عبدالکریم اسماعیل:مترجم علی سرداری

آیا واقعاً دوران سازمان ملل متحد به پایان رسیده است؟

بحث پیرامون سازمان ملل متحد به‌تدریج از مسئله‌ی اثربخشی به مسئله‌ی وجود آن تغییر می‌کند. تمرکز دیگر بر توانایی این سازمان در مدیریت بحران‌ها یا محدودیت‌های مداخله‌گری آن نیست، بلکه بر جایگاه آن در نظام بین‌المللی کنونی است: آیا همچنان چارچوبی جامع برای تنظیم روابط میان کشورها به شمار می‌رود، یا وارد مرحله‌ای از فرسایش تدریجی شده است که راه را برای زوال آن به‌عنوان یک مرجع بین‌المللی هموار می‌کند؟
چشم‌انداز بین‌المللی امروز چیزی فراتر از یک بحران عملکردی گذرا را نشان می‌دهد؛ این چشم‌انداز بیانگر تحولی عمیق‌تر است که قلب کارکرد این سازمان را هدف قرار داده است. در شرایط تشدید درگیری‌ها، سازمان ملل متحد توانایی خود را برای اجرای قواعد روشن رفتار بین‌المللی از دست داده و قطعنامه‌های آن اغلب بدون هیچ هزینه‌ی سیاسی جدی نادیده گرفته می‌شوند. این تغییر، نشانه‌ی اختلال در رابطه‌ی میان نهادهای بین‌المللی و توازن قدرت است؛ جایی که ظرفیت نفوذ این سازمان کاهش یافته و در بسیاری موارد تابع منطق قدرت شده است.
از نظر تاریخی، سازمان‌های بزرگ زمانی رو به زوال می‌روند که کارکرد اصلی خود را از دست بدهند. با فرسایش این کارکرد، اعتماد به آنها به‌تدریج کاهش می‌یابد تا جایی که فروپاشی رسمی‌شان تنها مسئله‌ی زمان می‌شود. در این زمینه، به نظر می‌رسد سازمان ملل متحد دقیقاً در حال گذر از چنین مرحله‌ای است؛ مرحله‌ای که در آن توانایی ایفای نقش اساسی خود در حفظ صلح و امنیت بین‌المللی و تنظیم روابط میان کشورها را از دست می‌دهد.
این فرسایش به‌وضوح در عملکرد نهادهای وابسته به آن مشهود است؛ نهادهایی که قرار بود ابزارهای اجرایی مؤثری باشند. این نهادها در شکل کنونی خود بیش از آنکه بر موازنه‌ی قدرت تأثیر بگذارند، آن را بازتاب می‌دهند و به‌جای حل بحران‌ها، صرفاً آنها را مدیریت می‌کنند. حضورشان دیگر تضمینی برای قانون‌گذاری نیست؛ بلکه بخشی از سازوکاری شده‌اند که قوانین را بر اساس ملاحظات سیاسی متغیر بازتفسیر می‌کند.
در چنین شرایطی، سازمان ملل متحد بیش از آنکه یک بازیگر مؤثر باشد، به چارچوبی نمادین تبدیل شده است. حضور آن در گفتمان بین‌المللی، بیانیه‌های رسمی و محافل دیپلماتیک احساس می‌شود، اما نفوذ واقعی‌اش در لحظات آزمون جدی محدود می‌ماند. این پارادوکس میان حضور رسمی و افول عملکردی، بازتاب‌دهنده‌ی ماهیت مرحله‌ای است که کل نظام بین‌المللی در حال عبور از آن است.
این زوال در رویه‌های مکرر بین‌المللی که دیگر به محدودیت‌های منشور سازمان ملل پایبند نیستند نیز آشکار است. استفاده از زور در بسیاری از موارد خارج از چارچوب‌های تعیین‌شده توسط منشور صورت می‌گیرد و هم‌زمان، قطعنامه‌های شورای امنیت، مجمع عمومی و دیوان بین‌المللی دادگستری ــ با وجود نقش فرضی‌شان به‌عنوان مراجع بین‌المللی ــ اغلب نادیده گرفته می‌شوند. این روند، اصل انجام تعهدات با حسن نیت را تضعیف می‌کند.
علاوه بر این، سازوکارهای داخلی سازمان نیز تضعیف شده‌اند؛ چه از طریق استفاده از حق وتو برای جلوگیری از پاسخگویی، و چه از طریق ناتوانی نهادهای سازمان ملل در اجرای قطعنامه‌های خود در درگیری‌های بزرگ. این رویه‌ها در مجموع نشان‌دهنده‌ی واقعیتی هستند که در آن کشورها خارج از چارچوب نهادی عمل می‌کنند، در حالی که سازمان ملل صرفاً نهادی تشریفاتی باقی مانده و در مواجهه‌ی مؤثر با روند تحولات ناکام است.
این تغییر، دریچه‌ای به سوی درکی گسترده‌تر از ماهیت نظام بین‌المللی معاصر می‌گشاید. با کاهش توانایی سازمان ملل در تنظیم رفتارهای بین‌المللی، منطق قدرت بیش از پیش روابط میان کشورها را شکل می‌دهد. در این زمینه، این سازمان ناپدید نمی‌شود، اما نقش آن تغییر می‌کند و به عنصری ثانویه بدل می‌شود که در مواقع نیاز به آن استناد می‌شود و در زمان بروز درگیری نادیده گرفته می‌شود.
بر اساس این تفسیر، سازمان ملل متحد نه کاملاً از میان رفته و نه همچنان کارآمد است؛ بلکه وارد مرحله‌ای گذار میان بقای رسمی و زوال واقعی شده است. مرحله‌ای که در آن وجود آن در سطح متن و ساختار ادامه دارد، اما توانایی‌اش برای عمل و تأثیرگذاری به‌وضوح رو به کاهش است.
پرسش بی‌پاسخ اینجا تنها درباره‌ی سرنوشت سازمان ملل نیست، بلکه درباره‌ی ماهیت جهانی است که تحت تأثیر این تحول شکل می‌گیرد؛ جهانی که در آن نهادها در برابر موازنه‌ی قدرت آزموده می‌شوند و نقش‌هایشان بازتعریف می‌گردد، بدون آنکه جهت‌گیری نهایی این تحولات روشن باشد.
منبع العربی الجدید

