معمولاً به نبردها و جنگها نامهای مشخصی داده میشود، نه نامهای کلی و مبهم؛ بهویژه اگر این جنگها میان همان طرفها تکرار شوند. دلیل این امر، برجسته شدن یک رویداد محوری است که مسیر جنگ را شکل میدهد و اهمیت نمادین آن را در بر میگیرد. در این زمینه، جنگ دوم آمریکا و اسرائیل علیه ایران را میتوان جنگی دانست که ممکن است به «شکست جنگ هرمز» تقلیل یابد؛ همانگونه که جنگ نخست در ژوئن گذشته به «جنگ ۱۲ روزه» معروف شد. هرمز به نماد یکی از بزرگترین چالشها در تاریخ نظامی آمریکا، بهویژه تاریخ دریایی آن، تبدیل شده است؛ تا جایی که به نظر میرسد کاخ سفید پس از این رویارویی تعادل خود را از دست داده است.
در مطالعه تاریخ، با نامهای جغرافیایی یا نامهایی با معانی خاص برای جنگها روبهرو میشویم. برای نمونه، در تاریخ مراکش یکی از بزرگترین نبردهایی که بخشی از تاریخ را تغییر داد، نبرد وادیالمخازن است که در تاریخنگاری اروپا به «نبرد سه پادشاه» نیز شهرت دارد. این جنگ در سال ۱۵۷۸ در شمال مراکش، نزدیک قصرالکبیر و در وادیالمخازن رخ داد. ارتش مراکش با پرتغال ــ که در آن زمان یکی از قدرتهای اصلی بود ــ روبهرو شد. شکست پرتغال، سقوط آن را تسریع کرد و زمینه را برای قرار گرفتن این کشور تحت استعمار اسپانیا فراهم ساخت و همچنین اعتبار دریایی جهانی آن را از میان برد.
تصمیم ایران برای بستن این گذرگاه و کنترل عبور و مرور از آن، یکی از بزرگترین شگفتیهای جنگ علیه ایران بود. اگرچه گزارشهای اطلاعاتی آمریکا و غرب این اقدام را پیشبینی کرده بودند، اما آن را بعید میدانستند.
این نبرد، در کنار عوامل دیگر، زمینهساز ظهور سریع قدرتهایی مانند بریتانیا و هلند شد. مراکشیها این جنگ را «جنگ پرتغال و مراکش» نمینامند، بلکه «نبرد وادیالمخازن» میخوانند و اروپاییها آن را «نبرد سه پادشاه» نامیدهاند؛ زیرا سه پادشاه در آن کشته شدند: سباستین اول، پادشاه پرتغال؛ سلطان متوکل، سلطان مخلوع مراکش؛ و سلطان عبدالملک سعدی. گاهی جنگها بر اساس تاریخ آغازشان نامگذاری میشوند، مانند «جنگ ۷ اکتبر» در نوار غزه. در موارد دیگر، نامهایی با بار نمادین یا تبلیغاتی انتخاب میشود که ممکن است به تضعیف طرف مقابل کمک کند و بدون بررسی دقیق رواج یابد. نمونه آن «جنگ شش روزه» است که برای اشاره به جنگ میان اسرائیل و ارتشهای عربی به کار میرود؛ نامی که بار نمادین آن به داستان خلقت در شش روز اشاره دارد و روایتی از یک پیروزی سریع را القا میکند. این جنگ در جهان عرب به «نکسه» (عقبنشینی) معروف است.
در جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، تنگه هرمز همچنان مناسبترین نقطه جغرافیایی برای توصیف این درگیری است؛ بهویژه اگر اصطلاح «جنگ عقبنشینی هرمز» را نیز به آن بیفزاییم.
در آغاز، تصمیم ایران برای بستن این آبراه و کنترل عبور و مرور از آن، یکی از بزرگترین غافلگیریهای جنگ بود. هرچند گزارشهای اطلاعاتی غرب این احتمال را مطرح کرده بودند، اما آن را جدی نمیگرفتند. بسته شدن این آبراه، بحرانی واقعی ایجاد کرده است؛ زیرا اقتصاد جهانی ــ نه فقط کشورهای خلیج فارس و ایران ــ به دلیل وابستگی به نفت و مواد حیاتی مانند کود از این منطقه، تهدید میشود. با وجود اینکه آمریکا اکنون بزرگترین تولیدکننده نفت جهان است، اقتصاد آن نیز از افزایش قیمتها آسیب دیده است. این بحران میتواند تا یک درصد از اقتصاد هر کشور و در نتیجه اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار دهد. اگر ارزش اقتصاد جهانی صد تریلیون دلار باشد، زیانها میتواند به یک تریلیون دلار برسد. بنابراین، بسته شدن تنگه هرمز پیامدهایی مشابه همهگیری کووید-۱۹ خواهد داشت. همانگونه که جهان برای تولید واکسن تلاش میکرد، اکنون برای بازگشایی تنگه هرمز میکوشد تا اثرات «قرنطینه اقتصادی» را کاهش دهد. این تنگه کوچک، درگیری کنونی را جهانی کرده است، هرچند جنبه نظامی همچنان در اولویت قرار دارد.
پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا متعهد شد ارز سخت ــ دلار ــ را برای تجارت جهانی فراهم کند و نیروهای نظامی خود را در اقیانوسها مستقر سازد تا آزادی ناوبری و تجارت را در برابر دزدی دریایی و تهدیدات کشورها تضمین کند. آمریکا با ناوگانهای متعدد خود در آمریکای جنوبی، اروپا، مدیترانه، اروپای شمالی، خلیج فارس و منطقه چین، قدرت دریایی پیشرو جهان به شمار میرود.
این ناوگانها ــ که اکنون شش فروند از آنها فعالاند (ناوگان اول در اقیانوس هند و آسیای جنوب شرقی غیرفعال است و احتمالاً برای مهار چین دوباره فعال خواهد شد) ــ از نظر اندازه و قدرت متفاوتاند و شامل کشتیها، زیردریاییها و ناوهای هواپیمابر میشوند. مأموریت آنها حفاظت از تجارت جهانی و مداخله در بحرانهاست.
بسته شدن تنگه هرمز توسط ایران، بزرگترین چالش پنتاگون از زمان جنگ جهانی دوم محسوب میشود؛ زیرا مستقیماً ناوگان پنجم ــ دومین ناوگان مهم آمریکا پس از ناوگان هفتم که مسئولیت منطقه چین را دارد ــ را به چالش کشیده است. ناوگان پنجم، پس از انتقال کشتیهای جنگی از منطقه چین به خلیج فارس، از جمله ناو یواساس تریپولی، اکنون بزرگترین ناوگان از نظر اندازه است. با وجود ناوهای هواپیمابر، ناوشکنها، کشتیهای تفنگداران دریایی و پشتیبانی هوایی، این ناوگان نتوانسته تنگه هرمز را بازگشایی کند و به حملات هوایی دوربرد علیه اهداف ایرانی روی آورده است.
این ناکامی ناشی از حضور پهپادها، موشکها و قایقهای انتحاری ایرانی است که عبور هر کشتی جنگی آمریکایی از تنگه را عملاً ناممکن کردهاند. تاکنون حتی یک کشتی جنگی نتوانسته از این آبراه عبور کند و همه کشتیهای بزرگ و متوسط آمریکا پایگاه ناوگان پنجم در بحرین را ترک کردهاند. همچنین، پیادهسازی نیرو برای باز کردن تنگه ممکن نیست و تصرف جزیره خارک اقدامی بسیار پرخطر خواهد بود؛ مشابه نبرد ایوو جیما، که یکی از سختترین نبردهای تفنگداران دریایی آمریکا بود. دو هفته پیش، سناتور لیندسی گراهام گفت: «ما قبلاً ایوو جیما را فتح کردهایم و اکنون هم میتوانیم این کار را انجام دهیم»؛ سخنی که اعتراضات گستردهای برانگیخت، زیرا چنین حملهای میتواند تلفات سنگینی به همراه داشته باشد. همین شکست در باز کردن تنگه، کاخ سفید را به تهدید نابودی زیرساختهای ایران سوق داده است.
رهبری سیاسی آمریکا با تکیه صرف بر قدرت آتش و بیتوجهی به ماهیت در حال تحول جنگ، دچار خطا شد. موشکها و پهپادها به عامل جغرافیایی افزوده شدهاند و همین امر موجب تردید برخی فرماندهان نظامی آمریکا شده است. خطای دیگر، نادیده گرفتن احتمال بسته شدن تنگه هرمز و پیامدهای گسترده آن برای جهان، بهویژه کشورهای خلیج فارس بود که بیشترین آسیب را از جنگی که مستقیماً به سودشان نیست، متحمل میشوند. این در حالی است که ناوگان پنجم حتی نتوانست به تنگه نزدیک شود و کشتیهای آن به دلیل موشکهای ایرانی در فاصله ۱۵۰۰ کیلومتری قرار داشتند. این وضعیت کاخ سفید را به استیصال کشاند؛ زیرا هدف آن تغییر نظم در ایران بود، اما ناخواسته نظم ناوبری در هرمز را تغییر داد. ناوگان پنجم نتوانست موفقیت پرتغالیها در سال ۱۵۱۵ به رهبری دریاسالار آلبوکرک را تکرار کند.
این جنگ نشاندهنده ناکامی دیپلماسی جهانی، ضربهای به اقتصاد جهانی و شکست در بهکارگیری نیروی نظامی برای آمریکا و اسرائیل است. از این رو، همه دادهها نشان میدهد که «جنگ شکست هرمز» نامی مناسب برای این درگیری است.
نویسنده مراکشی ، منبع القدس العربی
بلال التالیدی:مترجم علی سرداری
از دوره اول ترامپ تا دوره دوم او، فقر بزرگی در حمایت نظری وجود داشت. اندیشکدههای آمریکایی، حتی با وجود مشورت نزدیک با کاخ سفید، نتوانستند پایاننامهای با عمق فرهنگی و قابلیت پذیرش یا مناقشه ارائه دهند. بهجز «معامله قرن» که بیشتر عنوانی اسرائیلی بهنظر میرسید تا آمریکایی، ذهن نظری آمریکا دچار فقر شدیدی بود. این امر در بسیاری از محافل بهعنوان بازتابی از اهمیت فرهنگی اندک نخبگان جدید حاکم بر کاخ سفید تعبیر شد، در حالی که نقد عربی و اسلامی بر تأثیرات فزاینده انجیلیسم صهیونیستی و نفوذ آن در سیاست آمریکا متمرکز بود.
- 1405/03/15