ماهر ابو المجد:مترجم علی سرداری

خلیج فارس و محاسبات پیچیده جنگ

دود از منطقه صنعتی فجیره پس از حمله ایران بلند می‌شود (خبرگزاری فرانسه، ۳/۳/۲۰۲۶)
با گذشت بیش از یک هفته از جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، شاخص‌های میدانی و سیاسی دیگر صرفاً گزارش‌های روزانه نیستند، بلکه به داده‌هایی تبدیل شده‌اند که می‌توان از آنها برای تحلیل روند جنگ، هزینه‌ها و نتایج احتمالی آن بهره برد. این جنگ، آن‌گونه که تاکنون آشکار شده، یک رویارویی محدود و دوجانبه میان واشنگتن و تل‌آویو از یک سو و تهران از سوی دیگر نیست؛ بلکه رویدادی منطقه‌ای است که موازنه قدرت را دگرگون کرده و کل ساختار امنیتی خلیج فارس را در معرض آزمونی بی‌سابقه قرار داده است.
یکی از مهم‌ترین شاخص‌ها این است که کشورهای عربی خلیج فارس اکنون به بازیگرانی تبدیل شده‌اند که بار اصلی واکنش ایران را تحمل می‌کنند؛ شاید حتی بیش از خود آمریکا و اسرائیل. در اینجا جغرافیا نه یک عامل خنثی، بلکه یک متغیر استراتژیک تعیین‌کننده است. مشکل این کشورها که هدف اصلی حملات ایران قرار گرفته‌اند، این است که نه آغازگر جنگ بوده‌اند، نه زمان وقوع آن را تعیین کرده‌اند و نه از بروز آن در این مقطع حساس آگاه بوده‌اند. آنها ناگهان با سناریوهایی روبه‌رو شدند که با محاسبات استراتژیک، ژئوپلیتیکی و پروژه‌های منطقه‌ای‌شان ـ مبتنی بر ثبات، حفظ نظم و جلوگیری از یک آتش‌سوزی فراگیر ـ در تضاد است.
واقعیت‌های جغرافیایی، جاه‌طلبی‌های توسعه‌طلبانه اسرائیل و استراتژی مدیریت درگیری ایران، همگی خلیج فارس را در مرکز این بحران قرار داده‌اند. اتکای تهران به راهبرد «افزایش هزینه‌ها» و انتقال فشار به حوزه نفوذ دشمن، با توجه به نزدیکی عملیاتی و تراکم اهداف حساس، خلیج فارس را به صحنه ترجیحی حملات موشکی و پهپادی تبدیل کرده است. قمار ایران دو هدف دارد: افزایش هزینه‌های امنیتی و اقتصادی برای متحدان منطقه‌ای واشنگتن، و ایجاد فشار در محافل تصمیم‌گیری آمریکا برای پایان دادن به جنگ پیش از آنکه به یک باتلاق استراتژیک تبدیل شود و در نتیجه رژیم تهران از فروپاشی نجات یابد. با این حال، محاسبات سیاسی و ژئوپلیتیکی پیش روی تصمیم‌گیرندگان خلیج فارس بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی است که به نظر می‌رسد؛ زیرا هر تصمیم ـ چه تشدید، چه کاهش تنش یا اتخاذ موضعی محتاطانه ـ هزینه‌ها و پیامدهای خاص خود را دارد.
به نظر می‌رسد محاسبات ترامپ در چارچوبی گسترده‌تر قرار می‌گیرد که فراتر از ایران است و در راستای استراتژی مهار چین و احیای هژمونی آمریکا در نقاط کانونی ژئوپلیتیک تعریف می‌شود.
خلیج فارس که اکنون در خط آتش قرار دارد، دریافته است که سناریوهای طراحی‌شده در واشنگتن و تل‌آویو با اولویت‌های استراتژیک آن همخوانی ندارد. از سوی دیگر، سقوط رژیم تهران ـ حتی اگر در کوتاه‌مدت به تضعیف نفوذ ایران بینجامد ـ می‌تواند دروازه‌ای به سوی هرج‌ومرج ژئوپلیتیکی گسترده بگشاید که دامنه آن به عراق، سوریه، لبنان و یمن نیز کشیده خواهد شد و خلیج فارس را برای سال‌ها در معرض محیطی ناپایدار و پرمخاطره قرار خواهد داد.
