علی سرداری

چرا آگاهی ما از آزادی می‌ترسد؟

لحظه‌ای پنهان در زندگی آدمی وجود دارد که خود را اعلام نمی‌کند؛ با سر و صدا نمی‌آید، بلکه همه چیز را بی‌صدا تغییر می‌دهد. لحظه‌ای که انسان از پژوهشگری دست می‌کشد و به سرپرستی می‌پردازد. این اتفاق ناگهانی رخ نمی‌دهد، بلکه به‌تدریج وارد می‌شود؛ همان‌طور که ترس، بی‌آنکه ما متوجه شویم، وارد می‌شود. انسان در ابتدا به سوی پرسش‌ها کشیده می‌شود: مضطرب، مردد، در تلاش برای درک، نزدیک شدن، لمس معنا از دور. اما کم‌کم خسته می‌شود. او از شک، از احتمال، از عدم اطمینان خسته می‌شود. به دنبال زمینی محکم برای ایستادن است؛ پاسخی که آرامش دهد، اطمینانی که به این اضطراب بی‌پایان پایان بخشد.
در اینجا داستان واقعی آغاز می‌شود؛ نه داستان ایمان، بلکه داستان آنچه برای ایمان رخ می‌دهد وقتی از یک تجربه زنده به یک سیستم بسته تبدیل می‌شود. مشکل هرگز در خود دین یا ایمان—به‌عنوان یک نیاز عمیق انسانی نبوده است، بلکه در آن لحظه‌ای است که انسان، شاید بی‌آنکه کاملاً آگاه باشد، تصمیم می‌گیرد از پرسیدن دست بکشد؛ سفر را با رسیدن جایگزین کند، جستجو را با مالکیت، و اضطراب را با اطمینان. در آن لحظه، دین دیگر افقی باز برای معنا نیست، بلکه چارچوبی آماده است که خود را حقیقتی کامل معرفی می‌کند. انسان دیگر ملزم به درک نیست، بلکه ملزم به تعهد است. شک دیگر مرحله‌ای ضروری در مسیر دانایی نیست، بلکه خطری است که باید از آن اجتناب کرد یا حتی از میان برداشت.
به‌تدریج دگرگونی‌ای آرام و عمیق رخ می‌دهد: از ایمانی که «زیسته» می‌شود به ایمانی که «اجرا» می‌شود؛ از رابطه‌ای درونی و پرتنش با معنا به سیستمی بیرونی از دستورالعمل‌ها. دینی که در اصل دعوت به تفکر بود، ابزاری برای کنترل رفتار می‌شود. آگاهی، که قرار بود گشوده شود، اکنون با خطوط قرمزی اداره می‌شود که نامرئی‌اند اما همه‌جا حضور دارند: در طرز فکر، در محدوده‌ی پرسش، در جسارت شک، حتی در ترس از «فقط فکر کردن به فکر کردن.»
انسان از تفکر بازداشته نمی‌شود؛ تفکر او از پیش هدایت شده است. او اجازه دارد بپرسد، اما در دایره‌ای که با دقت ترسیم شده است. اجازه دارد بحث کند، اما بدون نزدیک شدن به مبانی. می‌تواند از ذهنش استفاده کند، اما تنها برای تأیید آنچه هست، نه برای به چالش کشیدن آن. در اینجا ذهن کارکرد اساسی خود را از دست می‌دهد؛ نه به این دلیل که غایب است، بلکه چون از ابزار مکاشفه به ابزار توجیه، از نیروی رهایی‌بخش به مکانیسم دفاعی تبدیل شده است.
خطرناک‌تر آنکه این تحول نه به‌عنوان محدودیت، بلکه به‌عنوان «حفاظت» ارائه می‌شود. به فرد گفته می‌شود که در امان است، فقط چون شک نکرده است. پایدار است، چون از نگرانی دست کشیده است. در مسیر درست است، چون دیگر نمی‌پرسد. اینجاست که توهم به اوج می‌رسد: زمانی که اختلال در تفکر شرط اطمینان‌بخشی می‌شود و ترس از آزادی به شکلی از دینداری تبدیل می‌گردد.
