عماد الشدياق :مترجم علی سرداری

از دیدگاه ایران: جنگی که آینده خاورمیانه را شکل می‌دهد

جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران دیگر صرفاً یک رویارویی نظامی آشکار با تبادل حملات نیست؛ بلکه بیش از هر چیز به نبردی بزرگ برای ترسیم دوباره موازنه قدرت در خاورمیانه و شاید فراتر از آن تبدیل شده است. هر روزی که این جنگ ادامه می‌یابد، آن را به سمت گسترش جغرافیایی و سیاسی سوق می‌دهد و نشان می‌دهد که این نبرد نه تنها درباره برنامه ایران یا نفوذ منطقه‌ای تهران است، بلکه درباره شکل منطقه‌ای است که پس از شکست یک طرف یا تغییر کامل قواعد درگیری از دل این بحران بیرون خواهد آمد.
در این چارچوب، به نظر می‌رسد تهران آخرین کارت خود را در اختیار دارد: تنگه هرمز. ایران می‌داند توانایی‌اش برای طولانی کردن جنگ تنها در موشک‌ها یا شبکه متحدانش نیست، بلکه در قدرتش برای گسترش هزینه‌های رویارویی به کل جهان نهفته است. از این رو، هدف قرار دادن تأسیسات نفتی در خلیج فارس یا تهدید به بستن تنگه، چیزی فراتر از یک واکنش نظامی است؛ این تلاشی برای تحمیل معادله‌ای جدید است: اینکه جنگ با ایران محدود به مرزهای آن نخواهد ماند و می‌تواند به بحران انرژی، بحران امنیتی منطقه‌ای و حتی بحران اقتصادی بین‌المللی تبدیل شود.
با این حال، این استراتژی ــ هرچند خطرناک ــ می‌تواند نتیجه‌ای معکوس برای طرفدارانش داشته باشد. هدف قرار دادن منافع خلیج فارس نه تنها دامنه درگیری را گسترش می‌دهد، بلکه فضای سیاسی پایتخت‌هایی را که تاکنون از دخالت مستقیم پرهیز کرده‌اند، تغییر می‌دهد. هنگامی که تأسیسات حساس در خلیج فارس مورد حمله قرار می‌گیرند، موضوع دیگر صرفاً همدردی سیاسی یا بی‌طرفی محتاطانه نیست؛ بلکه تهدیدی مستقیم علیه منافع ملی و امنیت اقتصادی است. چنین حملاتی لحظه‌ای سرنوشت‌ساز ایجاد می‌کنند، زیرا کشورهای خلیج فارس را وادار می‌سازند موضع خود را در جنگ بازنگری کنند، حتی اگر در ظاهر سکوت کنند یا بحران را با خونسردی مدیریت نمایند.
این سکوت ظاهری خلیج فارس نشان‌دهنده تمایل به جذب ضربات و جلوگیری از کشیده شدن به یک رویارویی گسترده‌تر است، اما در واقع می‌تواند پیامدهای مهمی برای تصویر این کشورها در منطقه داشته باشد. متحدان و دشمنان به‌طور یکسان نظاره‌گرند: چه کسی تلافی می‌کند، چه کسی سکوت می‌کند، چه کسی از خود محافظت می‌کند و چه کسی زیر چتر حمایتی آمریکا می‌ایستد. پس از پایان جنگ، نفوذ کشورها تنها با ثروت و سرمایه‌گذاری سنجیده نخواهد شد، بلکه با توانایی آنها در حفاظت از تأسیسات خود و بازداشتن مهاجمان نیز ارزیابی می‌شود. هرچه جنگ طولانی‌تر شود، هزینه این آزمون بیشتر خواهد شد.
در این میان، اقتصاد به‌عنوان بُعدی پیچیده‌تر ظاهر می‌شود. اگر جنگ گسترش یابد و زیرساخت‌های نفتی و مالی خلیج فارس آسیب ببیند، پیامدهای آن محدود به قیمت انرژی یا حمل‌ونقل دریایی نخواهد بود. ارزیابی فزاینده‌ای وجود دارد که سرمایه‌های خلیج فارس نیز ممکن است بخشی از پیامدهای جنگ شوند؛ چه از طریق خسارات مستقیم، چه از طریق ضرورت تغییر مسیر سرمایه‌گذاری‌ها برای ترمیم خسارات و مهار شوک اقتصادی. اگر چنین شود، بخش‌های حساس جهانی ــ به‌ویژه حوزه هوش مصنوعی که سرمایه‌گذاری‌های عظیمی از خلیج فارس را در آمریکا جذب کرده ــ می‌توانند به‌طور قابل توجهی تحت تأثیر قرار گیرند. در این صورت، جنگ تنها یک رویداد نظامی در خاورمیانه نخواهد بود، بلکه جرقه‌ای خواهد شد که بازارها و پروژه‌هایی بسیار فراتر از منطقه را تهدید می‌کند.
در مقابل، به نظر می‌رسد اسرائیل بیش از واشنگتن به دنبال هدفی فراتر از مهار یا بازدارندگی است: سرنگونی رژیم ایران یا دست‌کم رساندن آن به آستانه فروپاشی. از این رو، تل‌آویو تنها به حمله به زیرساخت‌های نظامی بسنده نمی‌کند، بلکه مراکز عصبی داخلی رژیم را نیز هدف قرار می‌دهد: نهادهای امنیتی، شبکه‌های کنترل، ایست‌های بازرسی و ابزارهای نظارتی. هدف روشن است: تضعیف توانایی دولت در حفظ نظم داخلی و سوق دادن جامعه ایران از نارضایتی به انفجار.