در مقابل، موفقیت آمریکا و اسرائیل در تغییر رژیم ایران و روی کار آمدن دولتی نزدیک به واشنگتن، می‌تواند روند بازطراحی منطقه را بر اساس چشم‌اندازی مبتنی بر مهندسی مجدد موازنه قدرت ـ مطابق با ایده «خاورمیانه جدید» و هژمونی اسرائیل ـ تسریع کند. در چنین سناریویی، کشورهای خلیج فارس ممکن است با معادله‌ای جدید و فضای مانور محدودتر روبه‌رو شوند و از بازیگران موازنه‌گر به عرصه‌هایی در یک سیستم امنیتی تحت رهبری تل‌آویو تبدیل گردند. افزون بر این، حذف معضل ایران برای اسرائیل، این کشور را قادر می‌سازد تا اولویت‌های خود را درباره آنچه نتانیاهو «محور سنی» می‌نامد، با قدرت بیشتری دنبال کند؛ امری که پیامدهایی جدی برای شکل‌گیری اتحادها و اعمال فشارهای جدید خواهد داشت.
واشنگتن، پس از آنکه فرضیه فروپاشی سریع رژیم ایران رنگ باخت، اکنون به‌صورت تاکتیکی عمل می‌کند و استراتژی خود را بر اساس نتایج روزانه نبردها بازتنظیم می‌کند.
در مقابل، کشورهای خلیج فارس نیز دریافته‌اند که انعطاف‌پذیری ایران و توانایی آن در عبور از بحران از طریق گسترش عرصه‌های درگیری، موقعیت مذاکره‌ای تهران را در آینده تقویت کرده و روایتی از «پیروزی» برای آن می‌سازد؛ روایتی که به ایران امکان می‌دهد نفوذ منطقه‌ای خود را با اعتمادبه‌نفس بیشتری احیا کند. در چنین حالتی، کشورهای خلیج فارس بدون دستیابی به تغییر قاطع در موازنه قدرت، هزینه جنگ را پرداخت خواهند کرد.
به همین دلیل، کشورهای خلیج فارس از طریق تلاش‌های دیپلماتیک پیشین خود کوشیدند از وقوع جنگ جلوگیری کنند یا دست‌کم از تشدید آن بکاهند. اما محاسبات اسرائیل ـ مبتنی بر بهره‌برداری از فضای بین‌المللی کنونی ـ توانست دولت آمریکا را به ضرورت رویارویی متقاعد کند. در سوی دیگر، محاسبات ترامپ در چارچوبی گسترده‌تر قرار دارد که از ایران فراتر می‌رود و در راستای مهار چین و بازسازی هژمونی آمریکا تعریف می‌شود. از این منظر، سرنگونی ایران نه تنها حذف یک دشمن منطقه‌ای، بلکه ایجاد حلقه‌ای جدید در زنجیره مهار چین و همچنین بازگشایی پرونده منابع ایران و ادغام دوباره آنها در حوزه نفوذ غرب است.
در سطح عملیاتی، وضعیت روزبه‌روز پیچیده‌تر می‌شود. شاخص‌ها نشان می‌دهند که واشنگتن، پس از ناکامی در تحقق فرضیه سقوط سریع رژیم از طریق هدف قرار دادن رهبری یا تحریک بسیج مردمی گسترده، اکنون به گزینه‌های خطرناک‌تری می‌اندیشد؛ از جمله حمایت از بازیگران مسلح محلی برای پیشروی در میدان. این رویکرد خطر بازتولید الگوهای هرج‌ومرج در منطقه را به همراه دارد؛ الگویی که می‌تواند به تجزیه کشورها و ترسیم دوباره حوزه‌های نفوذ بر اساس خطوط قومی و فرقه‌ای بینجامد. چنین سناریویی هزینه‌ای دوچندان برای خلیج فارس خواهد داشت: امنیتی، اقتصادی و استراتژیک.
به بیان دیگر، معضل خلیج فارس تنها در نتیجه این جنگ نیست، بلکه در شکل منطقه‌ای نهفته است که پس از آن پدیدار خواهد شد. چه جنگ با سقوط رژیم تهران پایان یابد و چه با بقای آن، موازنه‌های جدید قدرت واقعیتی تازه خواهند ساخت. در میان این دو مسیر، خلیج فارس با معادله‌ای حساس روبه‌روست: حفاظت از امنیت فوری خود، حفظ انسجام محیط منطقه‌ای و جلوگیری از تبدیل شدن از یک بازیگر فعال به عرصه‌ای که دیگران آن را از نو ترسیم می‌کنند.
منبع العربی الجدید