اما این چه نوع اطمینانی است که بر حذف بخش اساسی انسانیت ما بنا شده؟ چه ایمانی است که تحمل یک پرسش ساده را ندارد؟ چه حقیقتی است که برای زنده ماندن به این همه مانع نیاز دارد؟
مشکل عمیق‌تر شاید این باشد که ما دیگر میان ایمان و ترس، میان یقین و ایده‌ای آزمایش‌نشده، میان حقیقت و آنچه پیش‌تر باور داشته‌ایم، تمایز قائل نمی‌شویم. ایمان واقعی از فرار از پرسش‌ها زاده نمی‌شود، بلکه از توانایی مواجهه با آنهاست. نه بر اساس حفاظت، بلکه بر اساس فهم. او از عقل نمی‌ترسد، زیرا می‌داند عقل در ذات خود دشمن نیست، بلکه راهی دیگر به سوی معناست.
ایده‌هایی که از مسیر شک عبور نکرده‌اند، همیشه در معرض تهدید باقی می‌مانند، هرچقدر هم که محکم به نظر برسند؛ زیرا از درون ساخته نشده‌اند، بلکه از بیرون تحمیل شده‌اند. نه از تجربه، بلکه از تکرار برخاسته‌اند. بنابراین همیشه به کسی نیاز دارند که از آنها محافظت کند، از آنها دفاع کند، مانع نزدیک شدن دیگران به آنها شود. اینجاست که انسان، بی‌آنکه متوجه شود، از موجودی در جستجوی حقیقت به نگهبان یک ایده تبدیل می‌شود.
طنز تلخ این است که این نگهبان گمان می‌کند مؤمن است، در حالی که اغلب از حقیقت دفاع نمی‌کند، بلکه از تصویری که به آن عادت کرده است محافظت می‌کند. از ایمان محافظت نمی‌کند، بلکه خود را از اضطرابی که تفکر ممکن است ایجاد کند، حفظ می‌کند. ترس از پرسش نه یک حالت گذرا، بلکه ساختاری کامل، سبکی از زندگی، و روشی برای دیدن جهان می‌شود.
اما اگر ورق را برگردانیم چه؟ اگر پرسش را تهدید ندانیم، بلکه آغاز بدانیم؟ اگر شک را ضعف ندانیم، بلکه شجاعت؟ اگر اضطراب را نشانه‌ی گم‌گشتگی ندانیم، بلکه راهنمای زندگی؟ اگر بفهمیم حقیقت—اگر حقیقت باشد—در برابر یک پرسش فرو نمی‌ریزد، بلکه از خلال آن آشکار می‌شود؟
شاید زمان آن رسیده باشد که در «راه» ایمان تجدیدنظر کنیم، نه در «آنچه» باور داریم. ایمان را از ترسی که به آن چسبیده رها کنیم و عقل را به جایگاه طبیعی‌اش بازگردانیم؛ نه به‌عنوان مخالف، بلکه شریک. زیرا انسان وقتی دست از فکر کردن برمی‌دارد، مؤمن‌تر نمی‌شود؛ زمانی مؤمن‌تر می‌شود که بفهمد چرا ایمان دارد.
میان کسی که پاسخ می‌خواهد تا آرام شود و کسی که سؤال می‌پرسد تا نزدیک‌تر شود، تفاوتی ظریف اما حیاتی وجود دارد. اولی پایان می‌خواهد و دومی مسیر را زندگی می‌کند. اولی از آزادی می‌ترسد چون او را گیج می‌کند؛ دومی می‌فهمد که آزادی تنها شرط هر معنای واقعی است.
در این تفاوت کوچک—که شاید ناچیز به نظر برسد—همه‌چیز تعیین می‌شود: شکل آگاهی ما، ماهیت ایمان ما، و نوع انسانی که تبدیل به آن می‌شویم.