این تفاوت میان واشنگتن و تل‌آویو قابل توجه است. آمریکا ممکن است باور داشته باشد که تغییر رئیس دولت یا اصلاح رفتار رژیم برای تحقق اهدافش کافی است، اما اسرائیل به گزینه‌ای رادیکال‌تر تمایل دارد: از میان بردن ساختاری که رژیم را ایجاد کرده، نیروهای نیابتی‌اش را مسلح کرده و نفوذش را گسترش داده است. مشکل اینجاست که تغییر رژیم، اگر ناتمام یا طولانی شود، می‌تواند راه را برای سناریوهای بسیار خطرناک باز کند: جنگ داخلی طولانی، درگیری‌های قومی و فرقه‌ای، و تبدیل ایران به عرصه‌ای چندپاره به‌جای کشوری قابل مدیریت.
در این شرایط، اهمیت ابتکاراتی که اینجا و آنجا مطرح می‌شوند، برجسته‌تر می‌شود؛ زیرا همه می‌دانند که فوران همزمان چندین جبهه، هزینه جنگ را از توان همه طرف‌ها خارج خواهد کرد.
این همان چیزی است که مسئله ایران را به زمینه‌ای بسیار گسترده‌تر از خلیج فارس و شام پیوند می‌دهد. در محاسبات استراتژیک، ایران تنها یک کشور خاورمیانه‌ای نیست؛ بلکه محوری جغرافیایی میان شام و آسیای مرکزی و میان خلیج فارس و مسیرهای زمینی است که ابتکار کمربند و جاده چین به آن وابسته است. اگر این محور متزلزل یا فروبپاشد، مسیرهای تجاری، نفوذ منطقه‌ای و اتحادهای بین‌المللی همگی وارد مرحله بازسازی خواهند شد. بنابراین، جنگ علیه ایران صرفاً رویارویی با کشوری نیست که در برابر نفوذ آمریکا مقاومت می‌کند، بلکه مقدمه‌ای بالقوه برای عرصه‌ای گسترده‌تر است که تا آسیای مرکزی امتداد می‌یابد؛ جایی که منافع آمریکا، چین و روسیه با حساسیت بیشتری تلاقی می‌کنند.
لبنان در حاشیه این سناریو نیست؛ بلکه در قلب پیامدهای آن قرار دارد. هرچه جنگ علیه ایران پیچیده‌تر شود، خطر تبدیل شدن لبنان به امتداد مستقیم آن بیشتر می‌شود. تهران می‌داند که از دست دادن نفوذ منطقه‌ای‌اش تنها با آنچه در خاک ایران رخ می‌دهد سنجیده نمی‌شود، بلکه با سرنوشت نیروهای نیابتی و متحدانش نیز مرتبط است. به همین دلیل، به نظر می‌رسد مشتاق است سرنوشت حزب‌الله را به سرنوشت خود گره بزند و هرگونه آتش‌بس را بخشی از توافقی گسترده‌تر بداند که جبهه لبنان را نیز شامل شود.
اما لبنان رسمی همچنان برای تحمیل مسیر مستقل بسیار ضعیف است. دولت نه قادر به حل مسئله سلاح است و نه توان محافظت از کشور در برابر پیامدهای منطقه‌ای را دارد. این ناتوانی نه تنها به حزب‌الله اجازه می‌دهد لبنان را در محاسبات یک جنگ بزرگ‌تر نگه دارد، بلکه در را برای مداخلات خارجی ــ از فشار آمریکا تا نگرانی‌های سوریه و تلاش‌های میانجیگری بین‌المللی ــ باز می‌کند.
در همین حال، به نظر می‌رسد خود سوریه نیز بخشی از چشم‌انداز در حال تحول لبنان است. تقویت مرزها، بحث درباره موشک‌ها و تشدید محدودیت‌ها بر قاچاق همگی نشان می‌دهد که مرز لبنان و سوریه می‌تواند بار دیگر به عرصه‌ای امنیتی تبدیل شود. هرچند دمشق این اقدامات را دفاعی معرفی می‌کند، اما پیام عمیق‌تر این است که دوران پس از اسد هنوز پرونده‌ها را نبسته و برخی از آنها را به شکلی پیچیده‌تر ــ به‌ویژه درباره حزب‌الله، زرادخانه آن و مرزهای خاکستری ــ بازگشایی کرده است.
در چنین فضایی، تلاش‌های میانجیگری اعترافی ضمنی به این واقعیت است که جنگ به‌سادگی از مسیر نظامی قابل حل نیست و پایان آن نیازمند ترتیبات پیچیده منطقه‌ای و بین‌المللی است. از این رو، اهمیت ابتکارات مختلف آشکار می‌شود، زیرا همه می‌دانند که گشوده شدن همزمان چندین جبهه، هزینه جنگ را برای همه طرف‌ها غیرقابل تحمل خواهد کرد.
بنابراین، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا جنگ به‌زودی پایان می‌یابد یا نه؛ بلکه این است که چگونه و با هزینه چه کسی پایان خواهد یافت. آیا واشنگتن موفق خواهد شد خاورمیانه‌ای سازگارتر با منافع خود شکل دهد؟ آیا اسرائیل به سمت پروژه سرنگونی رژیم ایران پیش خواهد رفت؟ آیا تهران عقب‌نشینی خواهد کرد یا درگیری را تشدید می‌کند؟ و آیا لبنان همچنان در وضعیت انتظار باقی می‌ماند یا به میدان نبرد دور بعدی تبدیل خواهد شد؟
آنچه تاکنون قطعی به نظر می‌رسد این است که جنگ علیه ایران از مرزهای اولیه خود فراتر رفته است. این دیگر تنها جنگی علیه رژیم ایران نیست، بلکه جنگی بر سر شکل آینده منطقه، نقشه‌های نفوذ، کریدورهای اقتصادی و هویت کشورهایی است که پس از خاموش شدن اسلحه‌ها و فرو نشستن گرد و غبار پابرجا خواهند ماند.
نویسنده لبنانی
منبع القدس العربی