مطالب مرتبط

نصراله نجات بخش

پرسش اصلی این نوشتار آن است که چرا نیروهایی که خود را حامل آزادی و عدالت میدانستند، در بزنگاه های تاریخی نتوانستند بهبدیلی پایدار در برابر استبداد بدل شوند؟ از تجربه مشروطه و جبهه ملی تا انقالب ۱۳۵۷ و تشکل های نوبنیاد خارج از کشور، یک مسئله همچنان پابرجاست: فاصله میان آرمانهای اعالم شده و رفتار واقعی احزاب. این کتاب کوششی است برای آسیب شناسی همین فاصله؛ فاصله ای میان مرامنامه و عمل، میان آزادیخواهی و انحصارطلبی، میان نقد استبداد و بازتولید شیوه های اقتدارگرایانه در درون گروه های سیاسی.

دکتر مولای احمد صابر نویسنده مراکشی:مترجم علی سرداری

این روند ایدئولوژیک، به تحریف «نمادهای فرهنگی» ملی و به حاشیه‌راندن پوشش‌های سنتی متناسب با محیط‌های گوناگون ـ مانند پوشش‌های روستایی و واحه‌ای ـ انجامیده و آنها را قربانی یک «لباس استاندارد» فراملی کرده است که در خدمت هویت سازمانی قرار دارد. بدین ترتیب، حیا از یک «فضیلت درونی» و بخشی از آداب اجتماعی، به «ابزار طرد» سیاسی تبدیل شده و نماد را از زیبایی و خودانگیختگی‌اش تهی کرده است. رهایی روسری از این قید ایدئولوژیک و بازگرداندن آن به فضای فرهنگی و زیبایی‌شناختی‌اش، نقطه آغاز بهبود جامعه و بازگشت به وضعیت طبیعی آن است؛ وضعیتی که در آن دین رابطه‌ای والا میان فرد و خداست و حیا و عفت واقعی در هماهنگی با رودخانه‌ها و نور خورشید معنا می‌یابد، نه در چارچوب «وسواس بصری» ایدئولوژی‌ای که خودانگیختگی اجتماعی را به نبردهای سیاسی بر سر یک تکه پارچه تقلیل داده و وسعت دین را به نفع تنگنای فضاهای محصور مصادره کرده است.

احراز هویت «ملیت»

«احراز هویت ملیت» (با الهام از معنی این واژه که باز‌تعریف و تایید مجدد هویت یک فرد است) در ایران امروز جز با تشخص یافتن دوباره مردم - با همه تکثر و گونه‌گونی موجود- در عرصه عمومی ممکن نیست.تلاش‌های نظری عزت سحابی برخلاف تئوری‌های قدرت‌محور و ضدتکثر ستیز «ایرانشهری» جواد طباطبایی و ناسیونالیسم شیعی- ایرانی جمهوری اسلامی، می‌تواند نکته اتکایی برای شروع یک حرکت ملی نظری- عملی در میان نخبگان سیاسی و فرهنگی و بخش‌های خواهان اصلاح در حاکمیت باشد.اگر گفته شده است «قانون برای مردم است و نه مردم برای قانون» به الهام از آن تاکید باید کرد که «آرمانها برای مردم است و نه مردم برای آرمانها»- حتی اگر شعارها رَدای «تقدس ملت » بر تن کند.