مطالب مرتبط

نصراله نجات بخش

پرسش اصلی این نوشتار آن است که چرا نیروهایی که خود را حامل آزادی و عدالت میدانستند، در بزنگاه های تاریخی نتوانستند بهبدیلی پایدار در برابر استبداد بدل شوند؟ از تجربه مشروطه و جبهه ملی تا انقالب ۱۳۵۷ و تشکل های نوبنیاد خارج از کشور، یک مسئله همچنان پابرجاست: فاصله میان آرمانهای اعالم شده و رفتار واقعی احزاب. این کتاب کوششی است برای آسیب شناسی همین فاصله؛ فاصله ای میان مرامنامه و عمل، میان آزادیخواهی و انحصارطلبی، میان نقد استبداد و بازتولید شیوه های اقتدارگرایانه در درون گروه های سیاسی.

دکتر مولای احمد صابر نویسنده مراکشی:مترجم علی سرداری

این روند ایدئولوژیک، به تحریف «نمادهای فرهنگی» ملی و به حاشیه‌راندن پوشش‌های سنتی متناسب با محیط‌های گوناگون ـ مانند پوشش‌های روستایی و واحه‌ای ـ انجامیده و آنها را قربانی یک «لباس استاندارد» فراملی کرده است که در خدمت هویت سازمانی قرار دارد. بدین ترتیب، حیا از یک «فضیلت درونی» و بخشی از آداب اجتماعی، به «ابزار طرد» سیاسی تبدیل شده و نماد را از زیبایی و خودانگیختگی‌اش تهی کرده است. رهایی روسری از این قید ایدئولوژیک و بازگرداندن آن به فضای فرهنگی و زیبایی‌شناختی‌اش، نقطه آغاز بهبود جامعه و بازگشت به وضعیت طبیعی آن است؛ وضعیتی که در آن دین رابطه‌ای والا میان فرد و خداست و حیا و عفت واقعی در هماهنگی با رودخانه‌ها و نور خورشید معنا می‌یابد، نه در چارچوب «وسواس بصری» ایدئولوژی‌ای که خودانگیختگی اجتماعی را به نبردهای سیاسی بر سر یک تکه پارچه تقلیل داده و وسعت دین را به نفع تنگنای فضاهای محصور مصادره کرده است.

احراز هویت «ملیت»

«احراز هویت ملیت» (با الهام از معنی این واژه که باز‌تعریف و تایید مجدد هویت یک فرد است) در ایران امروز جز با تشخص یافتن دوباره مردم - با همه تکثر و گونه‌گونی موجود- در عرصه عمومی ممکن نیست.تلاش‌های نظری عزت سحابی برخلاف تئوری‌های قدرت‌محور و ضدتکثر ستیز «ایرانشهری» جواد طباطبایی و ناسیونالیسم شیعی- ایرانی جمهوری اسلامی، می‌تواند نکته اتکایی برای شروع یک حرکت ملی نظری- عملی در میان نخبگان سیاسی و فرهنگی و بخش‌های خواهان اصلاح در حاکمیت باشد.اگر گفته شده است «قانون برای مردم است و نه مردم برای قانون» به الهام از آن تاکید باید کرد که «آرمانها برای مردم است و نه مردم برای آرمانها»- حتی اگر شعارها رَدای «تقدس ملت » بر تن کند.