مطالب مرتبط

عاصم امین :مترجم علی سرداری

علاقهٔ مارکس به اقتصاد از بینش تاریخی او جدا نبود؛ او ساخت اقتصادی را بنیانی می‌دانست که نظام‌های سیاسی، حقوقی و فرهنگی بر آن استوارند. توسعهٔ ابزار تولید و روابط تولیدی، تحولات عمدهٔ تاریخ را توضیح می‌دهد. از اینجا «ماتریالیسم تاریخی» پدید آمد که توسعهٔ جوامع را به تغییرات مؤثر در ساختار اقتصادی پیوند می‌دهد، بی‌آنکه تأثیر متقابل میان اقتصاد و سایر پدیده‌های اجتماعی را انکار کند.

تامر غزال:مترجم علی سرداری

ا این حال، از بین بردن این رکود ممکن است. تغییر واقعی زمانی آغاز می‌شود که روشنفکران و وبلاگ‌نویسان تصمیم بگیرند حاشیه را ترک کنند و به «مهندسان آگاهی» تبدیل شوند. شکستن این چرخه معیوب مستلزم گذار از «انتقاد از بحران» به «ایجاد جایگزین» است؛ با ساده‌سازی دانش، تبدیل فلسفه‌های پیچیده به ابتکارات انعطاف‌پذیر اجتماعی و ابزارهای توانمندسازی دیجیتال و مبتنی بر دانش که به جوانان و نسل نوظهور در زندگی روزمره‌شان کمک کند. وقتی عمق یک ایده با اراده برای اقدام عملی تلاقی می‌کند، سر و صدای زودگذر محو می‌شود و پایه‌های محکمی ساخته می‌شود؛ پایه‌هایی که سیاست و توسعه را وادار می‌کند با نبض واقعی خیابان همگام شوند.

عبدالرزاق دهنون:مترجم علی سرداری

اما انقلاب‌های مدرن اغلب موتورهای خود را به سمت نوعی جنون مخرب منحرف می‌کنند و امیدها برای تغییر رادیکال با افزایش هزینه‌های تغییر از میان می‌رود. آیا نقل‌قول معروف ضدانقلابی ژاک مالت دو بان حقیقت دارد که می‌گفت: «انقلاب، همچون زحل، فرزندان خود را می‌بلعد»؟
انقلاب‌ها در اصل با هدفی آغاز می‌شوند که در عمل اغلب خلاف آن پیش می‌روند. هانا آرنت می‌گوید: «متأسفانه آزادی در کشورهایی که هرگز انقلابی نداشته‌اند، بهتر حفظ شده است.» از این سخن می‌توان دریافت که انقلاب تنها نقطهٔ عطفی خطرناک است.

مطالب پربازدید

مقاله