مطالب مرتبط

روزنامه‌نگار مصری– عبدالمجيد الشرفي:مترجم علی سرداری

او خواستار لغو برخی احکام فقهی می‌شود که آنها را ناعادلانه می‌داند؛ از جمله قوانین مربوط به ارث، ازدواج و طلاق. شرفی تأکید می‌کند که قرآن اصولی را در خود دارد که عدالت را ترویج می‌کنند و این اصول باید مبنای هر تفسیر جدیدی برای دستیابی به برابری جنسیتی در جوامع مسلمان باشند.
با وجود حمایت شرفی از اصلاحات دینی، او به ضرورت جدایی دین از دولت باور دارد. به اعتقاد او، اسلام نیازی به تحمیل از سوی قدرت سیاسی ندارد و باید در چارچوب آزادی فردی عمل کند. شرفی معتقد است دولت مدرن باید سکولار باشد و رابطه دین و سیاست باید در چارچوب حقوق بشر و دموکراسی تعریف شود.

صبحی نایل، محقق مصری — مترجم: علی سرداری


او ادعا می‌کند که «تشکیل جامعه اسلامی یک ضرورت انسانی و یک الزام فطری است» و «نظام اسلامی بر اساس عدالت خدا قضاوت می‌کند، با ترازوی خدا وزن می‌کند و پرچم عدالت اجتماعی را تنها به نام خدا برافراشته و آن را پرچم اسلام می‌نامد؛ آن را با هیچ نام دیگری پیوند نمی‌دهد و بر آن می‌نویسد: لا اله الا الله». «جامعه اسلامی جامعه‌ای است که تمام سبک زندگی اسلامی را اتخاذ می‌کند.» چنین شعارهایی عمیقاً—و شاید حتی به‌گونه‌ای جادویی—در میان مسلمانان طنین‌انداز می‌شود. آرزوی هر مسلمانی نظامی است که مطابق عدالت خداوند عمل کند و بر اساس وحی او حکم نماید. اما قطب خود این نظام را تعریف و اداره می‌کند و هرگونه مخالفت با آن را مخالفت با خداوند می‌شمارد.

نویسنده: احمد الدباوی (مصر)مترجم علی سرداری

روشنگری در آثار طه حسین محدود به مسائل ادبی، تاریخی یا آموزشی نبود؛ بلکه به حوزه سیاست نیز گسترش یافت. سیاست هرگز از پروژه او غایب نبود، به‌ویژه پس از آنکه دولت وفد، پیش از انقلاب ۲۳ ژوئیه ۱۹۵۲، او را وزیر آموزش کرد. از آن زمان، او عملاً سیاست را در خدمت آموزش قرار داد. طه حسین سیاست و آموزش را درهم آمیخت. هنگامی که از دموکراسی به‌عنوان وسیله دستیابی به آزادی سیاسی سخن می‌گفت، آن را ضروری می‌دانست، اما آن را ناگزیر به آموزش پیوند می‌زد. او باور داشت که بدون آزادی فکری و علمی، آزادی سیاسی وجود نخواهد داشت. این دو آزادی، دو روی یک سکه‌اند. او می‌گوید: «نظام دموکراتیک باید زندگی، آزادی و صلح را برای همه شهروندان تضمین کند. من باور ندارم که دموکراسی بتواند هیچ‌یک از این‌ها را تضمین کند، مگر آنکه آموزش ابتدایی همگانی را ـ خواه مردم بخواهند، خواه نخواهند ـ فراهم کند. برای اینکه دموکراسی زندگی را تضمین کند، باید پیش از هر چیز آزادی انتخاب میان مکاتب فکری گوناگون را فراهم سازد؛ مکاتبی که افراد را قادر می‌سازد امرار معاش کنند.»

مطالب پربازدید

مقاله