارهای نوظهور در جنوب جهان اثر میگذارد. هرچه جنگ طولانیتر شود، پرسش اصلی این نیست که چه کسی نظامی پیروز میشود، بلکه این است که چه کسی پیامدهای اقتصادی، روانی و سیاسی را تاب میآورد. زمان نه فقط شرایط جنگ، بلکه یکی از عوامل اصلی آن است. ایران این را میداند. آمریکا نیز میداند، اما دانستن به معنای توان کنترل نیست.
در این میان، عرصه لبنان اهمیتی فوقالعاده یافته است. دیگر صرفاً «جبههای حمایتی» یا «حاشیهای» در جنگ با ایران نیست. ایال زمیر، رئیس ستاد ارتش اسرائیل، آشکارا گفته است لبنان به میدان اصلی نبرد تبدیل شده، در حالی که حملات اسرائیل—با وجود سخن از آتشبس گستردهتر میان واشنگتن و تهران—ادامه دارد. همزمان، مذاکرات مستقیم لبنان و اسرائیل در واشنگتن—نخستین در دهههای اخیر—در حالی برگزار شد که آمریکا فشار میآورد و اسرائیل آشکارا میکوشد موضوع سلاحهای حزبالله را در مرکز هر روند مذاکرهای قرار دهد. این یعنی لبنان دیگر بهعنوان عرصهای مستقل دیده نمیشود، بلکه بهعنوان ابزار چانهزنی در مدیریت درگیری بزرگتر تلقی میشود.
و این ما را به دردناکترین نکته میرساند: دولت لبنان با ورود به مذاکرات مستقیم با رژیم صهیونیستی، در حالی که عملاً هیچ اهرم فشاری نداشت، مرتکب خطایی تاریخی شد. مسئله اخلاقی نیست؛ ساختاری است: چه چیزی برای ارائه دارد و انتظار دارد چه چیزی رایگان دریافت کند؟ تجربه نشان میدهد این رژیم به امتیاز دادن پاداش نمیدهد؛ آن را ضعف میبیند و برای امتیاز بیشتر فشار میآورد. منطقش «دادن و گرفتن» نیست، بلکه «بیشتر بده». بنابراین، نشستن پشت میز مذاکره بدون کارت قدرت یا بازدارندگی، تغییر موضع از برابری به گدایی است. در حالی که لبنان خواستار آتشبس، عقبنشینی و بازسازی است، رژیم صهیونیستی بر خلع سلاح مقاومت و تغییر موازنه قدرت داخلی برای تأمین امنیت و جاهطلبیهای خود تمرکز دارد.
برای کسانی که این قضاوت را تند میدانند، تاریخ لبنان خود گواه است. در سال ۱۹۸۳، توافق ۱۷ مه میان لبنان و اسرائیل با میانجیگری آمریکا پس از حمله ۱۹۸۲ امضا شد. آن زمان این توافق بهعنوان مسیری برای عقبنشینی و احیای حاکمیت تبلیغ میشد، اما بهسرعت زیر فشار پویاییهای داخلی و منطقهای فروپاشید؛ زیرا متن یک چیز است و توان اجرای آن چیز دیگر. این توافقی بود بزرگتر از ظرفیت دولت لبنان. این درس امروز با شکلی تازه بازمیگردد: امضای چیزی که نمیتوان از آن محافظت کرد، روی کاغذ کافی نیست. حاکمیت با کلمات یا آرزو احیا نمیشود؛ با توازن قدرتی احیا میشود که از آن محافظت کند.
جنگ ژوئیه ۲۰۰۶ نیز نشان داد وقتی رژیم صهیونیستی قادر به تحمیل قطعی شرایط خود نیست، آتشبس را میپذیرد؛ نه چون به همه اهدافش رسیده، بلکه چون فرسایش به نقطهای میرسد که ادامه آن پرهزینهتر از توقف است. قطعنامه ۱۷۰۱ شورای امنیت جنگ ۳۴ روزه را پایان داد و خواستار آتشبس، استقرار ارتش لبنان و نیروهای سازمان ملل در جنوب و عقبنشینی اسرائیل و حزبالله شد. اما حتی آن قطعنامه که چارچوبی جامع به نظر میرسید، هسته اصلی درگیری را حل نکرد؛ فقط آن را متوقف کرد. چرا؟ چون درگیری واقعی فقط درباره مرزها نبود، بلکه درباره این بود که چه کسی امنیت را تعریف و چه کسی آن را اجرا میکند. این همان چیزی است که امروز به شکلی پیچیدهتر و خطرناکتر تکرار میشود.
بنابراین، پرسش واقعی این نیست که آیا جنگ تمام شده یا بازخواهد گشت؛ بلکه این است که جنگ بعدی چگونه، کجا و با چه ابزارهایی رخ خواهد داد. وقتی ترامپ میگوید جنگ با ایران «بسیار نزدیک به پایان است»، شاید منظورش پایان یک مرحله باشد، نه پایان درگیری. و وقتی ایال زمیر میگوید لبنان میدان اصلی نبرد است، این اعترافی است به تغییر مرکز ثقل؛ تغییری که هدفش اعمال فشار غیرمستقیم بر ایران و همزمان تسویهحساب با لبنان است. به این معنا، لبنان نه حاشیه جنگ آمریکا و ایران، بلکه یکی از حساسترین عرصههای آن است؛ عرصهای مناسب برای «مذاکره از طریق آتش.»
در پایان، آنچه رخ میدهد فراتر از جنگی میان واشنگتن و تهران است و فراتر از آتشبسی زودگذر یا دوری کوتاه از مذاکرات. ما در لحظهای محوری قرار داریم که در آن نقشه منطقه دوباره ترسیم میشود، نفوذ آمریکا آزموده میشود و قدرتهای منطقهای و جهانی در حال سنجشاند. در قلب این تحول، لبنان در حال بازتعریف است: آیا کشوری مستقل است که از موضع قدرت مذاکره میکند، یا عرصهای است که مذاکرات در آن انجام میشود، نه توسط آن؟
حقیقت دردناک این است که کسانی که درسهای تاریخ را نادیده میگیرند، بهای سنگینی میپردازند. تاریخ زمزمه نمیکند؛ اعلام میکند: هر افزایش قدرتی الزاماً نشانه عزم نیست؛ گاهی پوششی برای وحشت است. و همه مذاکرات شجاعانه نیستند؛ برخی وقتی بدون اهرم فشار و بدون توان دیکته کردن شرایط مطرح میشوند، اعتراف به ضعفاند.
در مورد ایران، این کشور همیشه به پیروزی نظامی مستقیم نیاز ندارد؛ کافی است دشمن را آرام، مطمئن و پیوسته به سمت شنهای روان سوق دهد.
نویسنده فلسطینی
منبع رای الیوم
نصراله نجات بخش
پرسش اصلی این نوشتار آن است که چرا نیروهایی که خود را حامل آزادی و عدالت میدانستند، در بزنگاه های تاریخی نتوانستند بهبدیلی پایدار در برابر استبداد بدل شوند؟ از تجربه مشروطه و جبهه ملی تا انقالب ۱۳۵۷ و تشکل های نوبنیاد خارج از کشور، یک مسئله همچنان پابرجاست: فاصله میان آرمانهای اعالم شده و رفتار واقعی احزاب. این کتاب کوششی است برای آسیب شناسی همین فاصله؛ فاصله ای میان مرامنامه و عمل، میان آزادیخواهی و انحصارطلبی، میان نقد استبداد و بازتولید شیوه های اقتدارگرایانه در درون گروه های سیاسی.
- 1405/03/14